eitaa logo
حِرفِه‌ی هُنَر/ زهرا ملک‌ثابت
483 دنبال‌کننده
2هزار عکس
158 ویدیو
97 فایل
کانال عمومی حرفه‌ی هنر راه ارتباطی: @zisabet زهرا ملک‌ثابت نویسنده داستان و ادبیات دراماتیک کتاب‌ها: قهوه یزدی دعوت‌نامه ویژه فیلم کوتاه: کاغذ، باد، بازی دبیر استانی جشنواره‌های هنری مدرسه عاشق هنر
مشاهده در ایتا
دانلود
❓️سوال شما: آیا داستانها و مطالب داخل این کانال‌ قابل‌فروش است؟ 🔻 جواب مدیرگروه: بله، در کانال حرفه‌ی‌داستان متون‌ادبی و داستان‌های‌کوتاه زیادی قراردارد. موضوعات بسیار متنوع است. شما می‌توانید داستان یا متن‌ادبی مورد نظرتان را جهت تهیه پادکست، موشن‌گرافی، چاپ در کتاب، تهیه‌ فیلم و... انتخاب کنید. سپس مطلب موردنظرتان را به مدیرگروه ارسال کنید تا به ‌نویسنده موردنظرتان جهت توافقات مادی و معنوی اثر، مرتبط شوید. @zisabet
🦋 " در به در " 🖋 الهام آباده‌ای موهای ژولیده اش را زیر کلاه قهوه ای گلوله کرد . پالتوی صورتی که به تنش زار میزد را محکم تر به دورش پیچپید . دستان کوچک را که خون به زحمت درونشان جریان داشت را "ها " کرد . چشمان تیله ایش التماس میکرد : " سردمه ننه ! " آهی کشید و به روی خودش نیاورد : _ " پا تند کن ننه وگرنه هندوی یلدا رو باید میون برف و بارون بخوریم . " سودی خودش را به ننه نزدیک کرد ، شاید از سوز تازیانه ی باد پناهی بگیرد . چند نفری دور حلبی آتش جمع بودند و دود سیگارشان در دود تخته های گر گرفته گم میشد . مرد درشت اندام شالگردنش را روی قوز بینی اش کشید و داد زد :  _ " آخرش این بچه رو با اون آت و آشغالایی که جمع میکنی به کشتن میدی ." ننه بدون اینکه نگاهش را برگرداند ، سودی را به پهلویش چسباند . مرد صدایش را بالاتر برد : " هوووی ، با توام صغی در به در! میشنفی ، هااااااا ؟ " ننه خم شد و تکه برف یخ زده ای را برداشت و با نیمه نایی که داشت پرتاب کرد : " خر کی باشی ناصر کله خر ؟ ! دربه درم هفت جد و آبادته !" پاهایش کرخت شده بود . چشمش به چکمه های قرمز سودی که افتاد ، لبخندی روی لبهای داغ بسته اش نقش بست . گاهی کسی با هدیه ای برای سودی ، قند در دلش آب میکرد .  در زنگ خورده ی  بیغوله اش ختم میشد به اتاقکی که سوراخ و سنبه هایش ، تنها گذری برای سرما نبود و دالانی برای تاخت و تاز موشها مهیا میکرد . نایی در انگشتانش نداشت و در باز را به حال خودش رها کرد .  از بین خرت و پرتهایی که روی حیاط انبار کرده بود ، رد شد و به اتاق رسید ، سودی را بین لحافهای لکه و نمور جا داد و لپهای گلی سردش را کشید : _ " تا گرم شی ، منم هندونه رو قاچ میکنم ." سودی نفس عمیقی کشید : " عجب بویی داره ! زود باش دلم خواست ." گاز اول را به قاچ هندوانه زد که صدایی از حیاط به گوشش خورد . چوب دستی گوشه ی اتاق را برداشت و بیرون رفت . سودی آب هندوانه را با زبان از دور دهانش پاک کرد . قاچ دیگری برداشت . نگاهش روی زن و مرد غریبه ای قفل شد که ننه با چوبدستی تهدیدشا ن میکرد : _ " نزدیکش بشین ، میزنم ! " مرد با تحکم سرش داد زد : " ماموریم و معذور ! به اینم میگن زندگی ؟! " سودی پشت ننه قایم شد . نفس نفس میزد . دنیا دور سرش در حال دوران بود : " نذار ببرنم ننه ! " مرد چوبدستی را گرفت و ننه را هول داد . زن دستان سودی را از ژاکت سیاه عودی شده ی ننه جدا کرد و او را بغل زد  . سودی دست و پا میزد و التماس میکرد . ننه پیِشان دوید : _ " نبرین بچه اموووووو ؟" مرد به زور سودی را بین بازوانش مهار کرد : " اونجا براش بهتره ." اشکهای داغ و مزاحم را از گونه های یخ زده اش گرفت و آهسته گفت : " کی میدونه کجا بهتره ؟! "  ناصر آن طرف خیابان تماشایش میکرد . نوک پایش را زیر کُپه ی برف زد و دودی از سیگارش گرفت : " اینجوری نگام نکن ، نمیخوام مثل من بزرگ شه ." پاورقی: *لب داغ بسته : لبی که زخمی تاول مانند دارد 🦋🦋🦋 گروه ادبی حرفه‌ی‌داستان @herfeyedastan 🦋🦋🦋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
