بر کاغذی از دفترش نوشته بود؛
شبهایی که نمیدانستم از غمها
به کجا پناه ببرم، به ماه نگاه کردم
و با عباس(ع) صحبت کردم؛
- حیدریه .
خودم تهرانم ، دلم نجفه ، تو حیاط نشسته و زل زده به ایوون طلای قشنگت .
من ُ ایوان ِ نـجـف ، قول ُ قراری داریم ؛
او مرا مست کند ، من بروم قربانش .
نمیدونم چجوری حوصله دارید تو زندگی بقیه دخالت کنید .
من تو زندگی خودمم یه جوری رفتار میکنم انگار زندگی من نیست .
تصور کن یه مامان برای اولین بار با کلی ذوق
یه لباس عروس بچگونه با گیره های پاپیونی و موهای
خرگوشی تن بچش کرده و همون عموی عزیز و لعنتیتون
کمک رسونده بهشون..
هرچقدر بگم خدا لعنتتون کنه کم گفتم..
کم گفتم..