eitaa logo
حِرفِه‌ی هُنَر/ زهرا ملک‌ثابت
479 دنبال‌کننده
2هزار عکس
158 ویدیو
97 فایل
کانال عمومی حرفه‌ی هنر راه ارتباطی: @zisabet زهرا ملک‌ثابت نویسنده داستان و ادبیات دراماتیک کتاب‌ها: قهوه یزدی دعوت‌نامه ویژه فیلم کوتاه: کاغذ، باد، بازی دبیر استانی جشنواره‌های هنری مدرسه عاشق هنر
مشاهده در ایتا
دانلود
شریفه بازیار هستم. متولد دوم تیرماه ۱۳۵۴. در دوره راهنمایی و بیشتر دبیرستان انشاهای خوبی می نوشتم. هیچ وقت یادم نیست نمره کمتر از بیست گرفته باشم. گاهی بچه های کلاس های دیگر برای نوشتن انشا از من کمک می گرفتند. سال۷۸داستانی برای مجله خانواده سبز نوشتم که در مجله چاپ شد. یک سال بعد ازدواج کردم و صاحب سه فرزند شدم. سال ۸۰ اولین کتاب تألیفی‌ام را با نام( ارمغان نوعروسان و تازه دامادها) برای چاپ فرستادم که به خاطر هزینه‌های هنگفت و بازاریابی و مشکلات دیگر، منصرف شدم وتا حدودی دلسرد شدم. زمستان سال۱۴۰۰ خیلی اتفاقی با گروه خانم فاطمه امیری کهنوج که ایشون هم نویسنده هستند آشنا شدم. همان ابتدا در گروه آموزشی استاد آرش رجبی‌زاده عضو شدم. در کنار آن با معرفی یکی از دوستان دوره‌های تخصصی را از ابتدا با استاد فرحناز فروغیان به پایان رساندم. اوایل به صورت گروهی در قالب دلنوشته و داستان کوتاه، کتاب نوشتیم. اولین کتاب مستقل را با نوشتن زندگینامه برادر نوجوان و جاویدالأثرم شروع کردم که باعث تحولات زیادی در من و نوشته هایم شد. هنوز زیر چاپ است.دومین کتاب زندگینامه شهید جبار دریساوی بود. اگر خدا توفیق دهد دو کتاب شهید دیگر دارم که تقریبا یکی از آن ها مراحل پایانی است.در این مدت دو سال چندین داستان کوتاه، بلند، مقاله و دو رمان هم نوشتم. یکی از رمان ها پایان یافته دومی نیمه تمام است. ان شاالله بعد از پایان کتاب شهدا بازنویسی و آماده چاپ می کنم. حدود سه ماه گذشته دوره ویراستاری را تمام کرده و کتاب لبخند ماندگار خودم و کتاب آمده ام تاسوعا بروم، یکی از دوستان را هم ویراستاری کردم. در این مدت در چهار جشنواره شرکت کردم.جشنواره قم و جشنواره رفیق خوشبخت ما . دو انشا و داستان کوتاه هم که برگزیده شدند. @herfeyedastan
کتاب های مشترک شریفه بازیار: جادوی سکوت، فرمول عشق، مهره طبابت تو، رخسارزندگی، تلاطم زندگی، حرف عشق، چکیده قلم، در چشم روزگار که طرح و اسم این کتاب ایده من بود. @herfeyedastan گروه ادبی حرفه‌داستان @herfeyedastan
کتاب لبخند ماندگار به قلم: شریفه بازیار گروه ادبی حرفه‌داستان @herfeyedastan
گفت و گوی مجله کشف استعداد برتر با خانم شریفه بازیار از هنرمندان انتشارات حوزه مشق - انتشارات حوزه مشق https://hozeyemashgh.ir/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C/5727 @herfeyedastan
