eitaa logo
حِرفِه‌ی هُنَر/ زهرا ملک‌ثابت
483 دنبال‌کننده
2هزار عکس
158 ویدیو
97 فایل
کانال عمومی حرفه‌ی هنر راه ارتباطی: @zisabet زهرا ملک‌ثابت نویسنده داستان و ادبیات دراماتیک کتاب‌ها: قهوه یزدی دعوت‌نامه ویژه فیلم کوتاه: کاغذ، باد، بازی دبیر استانی جشنواره‌های هنری مدرسه عاشق هنر
مشاهده در ایتا
دانلود
نذر.docx
15.2K
داستان کوتاه: نذر نویسنده: محبوبه میرزایی گروه ادبی حرفه‌داستان @herfeyedastan
توضیحات نویسنده متن "محرم در صفائیه با حضور انصار" در قالب داستان نوشته شده‌است. نسخه بازنویسی اول است. در صورتی که نقد و نظراتی دارید، لطفاً نویسنده را یاری بفرمائید @zisabet
عنوان داستان: "محرم در صفائیه با حضور انصار" نویسنده: زهرا ملک‌ثابت ۱. چند روز مانده به محرم، ماهِ کوچ ما از صفائیه. لیست کارها را ردیف کرده‌ام. شستن لباسها، جمع و جور کردن برنامه‌های کاری، اتو کردن مانتوها و روسری‌های مشکی‌ و در آخر چادرهای مجلسی. مخصوصاً آن چادر راه راه یک خط مات و یک خط حریر که اتو کردنش عذاب است. اصلاً وقت آن را ندارم درگیرش شوم که کدام چادر مُد است یا از مُد افتاده و اینقدر همه چیز با سرعت باورنکردنی عوض شده که نمی‌دانم امسال چه چیزهای جدیدی می‌بینم. دنیا شگفتانه‌ای شده که هرکس را که می‌بینی هفته بعدش سلیقه و عقیده‌اش عوض شده و نمی‌دانی با چه فرد جدیدی رو به رو می‌شوی. آیا امسال فامیل‌ها و هم‌محله‌ای‌ها و مردم شهر را با مانتو آستین کوتاه، شال وسط سر با موهای رنگ و رَش کرده می‌بینم؟! چیزی که سابقه نداشته، هرچند در صفائیه معمول بوده. ما که محرم‌ها از صفائیه می‌کوچیم ولی برگشت‌مان در شبانه‌روز وقت و واده ندارد. آدمیزادیم. استراحتی می‌خواهیم یا در این ده روز که کار و زندگی را تعطیل نکرده‌اند. پارسال روز تاسوعا و عاشورا هم سفارش نویسندگی داشتم. خیلی هم خوب مزدم را دادند! همه ریش و سبیل در ریش و سبیل نشستند و حتی منِ نویسنده را شاید به جرم لچک به سر بودن هم دعوت نکردند به جلسه. آخرش هم بریدند و دوختند که انگار این متن را داستایوسکی نوشته باشد و بدهیم به کودک بخواند. نمی‌دانم از مقایسه شدن خودم با داستایوسکی باید رنجیده شوم یا خوشحال شوم. آنهم در شرایطی که قبل از سفارش رده کاری‌ام را مشخص می‌کنم و نمونه و سابقه و هزار چیز می‌فرستم: نویسنده داستان، فیلمنامه، نمایشنامه به صورت هنری. همه این روزها کار هنری می‌خواهند ولی توان‌شان و سطح‌شان در حد سفارشی نگه‌ داشته شده. به قول آن فروشنده: "خانوما، سایز واقعی‌تونو بگین بهم نه سایز رویایی‌تونو" نویسندگی تعطیلی ندارد تا زمانی که ذهن تیز است،هرچند پراکنده. چرا روز سیزدهم در "یزد، حسینیه ایران" تعطیل رسمی نیست؟ چرا سنت‌ها گاهی مثل کیک یزدی با روغن اعلا ، مزه شیرین و مغز کافی‌اند. اینقدر خواستنی! ولی گاهی می‌خواهم سر به تنشان نباشد مثل کیک‌های سفت و شور بازاری. اگر آدم سرخوش و بیکارِ سابق بودم، این روزها می‌جُرسیدم طلای زرد مُد است یا سفید، مدل یزدی یا خارجی. گرچه مثل سابق کسی آنقدرها طلا ندارد و دارنده‌ها مثل سابق آن‌طورها آویزان نمی‌کنند‌. اگر مثل زمان قبل از کرونا بود، یک پایم در مزون بود که مانتوی مشکی شیکان‌_پیکان سفارش بدم و یک پایم در آرایشگاه بود. شاید جوگیر می‌شدم و کله‌ام را رنگ و گندی می‌زدم. اگر مثل قبل از مهر و شهریور پارسال بود می‌دانستم محرم‌ها از صفائیه که می‌رویم به کجا می‌رویم و در حسینیه و مراسم‌های همیشگی، همان آدمهای آشنا را می‌دیدم. حالا بعد از یک هفته یا یک ماه هم نمی‌دانم این آدم غریبه با این حرفهای غریب و طرز پوشش گنگ و نامفهوم اما با قیافه‌های آشنا و لهجه یزدی چه کسانی هستند. آدمهای سابقاً همدل و همفکری که اخیراً اصرار دارند شادی‌هایشان بیشتر از شادی‌های من است. اگر به کنسرت یا سینما و مسافرت می‌روند به آن‌ها خیلی خوش می‌گذرد ولی قوه عجیبی دارند که کاملاً واقفند که من این تفریحات را ندارم. وقتی می‌فهمند همه این تفریحات را دارم و به من هم خیلی خوش‌گذشته این دفعه اصرار زیادی دارند که امکان ندارد به تو ذره‌ای خوش گذشته باشد چون ما فرق داریم. بهتر بگویم آنها فرق کرده‌اند. ما مذهبی به آن معنایی که بعضی‌ها هستند، نبودیم. سنتی یا سنت‌گرا بودیم. برایمان پوشیدگی نشان از اصالت خانوادگی و طرفداری از سنت بود. این روزها نمی‌دانم چگونه‌ایم. چگونه‌اند. چگونه می‌شوند. آنانکه می‌گویند "من آدم قدیمی‌ام" _ منظور سنتی است _ دیگر حرفش رنگ‌ و‌ جلای خرده‌فرهنگ و سنت‌‌ها را ندارد. ما به هیئت انصار ولایت نمی‌رفتیم و آن را برای قشر خاص مذهبی می‌دانستیم، از طرفی محرم‌‌ها هم در صفائیه نبودیم. عزاداری خیابانی صفائیه را برای مهاجرین و قشر خاص نیمه روشنفکر می‌دانستیم. من درکی از این نمی‌کردم که برای چه یک هیئت سینه‌زنی بجای آنکه در حسینیه سینه‌زنی و زنجیرزنی کند، راه می‌افتد در خیابان آنهم در خیابان سرلُخت و بدون پوش. یا مثلاً "آق جمشید" و "کامران جان" چرا یک علم فلزی سنگین را بلند می‌کنند، بجای آنکه دسته‌جمعی نخل چوبی را بلند کنند. حسی از عزاداری آن‌ها نمی‌گرفتم. از طرفی هم مداحان معروف صدا و سیما را نمی‌شناختم. من هنوز هم نمی‌شناسم و تا صدای حاج فلانی و کربلایی بمانی را از صدای و سیمای همه ملت ایران می‌شنوم متاسفانه به خاطر ریتم تندشان سرم درد می‌گیرد و سریع محل را ترک کرده یا تلوزیون را خاموش می‌کنم. گاهی که چشمم به نور تند سرخ و سبز در سیاه متالیک این هیئات مذهبی می‌افتد متاسفانه سر دردم تشدید می‌شود و اصلاً درکی از این حماسه ملی ندارم. @herfeyedastan ادامه دارد
