من اهل مهمونی و پارتی نیستم؛ با من از گیلان بگو، از بخار چایی توی دل جنگل، از آتیشی که وسط مه روستا روشنه، از ساحل های بارونی، از خوابیدن روی چمن و تماشای آسمون و دلی که با همین چیزای ساده خوشه.
You never know when it's the last fight, the last hug, the last meeting, the last kiss, the last silent treatment, the last words, and the last "I love you".
دلم یه خوشحالی بی اندازه میخواد؛ مثل وقتی که یه چیزی رو مدتها میخواستی و به دست اوردی، مثل شبی که فرداش میخواستی بری مسافرت و از خوشحالی خوابت نمیبرد، مثل وقتی که یه خبری که مدتها منتظرش بودی رو شنیدی یا مثل وقتی که یه آشنا رو بعد از مدتها دوری ملاقات کردی.
یوقتایی دلتنگ میشی؛
دلتنگ آدمی که نیست،
خاطرهای که تموم شده،
صمیمیتی که کمرنگ شده،
خندههایی که جاشو به غمها داده،
پرحرفیهایی که الان سکوته
و هزار چیز دیگه که فقط خودت میفهمیشون...!