سما هوا تاریک شده بود. سما دامن آبی قشنگش را از روی طناب کهکشانی جمع کرده و دامن سیاهش را پهن کرد. برق مروارید های سفید آن ، چشمک می زد. پسرش قمر، با آن صورت گرد و سفید گاهی مروارید ها را به بازی می گرفت. وقتی با آب بازی می کرد، همه جا خیس و ویران می شد. رفیقی داشت که با مهارت، حلقه های رنگی را دور خودش می پیچید. دخترش شمسی هم قشنگ بود و هم خونگرم . از مهربانی اش همه را بهره مند می کرد. موهای بلند و بورش را که شانه می زد، عطر آن همه جا پخش می شد. مادر ملافه های سفید را که می شست جلوی چشم های شمسی پهن می کرد تا حواسش به خشک شدن آن ها باشد. سما گاهی دلش می گیرد و وقتی دلگیر و دلسرد می شود، تاریکی بر زندگی آن ها چیره شده و اشک از چشم های خاکستری اش می ریزد. صدای موسیقی زمان، ذره ذره به روح آن ها جان تازه ای می بخشد. هر وقت به بیکرانه های آسمان نگاه می کنم، از دیدن خورشید و ماه و آسمان پر از ستاره، چنین به وجد می آیم. 🖋شریفه بازیار( فاطمیرا) 🍃🍃🍃🍃🍃🍃 گروه ادبی حرفه‌داستان @herfeyedastan ✳️ کپی بدون ذکر نام کانال حرفه‌داستان و نویسنده جایز نیست
⚫️ این کانال فعالیت روزانه ندارد ⚫️ تاکنون چند داستان در موضوعات و قالب‌های حرفه‌داستان توسط گروه بانوان حرفه‌داستان نقد شده ⚫️ هرموقع نویسندگان داستان‌هایشان را بازنویسی و ارسال کنند، در کانال قرار خواهد گرفت ⚫️ در صورتی که تا یک هفته بازنویسی را ارسال نکنند، همان نسخه اولیه در کانال حرفه‌داستان قرار خواهد گرفت گروه ادبی حرفه‌داستان @herfeyedastan
نظرات مخاطبان به داستان "محرم در صفائیه با حضور انصار" زهره کارگر : سلام خانم ملک ثابت عزیز. نوشته های زیبای شما رو میخونم و بهتون احسنت میگم مخصوصا داستان محرم در صفاییه با حضور انصار. پیشنهادم اینکه اگر بیشتر فضای روضه و هیات و رسمایی که در بعضی روضه ها وجود داره بیان کنید خیلی بهتر و جذاب تر میشه. هما ایران‌پور: داستان خوب و دلنشینیه و اشنایی با آداب و رسوم یزد برام جالب بود. همیشه حال دلتون خوش باشه و بدرخشید فقط قسمت چهارم پایانش اگه با مقایسه با کانال دیگه ای بسته نشده بود بهتر بود. شریفه بازیار: حقیقتش گذرا خوندم. خیلی به دل می شینه. فقط جاهایی اشکال نگارشی داره،فهم بعضی کلماتش هم مشکله. البته ازنقطه نظر مخاطب شناسی میگم. در کل عالیه. 👏👏 ...
داستان "محرم در صفائیه با حضور انصار" نویسنده: زهرا ملک‌ثابت ۹. تاسوعا که می‌شود به رسم هرساله هیئت‌های بزرگ و شاخص در مسجد روضه محمدیه یزد (حظیره) اجرا دارند. ظهر است و تازه از خواب بیدار شدم. صدا و سیمای یزد پخش مستقیم هیئت عزاداری حسینی آزادشهر را پخش می‌کند. با مداحی راغب. کتیبه‌های آبی حظیره؛ فضای معنوی به مراسم تاسوعای "حسینیه ایران" می‌دهد. هیئت آزادشهر مملو از جوانان پُرشوری است که جواب‌های خیلی زیاد و طولانی نوحه را از بَر کرده‌اند. هرچند این جواب‌های طولانی و تعویض مکرر تعداد دست و ضرب، من را به عنوان مخاطب گیج می‌کند و سلیقه‌ام نیست ولی راغب، مداحی است که سالهای اخیر خیلی طرفدار پیدا کرده و این سبک و نوع سلیقه خیلی‌هاست. در همان جارچوب نوحه و مداحی سنتی است به اضافه ابتکاراتی که وارد شده. مداح جوان دیگری به نام وطن‌خواه که گاهی در هیئت پنبه‌کاران مداحی‌اش شاخص شده، همانگونه است. صدا و سیمای یزد جای تقدیر دارد این روزها. بلافاصله پس از اجرای هر هیئت آن را در پیامرسان‌های ایرانی بازتاب می‌دهند. در مقابل سازمان‌های فرهنگی هم داریم در استان یزد که اطلاع‌رسانی ضعیف آن‌ها، با هیچ انتقادی اصلاح نمی‌شود و در جواب می‌گویند به اینستاگرام بیایید اگر می‌خواهید از برنامه‌های ما باخبر شوید. امروز صبح آش گندم قسمتم شد. یکی گفت "تا