۲. چند باری دوستان مذهبی‌ام اسم هیئت انصار ولایت یزد را برده بودند. به رسم یک کنجکاوِ همه‌جا بُرو؛ رفتم. آنجا مثل خانه حاتم‌پورها، خانه انوری‌ها، خانه آقا ملک‌ها و حسینیه یعقوبی نبود. از در که وارد شدم و چشم گرداندم دوست و آشنایی ندیدم. گویا حق انتخابی نبود و باید هرکجا که خادمین باسلام و صلوات نشان می‌دادند می‌نشستیم. آنهم به ردیف، نه گعده‌ای و شلغم چغندری. وقت نشد که زنگ بزنم به دوستانم. چراغها خاموش شد و  فَراصوتی از  "سِین سِین" شروع شد. آنقدر تاریک بود که مراسم سینه‌زنی دیده نمی‌شد. خواندند و گریستیم. بازهم. باز و  بازهم. برادرانمان کوتاه بیا نبودند. از حال رفتم. دور و برم کَس ‌و کار و آشنایی نبود. بیش از نیم ساعتی درحالت کُما بودم تا آنکه خواهری در پشت سرم حس کرد که روی پایش سنگین شده. تکانی به زانویش داد و از روی پایش وَخیزیدم. گفت: "آب میخوای؟" دفعه اول و آخرم بود که در جمع خواهران و برادران حزب‌اللهی عزاداری می‌کردم. در مراسم سنتی "یزد، حسینیه ایران" همه چیز برایم آشنا است اگر نباید بگویم، "بود". قبل‌ترها یعنی زمانی که به سرعت همه‌چیز تغییر نکرده‌بود، ما می‌دانستیم کدام نوحه‌خوان امسال در کدام هیئت یزد می‌خواند. نوحه‌خوان‌هایی که جزئیاتی از زندگی آنها می‌دانستیم. چندسال دارند و چند بچه دارند و حتی شاید معتاد هستند یا ورق‌بازی می‌کنند و اهل قلیان‌اند. اینقدر همه چیز قَر و قاطی شده که نگرانم با این حجم از تغییرات و تحولات همه به صفائیه بیایند و ما نباشیم. شاید سلیقه موسیقیایی‌شان آنقدر تغییر کرده که سرود سلام فرمانده را بازخوانی کنند بجای نوحه‌های غنی و اصیل یزدی. اگر چیزی از دهانم دربرود، برخی هجمه بکنند و بی‌طرفان هم گوشه چشمی به سمت ما بگیرند که چرا در مقابل جوّ و هیجان عمومی ایستاده‌ای. این‌طور که مرزها جابه‌جا می‌شود، من می‌شوم مذهبی و روشنفکر بدون ذره تلاشی. "زهرا نرو به سایه، سایه خودش می‌آیه" محرم آمد. امشب اولین شب از محرم است. با فامیل دورهم نشسته‌ایم. هنوز هیچ‌کدام از لباسهای مشکی‌ام را اتو نکرده‌ام و بیش از شرق و غرب‌بافی، کویر و جنگل درهم کردن و دریا را به آتش کشیدن، فرصت نکرده‌ام. فقط یک روسری مشکی به سر دارم که از قضا آویزان جالباسی بوده. حتی قبل از ورود آقایان، ایرادُکی گرفته‌شده که چرا موهایت را قبل از محرم، مرتب نکرده‌ای. البته این گروه از فامیل حالت رادیکال داریم. وقتی این چند خانواده هستیم خیلی کم بحثی می‌شود و اگر اختلافی باشد، زود حل می‌شود و بیشتر دورهم گرد می‌شویم. بقیه هم رادیکال دارند برای خودشان. رادیکال‌هایی برای ادامه زندگی اجتماعی. آقایان که می‌آیند، بی‌مقدمه می‌پرسم که "چرا سیزدهم را در یزد تعطیل رسمی نمی‌کنند؟" در تیر و طایفه‌ی دختردوست