میترسم بگم دیگه نمیتونم
چون هر موقع گفتم دیگه نمیتونم یه چیز وحشتناک تری رخ داده و فهمیدم مجبورم بتونم ...
Hester's Garden
میترسم بگم دیگه نمیتونم چون هر موقع گفتم دیگه نمیتونم یه چیز وحشتناک تری رخ داده و فهمیدم مجبورم بتو
ولی من واقعا دیگه نمیتونم
جنگ برای من خیلی سنگینه
یعنی انگار یه کوه رو کمرمه و دارم حملش میکنم
و همزمان دوتا وزنه ی ۱۰۰ کیلویی به پاهام وصل شده
بعد ازم میخوان حرکت کنم
من حتی هنوز برای گربه ای که چهار سال پیش جلوی چشمم مرد هم هنوز ناراحت میشم .
Hester's Garden
من حتی هنوز برای گربه ای که چهار سال پیش جلوی چشمم مرد هم هنوز ناراحت میشم .
نمیخوام بگم وای من چقد دل رئوف و مهربانی دارم
حتی اگه فقط شیشه های خونه ی یه نفر در اثر موج انفجار شکسته باشه هم، من یه دنیا ناراحت میشم و اضطراب میگیرم
با این وضع اقتصاد هی میگم یعنی میتونن تعمیرش کنن؟ یعنی خونشون مثل قبل میشه؟
و هی دعا میکنم که خدایا خودت کمکشون کن خودت براشون کمک بفرست دستشونو بگیر
میدونم مشکل از تحمل کم منه
میدونم از قبل باید روی خودم و استرس و اضطراب و ترس و کوفت و زهرمارم کار میکردم
ولی این منم
فعلا من اینطوری ام و دارم سکته میکنم
و واقعا خیلی خوشحالم که خدا هست
هم چون از نظر خدا ظلم پنهان نمیشه
هم چون من نهایتا خودم رو قانع میکنم که حتما خدا خودش میدونه چی صلاحمونه(حتی اگه فقط زبونی باشه قلبمو آروم تر میکنه انگار)
Hester's Garden
و واقعا خیلی خوشحالم که خدا هست هم چون از نظر خدا ظلم پنهان نمیشه هم چون من نهایتا خودم رو قانع میکن
یه جوری میگم از وجود خدا خوشحالم انگار من انتخاب کردم خدا باشه🤣
نمیدونم چرا جدید رو اوردم به همه ی چیزایی که مربوط به دوران ۱۲ تا ۱۵ سالگیمه
سریالا و کتابا و حتی عادتایی که اون موقع داشتم
Hester's Garden
نمیدونم چرا جدید رو اوردم به همه ی چیزایی که مربوط به دوران ۱۲ تا ۱۵ سالگیمه سریالا و کتابا و حتی عا
امشب شروع کردم به دوباره خوندن یه کتابی که خیلی خیلی روی من تاثیر گذاشت و یه جورایی منو هُل داد به سمت معلم شدن
"ماهی روی درخت"
Hester's Garden
امشب شروع کردم به دوباره خوندن یه کتابی که خیلی خیلی روی من تاثیر گذاشت و یه جورایی منو هُل داد به س
و یادم اومد که اولین نردی که روش کراش زدم
یکی از شخصیتای این کتاب به اسم آلبرته😭💕💕💕💕 تا ابد میتونم براش قلب صورتی بدم