می‌تونی بخور که تا سال آینده همچین آشی گیرت نَمیاد." گوش بحرف کردم. آنقدر خوردم که موقع بلند شدن، دولا بودم و نمی‌توانستم راست راه بروم. شب قبلش مراسم سنواتی کَمچه‌زنی همین آش بود. کَمچه وسیله چوبی است که با آن مدام دیگ‌های آش گندم را بهم می‌زنند تا ته نگیرد. در مراسم کَمچه‌زنی همه فامیلهای رادیکالی و غیررادیکالی، اقوام نزدیک و دور و آشنایان جمع می‌شوند. اینجا دیگر شال میان سرهای رُژ سرخ زده و آستین سه ربع توی چشم نمی‌زنند چون نیمی از خانمها این تیپی‌اند. چادری‌ها اغلب خانمهای کهنسال و میانسال هستند. هرچند در مراسم همه‌چیز آرام و محتاطانه و معمولی می‌گذرد ولی شاید کسی که اولین بار وارد این جمع شود باور نکند اگر بگویم فلانی تا چند سال پیش چنان رویی با چادر می‌گرفته که صدسالش من بلد نمی‌شوم یا فلانی کسی است که اگر برنامه ماهواره جلویش روشن می‌‌شده، جلوی صفحه تلوزیون می‌ایستاده و با میزبان دعوا می‌کرده. یا شاید کسی باور نکند که فلان خانواده‌ای از وقتی که برنامه ماهواره رایج شده مدام می‌گفته که ما زن و شوهرِ بافرهنگ و بامطالعه‌ای هستیم و این چیزها روی خانواده ما اثر ندارد. حالا شاید خودشان متوجه تغییرات و تحولاتشان نشوند ولی برای دیگران کاملاً محسوس است. و اما دختران نوجوان این خانواده‌ها که با تونیک و بلوز و لاک سیاه به ناخن در مراسمات امام حسین می‌‌نشینند. در پشت همه این تحولات و مکشوفه‌ شد‌ن‌ها، مسائلی پیچیده وجود دارد. مثلاً شوهر و طایفه‌شوهرِ نامداری که به هیچ قیمت نباید از دست داد و به هر بهائی باید نگه داشت. یا مثلاً کسب و کار اقتصادی مردانی که به هیچ قیمتی نباید اُفت کند. روابط اجتماعی و اقتصادی با خانواده‌ها و طایفه‌های دیگر، تعیین‌کننده بقای برخی اشخاص در مرتبه و طبقه اجتماعی و اقتصادی است. و این نکته برای بعضی مهم و حیاتی است. ادامه دارد @herfeyedastan قسمت‌های یک تا هشت در کانال حرفه‌داستان آمده.
عزاداری‌هاتون قبول @herfeyedastan
داستان: زخم‌های سر باز نویسنده: معصومه جعفری آرام آرام رنگ خاکستری به آبی آسمان خنج می کشد. شهر جامه‌ی سیاه به تن کرده است. صدای کوبش طبل بلند می شود. بیرق‌های بر افراشته به رقص در می‌آیند. هم‌زمان با طنین حزن‌انگیز نی، اندوهی در قلبم شعله می‌کشد. ضربه‌ها نه گویی به طبل که بر سرم وارد می‌شوند. دوباره در ذهنم خاطرات جان می‌گیرند. لب‌های حسین مقابل چشم‌هایم باز و بسته می‌شوند. همراه عزاداران محله‌ی خود، به سمت محله‌ی دیگر می رویم. پاهایم می‌لرزد، به خود نهیب می‌زنم. _عباس! مرد! آرام باش. لرزش دست‌هایم را پسرم اصغر با دست کوچکش حس می‌کند. _بابا! چرا دستات می‌لرزن؟! نفسم را به تندی بیرون می دهم. _چیزی نیست عزیزم. کنجکاوی کودک هفت ساله گل می‌کند. _ بابا! مراسم طشت‌گذاری یعنی چی ؟ کمی به خود مسلط می‌شوم، یقه‌ی پیراهن سیاهم را مرتب می‌کنم. دستی به ریشم می کشم.