آینه
_
صبر مرا آینه بیماریست
آینه عاشق غمخواریست
درد نباشد ننماید صبور
که دل او روشن یا تاریست
آینه جوییست نشان جمال
که رخم از عیب و کلف عاریست
ور کلفی باشد عاریتیست
قابل داروست و تب افشاریست
آینه رنج ز فرعون دور
کان رخ او رنگی و زنگاریست
چند هزاران سر طفلان برید
کم ز قضا دردسری ساریست
من در آن خوف ببندم تمام
چون که مرا حکم و شهی جاریست
گفت قضا بر سر و سبلت مخند
کاین قلمی رفته ز جباریست
کور شو امروز که موسی رسید
در کف او خنجر قهاریست
حلق بکش پیش وی و سر مپیچ
کاین نه زمان فن و مکاریست
سبط که سرشان بشکستی به ظلم
بعد توشان دولت و پاداریست
خار زدی در دل و در دیدشان
این دمشان نوبت گلزاریست
خلق مرا زهر خورانیدهای
از منشان داد شکرباریست
از تو کشیدند خمار دراز
تا به ابدشان می و خماریست
هیزم دیک فقرا ظالمست
پخته بدو گردد کو ناریست
دم نزدم زان که دم من سکست
نوبت خاموشی و ستاریست
خامش کن که تا بگوید حبیب
آن سخنان کز همه متواریست
*مولانا
تنهایی
_
رنگ لبخند تو ای دنیا تماشایی نبود
آنچه ما دیدیم زینت بود زیبایی نبود
هرچه را در جام هستی بود نوشیدم ولی
در شراب عمر تلخی بود و گیرایی نبود
آنچه را مردم غریو کوچ میپنداشتند
هیچ غیر از نالهٔ مرغان دریایی نبود
نیستم غمگین گر از من دل بریدند این و آن
عشق ورزیدن به جز تمرین تنهایی نبود
مشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگر
لب فرو بستیم و راهی جز شکیبایی نبود
*فاضل نظری
فک میکردم برای عصیان از فروغ بگی
_
میدونستم همین فکرو میکنی واسه همین اون نبود
بغض
_
بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرم
بر شانه ی تنهایی خود سر بگذارم
از حاصل عمر به هدر رفته ام ای دوست
ناراضی ام، امّا گله ای از تو ندارم
در سینه ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس های خودم را بشمارم
از غربت ام آنقدر بگویم که پس از تو
حتّی ننشسته ست غباری به مزارم
ای کشتی جان، حوصله کن می رسد آن روز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم
نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت
یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی اش را بفشارم...
*فاضل نظری
چشم هایش
_
عطرنگاه سیب داردآن چشم هایش
طعمی عجیب داردآن چشم هایش
می خواهم امشب بازگویم ازغریبی
حسی غریب دارد آن چشم هایش
*جهرم
ارغوان
_
بگذشت و باز آتش در خرمن سکون زد
دریای آتشینم در دیده موج خون زد
خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل
بازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد
دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت
گفتار جان فزایش در گوشم ارغنون زد
دیوانگان خود را می بست در سلاسل
هر جا که عاقلی بود این جا دم از جنون زد
یا رب دلی که در وی پروای خود نگنجد
دست محبت آن جا خرگاه عشق چون زد
غلغل فکند روحم در گلشن ملایک
هر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد
سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقی
کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد
*سعدی
نقره فام
_
When daisies pied, and violets blue,
And Lady-smocks all silver-white,
And cuckoo-buds of yellow hue
Do paint the meadows with delight,
The cuckoo then, on every tree,
Mocks married men; for thus sings he,
"Cuckoo, cuckoo, cuckoo!” O word of fear,
Unpleasing to a married ear!
When shepherd's pipe on oaten straws,
And Merry larks are ploughmen's clocks,
When turtles tread, and rooks, and daws,
And maidens bleach their summer smocks,
The cuckoo then, on every tree,
Mocks married men; for thus sings he,
"Cuckoo, cuckoo, cuckoo!” O word of fear,
Unpleasing to a married ear!
*شکسپیر
شکسپیر زبان اصلی برای اون دوستمون که به نظرش فاضل نظری و مولانا شعراشون زرده🎀
اسیر
_
فواره وار، سربه هوایی و سربه زیر
چون تلخی شراب، دل آزار و دلپذیر
ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسیر
پلک مرا برای تماشای خود ببند
ای ردپای گمشده باد در کویر
ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر
مرداب زندگی همه را غرق می کند
ای عشق همّتی کن و دست مرا بگیر
چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش
با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر
*فاضل نظری
راز
_
خوش باش که هر که راز داند
داند که خوشی خوشی کشاند
شیرین چو شکر تو باش شاکر
شاکر هر دم شکر ستاند
شکر از شکرست آستین پر
تا بر سر شاکران فشاند
تلخش چو بنوشی و بخندی
در ذات تو تلخیی نماند
گویی که چگونهام خوشم من
گویم ترشم دلت بماند
گوید که نهان مکن ولیکن
در گوشم گو که کس نداند
در گوش تو حلقه وفا نیست
گوش تو به گوشها رساند
*مولانا
آزمند
_
اسپند بود و زمزمه ی مادر
"إِنَّ مع العُسر یُسرا
ماییم و روزگار پر از بیداد، این آزمند درپی ویرانی
ما، ناخدای کشتی تقدیریم، در شامگاه تیره ی طوفانی
آخر رسیده ایم به بندرگاه، با هر تلاش و رنج و دعایی بود
بندر ولی خودش چقَدر خستَه ست! انگار مانده در ره طولانی
بندر زخمی است
بین این همه آسمانخراش
کودکی گم شده
گمشده است
دور از دامن دریا
بی شک در بندر دریا گم کرده
جان ها راحت گم می شوند
و دلتنگی دلتنگی دلتنگی
دومینوی بی پایانی در شهر
از شهر هیچ لطف نخواهد ماند، یاران
اگر ترانه نپردازیم
نذر نبات و چای بجای آریم!
برپا کنیم رسم غزلخوانی
باران! چقدر چای تو، خالی بود!
باران! چقدر شعر تو روح افزا ست!
شهری مباد بی نَفَس باران
جانم به این هوایِ غزل باران
*گلشنی