ما مرسوم است که دختر حرف بزند و نظر بدهد و بپرسد. مردها گروه بحث و پاسخ‌گویی تشکیل می‌دهند. "نیمه تعطیله" "حدود شصت_ هفتاد ساله، از زمون مرحوم وزیری رسمه" "مسجد مُلااسماعیل" "میزبان آخوندهان" "بله زهراخانم، اگه قسمت‌تون باشه به شما هم قهوه‌یزدی مِدَن" "تهرونیا دوازدهم پُرسه میگیرن" "خی‌یا کنم فقط ما یزی‌یا سیزّهم پُرسه می‌گیرِم" بعد صحبت مردها می‌رود به سمت اینکه نوحه هر هیئت را کدام شاعر می‌گوید و کدام مداح می‌‌خواند و جزئیاتی از اینکه کدامشان با آشنایان آنها چه نسبتی دارند. وقتِ اشکنه آردی که می‌شود؛ گپ و گفت حول این موضوع تمام می‌شود. ادامه دارد @herfeyedastan محرم/ ۱۴۰۲
لینک حرف ناشناس برای نظرات شما در مورد داستان "محرم در صفائیه با حضور انصار" https://harfeto.timefriend.net/16822797119363
نقد و نظر یکی از همراهان کانال به "محرم در صفائیه با حضور انصار" خیلی خوب بود. متن قشنگی بود ولی خیلی زود در کانال گذاشته شده و نیاز به بازنویسی‌های بعدی دارد. اسم خاص را چرا آورده شده؟ نباید صریح اسمی هیئاتی آورده می شد. اینگونه عزاداری‌ ها برای خیلی ها مورد پسند است و طرفدار دارد.
نظر خانم کاظمی فخر به داستان "محرم در صفائیه با حضور انصار": سلام و عرض ادب خیلی از این متن خوشم آمد خدا خیرتون بده خیلی وقت بود که کسی دیگر از اصالت نمی‌گفت این اصیل بودن و اصالت در متنتون ملموس بود
🍃🖋 ممنون از خوانندگان و مخاطبان محترم، سوالات خیلی خوبی مطرح می‌کنید. نشان دهنده این است که بادقت و توجه بالایی این داستان را خوانده‌اید. جواب سوالات شما، ان‌شاالله و به یاری حضرت سیدالشهدا در قسمت‌های بعدی داستان "محرم در صفائیه با حضور انصار" خواهد آمد. زهرا ملک‌ثابت @zisabet 🍃🖋🍃🖋🍃🖋🍃🖋
مراسم سنتی عزاداری در اردبیل ( مراسم تشت گزاری) ارسال عکس: معصومه جعفری @herfeyedastan
داستان: "محرم در صفائیه با حضور انصار" نویسنده: زهرا ملک‌ثابت (قسمت ۱ و ۲ در کانال حرفه‌داستان قرار گرفته‌است) ۳. صبح روز اول محرم مشت محکمی به چشم شیطان رجیم کوبیدم و سرانجام مانتوی مشکی‌ام را اتو کردم. همزمان دو پارت از کتاب "فتح خون" از شهید آوینی را گوش دادم. صبح دلم می‌خواست که به خانه ملک‌ثابت (آقا ملک‌ها) برویم ولی نشد. همان طور که برای پولدارها پول، پول می‌زاید برای خانواده ما هم کار، کار می‌زاید. بین این همه مشغله پدرم فکر نمی‌کردم که این یکی کار را قبول کنند. حتی بعد که شنیدم جواب منفی شده مثبت، با جمله اعتراضی و تعجبی پرسیدم: "چرا قبول کِردِت؟" بعد به شوخی می‌گویم: "مِخِت سرِجای آخوندها بیشینِت" پنج شب سخنرانی پشت سرِهم، آنهم به دعوت ناآشنایی و در جای ناآشنایی و فقط باید برویم و ببینیم که چه می‌شود‌. نشد که برم خانه آقاملک‌ها با آنکه خیلی