🔴داستان زندگی
👈 نام داستان: سلطان محمود
✍سلطان محمود از طلخک پرسید:
فکر میکنی جنگ و نزاع چگونه بین مردم آغاز می شود؟
🙈طلحک گفت: ای پدر سوخته!!!
⚔سلطان گفت: توهین میکنی؟ سر از بدنت جدا خواهم کرد.
🙈طلحک خندید و گفت:
جنگ اینگونه آغاز میشود....
💔"کسی غلطی میکند و کسی به غلط، جواب میدهد".💔
👌مثال
👩🏻زن(با حالت تند و بازخواست کننده) به مرد میگوید:چرا دیر آمدی؟
👤مرد:دنبال بدبختی ام بودم. باید آنقدر بدوم تا شکم شما را سیر کنم
👩🏻زن: ما را بهانه نکن، تو برای مردم جانت را می دهی ولی برای خانواده ات نه.
👤مرد: برای مردمی که به من احترام می گذارند حاضرم جانم را بدهم
👩🏻زن: همان بهتر که خانه نمی ایی. اعصابمان هم راحتتر است
✅روانشناسان به این نوع جدل می گویند: علت چرخشی؛ یعنی هر طرف که در مجادله یک جمله بگوید(هر چند که منطقی هم به نظر برسد)
انرژی لازم را برای گفتن جمله بدتر توسط طرف مقابل فراهم میکند و هر لحظه اوضاع خراب تر می شود.
در بیشتر موارد ترفندهای قطع مجادله کارساز تر است.
💚💓💚💓❣💓💚💓💚
@Shamim_best_gift
خانم و آقای خونه؛ عذرپذیری، یک ویژگی برجستهست.
گاهی نرمش در رفتار همسرتون
نشونه عذرخواهیه.
منتظر عذرخواهیِ کلامی نباشین، دلخوریها رو زود تمومش کنین...
@Shamim_best_gift
🌸داستان شب
مردی بود که هر روز برای ماهی گیری به دریا میرفت یک روز کلاهش را باد برد و بر روی آبهای دریا انداخت مرد به آن سمت دریا رفت و کلاهش را برداشت همان جا مشغول ماهی گیری شد.
یک ماهی صید کرد و به خانه برد ،زنش ماهی را پخت هنگامی که مشغول خوردن بودند مرواریدی در شکم ماهی دیدند.
روزها گذشت و مرد دوباره بر حسب اتفاق به آن قسمت دریا رفت آن روز هم یک ماهی صید دوباره هنگام شام یک مروارید در شکم ماهی پیدا کرد، از فردا آن روز همیشه به آن قسمت دریا میرفت و هر روز یک ماهی یک مروارید .
تا یک روز پیش خود اندیشید چرا در شکم ماهی های این قسمت از دریا مروارید هست به خود گفت احتمالا در این قسمت از دریا گنجی از مروارید هست ،تصمیم گرفت به زیر آب برود و ان گنج را از دریا خارج کند.
یک روز به همان قسمت دریا رفت خودش را به دریا انداخت به امید گنج مروارید، اما هنگامی که به زیر دریا رسید نهنگی را دیدکه کنار صندوقی از مروارید بی حرکت است و به همه ماهی ها یک مروارید میدهد در این هنگام نهنگ به سمت، مرد رفت و گفت شام امشب هم رسید، طمع مردم باعث شده تا من که سالهاست توان شنا کردن را ندارم زنده بمانم، مرد از ترس همان جا خشکش زد نهنگ به او گفت من یک فرصت دیگر به تو دادم و گفتم توان شنا کردن ندارم اما تو که توان شنا کردن داشتی میتوانستی فرار کنی و مرد را بلعید.
در زندگی فرصتهای زیادی هست اما ما همیشه فکر میکنم دیگر فرصتی نداریم در همین جاست که زندگی خود را میبازیم.
گاه طمع زیاد داشتن است که فرصت زندگی را از ما میگرد.
🍁🌱🍁🕊🍁🌱🍁
@Shamim_best_gift