حِرفِه‌ی هُنَر/ زهرا ملک‌ثابت
🏴 سیبِ مهمانی 🖋 محدثه محمودآبادی کلید را که روی در انداختم. صدا زد:« تویی مادر؟ اومدی؟!یه ظرف سیب ا
🍎 داستان کوتاه "سیب مهمانی" اثر "محدثه محمودآبادی" در نظرسنجی کارگروه فاطمیه ( س) وابسته به گروه ادبی حرفه‌ی داستان، برگزیده شد. از طرف بانو شهناز گرجی‌زاده، مسئول کارگروه حضرت فاطمه ( سلام‌الله‌علیها)، بُن خرید کتاب به نویسنده برگزیده اهدا می‌شود 😊 🍎🍎🍎🍎 گروه ادبی‌حرفه‌داستان @herfeyedastan 🍎🍎🍎🍎
خلاصه‌نویسی کارگاه داستان حماسی استاد رهبری فایل چهارم خلاصه‌نویسی: زهرا ملک‌ثابت @herfeyedastan 🌹🖋🌹🖋🌹🖋 نقش زبان در داستان حماسی: باید برای نثر خوب و زیبا در داستان از کتاب‌هایی که سرچشمه اصلی هستند الگو بگیریم. مثلا اگر قرار است که از سال ۶۱ هجری بنویسم بهتر است به کتاب‌های مرجع مراجعه کنیم و از آنها برای زبان داستان کمک بگیریم. مثلا کتاب تفسیر طبری و یا کتاب خداوندگار لحن که زبان نوشتاری قائم مقام فراهانی است را سعی کنیم مطالعه کنیم. باید زبان جمله را بارها تراش داد تا یک دست شود. دو سوال مطرح شد که پاسخی داده نشد: _در ترجمه آثار، نویسندگان بر اساس دایره واژگانی جهان امروزی خودشان ترجمه می‌کنند ، چه لزومی دارد ما مطلبی که در زمان های گذشته رخ داده را با زبان همان دوران بیان کنیم در حالی که برای مخاطبان امروزی ما ملموس نیست ؟؟! _اگر بخواهیم جملات داستان را به زبان کهن بنویسم طوری که برای مخاطب هم قابل درک باشد بیاییم مثلا ۸ کلمه را از کلمات کهن انتخاب کنیم در کنار دو کلمه امروزی بیان کنیم آیا متن شکسته می‌شود ؟ □□□□ داستان های حماسی در قالب ملی ، دینی ، تاریخی، عرفانی دست بندی می‌شود که باید در آن جنگی رخ دهد حماسه‌ی عرفانی ؛ روایتی‌ست درونی و حماسه‌ایست از جنس دیگر مانند معراج پیامبر که یک حماسه است. داستان حماسی باید سرنوشت ساز باشد داستان حماسی دارای: _جدال دو نیروی متضاد _سلسله حوادث _قهرمان مافوق بشری نیرومند باید در داستان حماسی دقت داشت که شخصیت داستان را در قامت پهلوان ببینیم، چه پهلوان جنگ و مبارزه چه پهلوان عرصه علم در هر صورت باید دقت کنیم که عملکرد او پهلوانی باشد و مدام باید نویسنده از خود بپرسد که آیا این شخصیت من دارد کار پهلوانی می‌کند یا نه؟! اگر این طور نباشد ما می‌رویم به سمت تراژدی نه خلق داستان حماسی. 🖋🌹🖋🌹🖋🌹 گروه ادبی حرفه‌ی‌داستان @herfeyedastan 🖋🌹🖋🌹🖋🌹
نام داستانک "دنیا ی فانی" نبیله آمد، دنیارادید،هفتادوپنج سال راهفت روزه تجربه کرد. به خدا گفت در زمینت وجدانها همه خواب بودند حتی فرصت مادر گفتن هم به من ندادند، چه برسد به اعتراض! نویسنده: مهری جلالوند 🕊🕊🕊🕊🕊 گروه ادبی حرفه‌ی‌داستان @herfeyedastan 🕊🕊🕊🕊🕊
🦋یلدای خاطره انگیز 🖋 آذر امینی صدای دینگ دینگ موبایل لیلاکه بالاسرمون بودبلندشد.لیلا باموهای پریشان بلندشدوتیریک تیریک جواب پیام داد.ندیدم کیست،امامیشدحدس زدکه لیلاداره جواب پیام کی رامیده.برااینکه خواب ازچشمم نپره غلتی زدم وباچشمان بسته گفتم ساعت چنده؟لیلا گفت:ساعت۹ونیمه،من بایدبرم.توام بیدارشو،عزیزسفره صبحانه رابه‌هوای توجمع نکرده.سرم را از زیرپتویی که دیشب عزیزروم انداخت تاسردم نشه،بیرون آوردم.بوی آردتفت داده شده مشامم راپرکرد.لیلا آماده شده بود.