دلم می‌خواست این روضه را با دویست و سی سال قدمتش امسال بادقت بیشتر ببینم و هم نوه‌های آقاملک را که مصاحبیم ببینم. خدا بیامرز عباس‌آقا ملک‌ثابت پسر نداشت ولی هرکدام از دخترهایش کار ده‌تا پسر می‌کنند. اینکه چه نسبتی با آن‌ها داریم مدام یادم می‌رود. می‌روم کانال بغلی و می‌بینم همکار یزدی‌ام؛ محمدعلی جعفری امروز صبح به خانه ملک‌ثابت رفته. بعد می‌بینم قبلش هم به خیلی جاهای دیگر رفته. مراسم پوش‌بالاکنی و روضه‌های دیگر. غُر زدن‌هایم به کائنات شروع می‌شود که ما زن‌ها هرچقدر هم بدوییم همیشه صد قدم از مردها عقب‌تریم. ملاحظه این و آن را بکن. به پای این و آن صبر کن. پیغمبر شو و غصه همه اُمت را بخور. گوشه‌ای دراز بکش و خودخوری کن. و واژه‌ای جدید که فرهنگستان ادب فارسی برایمان کشفیده است: "ماهینگی" کائنات جواب می‌دهد غصه نخور. کاری که تو داری می‌کنی را هزارتا مرد هم اگر بخواهند نمی‌توانند انجام دهند. کسی تا حالا در مورد مراسمات عاشورایی و اگر حوزه‌اش را محدودتر کنیم به "یزد، حسینیه ایران" از جنبه نگاه زنانه و فعالیت‌های زنانه ننوشته. با توکل به خدا و ائمه و به خصوص حضرت سیدالشهدا ادامه بده. توصیه جانانه‌ای هم می‌رسد که حواست را جمع کن تا کسی نرنجد! و این نقطه ضعف نویسنده خلاق و جسوری است که با شنیدن آن جمله دارد می‌رود در گوشه‌ی خودش دراز بکشد تا خودخوری کند که آیا بنی‌بشری از او رنجیده است یا نه؟ پَسین از خوابِ خرسِ قطبی‌ِ جنوبی‌ام بیدار می‌شوم. خواب عمیقی که نویسنده حرفه‌ای بعد از کار کشیدن عمیق از ذهنش تجربه می‌کند. نزدیک غروب ستاد روحیه‌دهی به سخنران مجلس اباعبدالله راه می‌اندازیم. بعد پدرم راهی می‌شود. گفته‌بودیم ما شاید بیائیم شاید نیائیم که حواس پدرم به خاطر حضور ما یا فکر کردن به این موضوع پرت نشود. ولی چند دقیقه بعد رفتیم. محل روضه، یکی از محلات یزد است. هرچند در بافت سنتی نیست ولی مُدل محله صفائیه هم نیست. صفائیه هم هیئت عزاداری سنتی دارد. روضه سنتی دارد ولی شام غریبانش وسط میدان استکان نعلبکی خیلی عجیب و غریب است و زبانزد شده. عزاداری‌های خیابانی‌اش را گفتم که برای ما یزدیها مرسوم نیست. اینجا محله امامشهر است و یک روضه سنتی. صدایی آشنا تا وسط کوچه می‌آمد. به مادرم گفتم: "حالا چرا شوهرتون لهجه معیار گرفتن؟" با شربت عرق بیدمشک پذیرایی شدیم و رفتیم داخل. مَردم بودند. مردم همیشگی. مردم معمولی. مردم اکثریت. کسی شالش را وسط فرق سرِ رنگ و مِش کرده‌اش نگذاشته‌بود و ماتیک سُرخ نمالیده بود و ناخن‌هایش را هفت رنگ نکره‌بود. اگر مُچ دستی یا گوشه‌گردنی یا سایه مویی پیدا بود، حالت تبرج و خودنمایی نداشت. هیچ‌کس هم بابت این‌ چیزها به دیگری تذکر نداد یا رو تُرُش نکرد تا آخر مجلس. ادامه دارد @herfeyedastan