روبه رویش زانو می زنم و می‌گویم: _پسرم چنین روزی امام حسین قبل اینکه برسن به کربلا، یه جایی لشکر یزید رو میبینن که آب نداشتن، امام با سخاوت تمام آب مشک‌هاشون رو میدن به اونا وسیرابشون می‌کنن. یعنی با این کار داریم برای محرم آماده می‌شیم. او سری تکان می‌دهد و به طبل زن‌ها زل می‌زند. سینه زن ها شروع به رجز خوانی می کنند. "قالیب اللریم اوسته، علی اصغریم الله منیم داوریم الله منیم یاوریم الله"* عرق سردی بر پیشانی‌ام می‌نشیند. با سینه‌ی دستم خیسی آن‌را می‌گیرم. نفسم به شماره افتاده است. لب‌های تشنه مقابل چشم‌هایم جان می‌گیرد. بچه‌ها بی‌رمق گوشه‌‌ی چهار دیواری نمور و تاریک افتاده‌اند. محرم نزدیک است و جرات برپایی عزاداری نداریم، دور هم نشسته‌ایم. حسین به چشم‌هایم زل زده است. هر کسی آداب و رسوم شهر و دیار خود را می‌گوید، من از مراسم طشت‌گذاری می‌گویم و نوحه‌های سلیم موذن‌زاده.**از علاقه‌ی مردم شهرمان به حضرت عباس می‌گویم. حسین لبخند تلخی می زند و می گوید: _ عباس آقا!نمی دونم چرا هر وقت به چشم هاتون نگاه می کنم یه ابهت خاصی توش می بینم. الحق که برازنده نام عباسه. اشک در چشم‌هایم بد‌مستی می‌کند. با صدای رجز خوانان به خودم می‌آیم. (هانسی گروهون بله مولاسی وار شیعه‌لرین حضرت عباسی وار)*** سینه زنان وارد مسجد می‌شویم. پسرم از رعشه‌ی دست‌هایم حالم را می فهمد. چشم‌های گرد و سیاهش را به صورتم می‌دوزد. _بابا حالت خوب نیست؟ برگردیم؟ دستی به موهای ابریشمی سیاهش می‌کشم. _نه پسرم خوب می‌شم. عزاداران، کوزه و طشت به دست سینه زنان دور مسجد می‌چرخند. بیرق‌ها‌ی سبز وسیاه با نوارهای زردوزی شده‌ی‌ ، یا حسین، یا زینب،سر خمیده‌اند. مقاومت در تن نحیفم کرخ شده است. گوشه‌ای به دیوار تکیه می‌زنم. شانه‌هایم می‌لرزد. اشک روی صورتم شیار می کشد. طشت‌ها لِک‌لِک‌کنان روی دست‌ها به جایگاه مخصوص نزدیک می‌شوند. حسین تنها جوان مداح جمع ما با اشکی که از مردمک‌های بلوطی‌اش راه کشیده، به وجد می‌آید، بلند می‌شود، شروع می‌کند نوحه خواندن، شوری به پا می‌شود.همه به سر وسینه می‌زنند.در این حین نگهبانان سر می‌رسند، به ضرب و زور ما را حیاط می‌کشانند. با باتوم و شلاق به جانمان می‌افتند. زیر زِلِّ افتاب آن‌قدر سر و تنمان می‌زنند که بی‌رمق و بی‌جان می‌افتیم. طشت‌ها زیر طاقی از کاشی‌های لاجوردی که به آیات قرآن مزین شده، گذاشته می شوند، آب‌ کوزه‌ها همراه با رایحه‌ی عطر و گلاب روان می‌شود. صدای الدخیل یا ابالفضل بلند می‌شود. دهان حسین چون ماهی باز و بسته می‌شود. لب های ترک برداشته‌اش چیزی زمزمه می‌کند.اونیفرم یشمی در تن تکیده‌اش به خون خضاب شده است. آخرین نفس‌ را به تندی بیرون می‌دهد و پلک‌ها را به آرامی و با لبخندی به چهره‌ی گندم گونش، می‌بندد. دردی در سرم احساس می‌کنم که یادگار جنگ را مانند گوهری در خودش حفظ کرده است. ارمغان سال های جنگ و اسارت زخم‌هایی است که هیچ گاه التیام نخواهند یافت. _بابا!... بابا عباس!... چی شده؟.. هق هق زنان فریاد می‌زند: _با..با... باباعباسم حالش بد شده .... *علی اصغرم روی دست هایم مانده است ای دوست ویاور من خدا! سلیم موذنزاده اردبیلی موذن و نوحه‌خوان معروف اردبیلی است که در سال 1315 در محله تازه شهر بدنیا آمد. او از مداحانی اســت که به ســه زبان ترکی، فارسی و عربی نوحه میگفت. او در سال آذرماه 95 به رحمت الهی رفت. *ترجمه(کدام گروه چنین مولایی دارند. فقط شیعه ها هستند که حضرت عباس را دارند.) @herfeyedastan ✳️ این اثر برای چالش حرفه‌داستان نوشته شده ❎️ کپی و تقلید جایز نیست