من داشتم برا دوستام تعریف میکردم با بابام رفتیم بستنی خوردیم و لباس خریده برام اون سطلی های پشت سرم که سرشون تو کون ما بود برگشتن گفتن انقلابی ها همشون با باباهاشون رابطه اشون انقدر نزدیکه البته خراب بودن از انقلابی ها چیز بعیدی نیست خون جلو چشمام گرفت چون پای خانواده ام وسط بود گرفتم زدمش
/
آخ جون از جزئیات دعوا بیشتر بگو
چه جوری زدیش؟ مثل سگ؟
آخرین چیزی که دلم میخواد اینه که یه شهاب سنگ با سرعت ۵۳۶۲۷۱۹۰۱۰۱۰۹۱۶۲۵۱۷۹ بخوره به کره زمین و هممون پودر شیم