داستان همه ما مثل بچه یتیمی که تازه بعد از مراسم خاکسپاری میفهمه چه بلایی سرش اومده .
#ضمیمه | #حرف_دل .
چندسال پیش که از تهران و اوضاع اشفته اش کلافه بودم رو به او گفتم ؛ دیگه کم مونده جمع کنم از تهران برم شهرستان زندگی کنم ، دیگه نمیتونم تحمل کنم..
لبخندی زد و گفت ؛ ولی من عاشق تهرانم
متعجب نگاهش کردم ، او دقیقا چه چیز این شهر را دوست داشت؟
آلودگی اش را؟ سر و صدا و ترافیکش را؟
دقیقا عاشق کدامش بود..
نگاهم کرد ، فکرم را خوانده بود ، گفت ؛ من عاشق تهرانم ، چون حضرت آقا اینجاست ، چون آقا اینجا نفس میکشه ، ما الان داریم تو هوایی نفس میکشیم که ایشون نفس میکشه..
لبخند عمیقی زدم و بابت طرز فکری که داشت تحسینش کردم..
اما در دل نه!
در دلم غبطه خوردم به عشق و ارادت و معرفتش..
من از آن روز عاشق تهران شدم..
از مسافرت که برمیگشتم ، عوارضی را که رد میکردیم شیشه را پایین میدادم و عمیق نفس میکشیدم ، آخر دلم برای هوایی که نفس های آقایم را در آغوش کشیده بود ، تنگ میشد..
با ذوق به خیابان های منتهی به بیت خیره میشدم و در دل به پاسدار ها حسادت میکردم..
گذشت..
تاریخ رسید به غروبِ ۹ اسفند ۱۴٠۴ ؛
• ادامه دارد..
- به قلمِ خادمة الحسن ؛
هدایت شده از صعید ؛
از انسان بودن خستهام ؛
کاش تابوتی بودم که تو را در آغوش کشیده ..
ای ساربان! آهسته رو آرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم ، با دلسِتانم میرود ..
تازه رسیدم خونه ، دورم که خلوت شد فهمیدم چه خاکی بر سرمون شده ..
آقای ِما برای همیشه از تهران رفت :)
او برای همیشه از تهران رفت ، تنها نه!
همه جان مارا با خود برد..
و ما امروز خود به چشم خویشتن دیدیم که جانمان میرود💔.