خم شدبوسه ای روی پیشونیم گذاشت وگفت من میروم اگه تونستم شب بااسماعیل میاییم.گفتم:بروبسلامت خوش بگذره.موهام راکه دیروزعزیزجون دوطرفه بافت رامرتب کردم.وظرف مسیه بزرگ راآوردم وانارهایی که دیروز باباجون خریده بودراسربریدم وتوی اون کاسه دون کردم.درحال دون کردن انارها هرازگاهی یکی یادوتادونه انارراتودهنم می‌گذاشتم.عزیزقابلمه کاچی پخته شده رااززیرزمین آوردوتوی کاسه های چینی گل زرین ریخت.وبادیزاین خاصی روی میز کرسی چید.باباجون هندونه پوسته سبزی ازاصغرآقاکه دیروزتالابلندگوبدست سرکوچه ایستاده وهی دادمیزنه آی هندونه،آی هندونه شیرین شب یلداآوردم.خریده وباچاقونوک تیزی اونوبرش زده ودرسینیه مسی که جزجهیزیه عزیزبود،میچید.خداهم روزوشب آخرآذرماه رابابازکردن دررحمت به روی بندگان تزئین کرد.وروی سرزمینیان مرواریدسفیدباراند.بانوک انگشتم مه روی شیشه پنجره راپاک کردم.هوای بیرون چقدرسردشده.وای خدای من،چقدرصحنه پشت پنجره زیباست.درختان لباس عروس سفیدپوشیده.باغچه هالحاف سفیدروی خودکشیده وآب حوض یخ کرده وشره های آب قندیل بسته وازلبه ناودان آویزان بودند.توذهنم داشتم خاطراتی که دوستام ازگذراندن شب یلداهمراه پدرومادرهاشون تعریف میکردندرامرورمیکردم.یعنی چرامن بایدبه عکسی ازپدرومادرم اکتفاکنم.باباجون هروقت عکس بابام راکنج طاقچه میدید.بادستای لرزانش صورت فردپشت قاب رالمس میکردوازسوزجگرآهی میکشیدومیگفت:حمیدباباعجب بارسنگینی روی شونه هام گذاشتی ورفتی.بابا کمرم شکست.بااینکه باباجون قدبلندی داشت خمیده بودوواقعاکمرش شکست. توهمین فکرها بودم که درحیاط بازشد.پارساکوچولوهمراه پدرومادرش اومدن.من جلوشون رفتم تاباگرفتن دست پارسااورادراومدن بالا از پله هاکمک کنم.عمه شاهی ظرف آش کشک که بالبووکدوتزیین شده بودراکنارشومیه جاداد.عمواشکان هم باکس آجیل وپفیلاهای رنگارنگ راآورد.رعناجون هم چندظرف ژله ودسرهای یلدایی رابه خوراکی های یلداافزود.من وپارساگوشه اتاق درحال گفت گوبودیم.باباجون عصابه دست داشت گوشه اتاق داشت قدم میزدوبرامون ازخاطرات گذشته تعریف میکرد.یدفعه پایه عصاشون توپایه چراغ علاالدین گیرکردوباعث واژگونی چراغ شد.... من ازدیشب تا حالا دست لرزان عزیزراتودستم گرفتم.عمه تاجی آب جوش عسل باگلاب که یه انگشترطلاتوش انداختند را از گوشه لبش بهش میداد.لرزش دستای عزیزبیشترشد.لیلاونامزدش بادستگاه فشارسنج وتبگیرکنارتخت ایستادند.ناگهان عزیزچشماش که قرمزشده بود را بازکردوگفت:چی شده؟باباجون خندید وگفت:عجب شب یلدایی گذروندیم... پایان 🦋🦋🦋 گروه ادبی حرفه‌ی‌داستان @herfeyedsstan 🦋🦋🦋
📚 یک قاچ کتاب نوشته : توران- قربانی صادق ● روزهاست عاشقانه هایتان را که برایم می سرایید فرشته ها جمع کرده و میان ابرهای دلم می کارند . قبل از آن که به گوش نامحرمان برسد . قبل از آن که به قضاوتمان بنشینند . از فلک ممنونم که ترتیب آشنایی مان را داد . دیگر بعد از این چرخش را چگونه خواهد چرخاند برایم مهم نیست . من حتی غصه هایش را هم خریدارم . رسالت من چیز دیگری است جان دلم ! ایمان دارم چون ابر در آسمانها هم آغوش می شویم و بر سر عشاق جوان می باریم . دوباره از خاک این سرزمین گلبوسه می روید . پس دیگر اسمتان را نمی نویسم تا شما هم بنویسید " جان دلم " . می دانم برای داشتن عشقتان باید مطیع باشم و منتظر ؛ بعد از این به انتظار صوت دلبرانه تان گوش می خوابانم . قربانت : لاله 💞 پاراگرافی از فصل ۱۴ رمان عاشقانه " لاله واژگون " انتشارات سارات لازم به توضیح است طرح این رمان پایان نامه " داستان نویسی خلاق " نویسنده می باشد . https://eitaa.com/mandaber
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا