ارغوان
_
بگذشت و باز آتش در خرمن سکون زد
دریای آتشینم در دیده موج خون زد
خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل
بازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد
دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت
گفتار جان فزایش در گوشم ارغنون زد
دیوانگان خود را می بست در سلاسل
هر جا که عاقلی بود این جا دم از جنون زد
یا رب دلی که در وی پروای خود نگنجد
دست محبت آن جا خرگاه عشق چون زد
غلغل فکند روحم در گلشن ملایک
هر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد
سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقی
کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد
*سعدی
نقره فام
_
When daisies pied, and violets blue,
And Lady-smocks all silver-white,
And cuckoo-buds of yellow hue
Do paint the meadows with delight,
The cuckoo then, on every tree,
Mocks married men; for thus sings he,
"Cuckoo, cuckoo, cuckoo!” O word of fear,
Unpleasing to a married ear!
When shepherd's pipe on oaten straws,
And Merry larks are ploughmen's clocks,
When turtles tread, and rooks, and daws,
And maidens bleach their summer smocks,
The cuckoo then, on every tree,
Mocks married men; for thus sings he,
"Cuckoo, cuckoo, cuckoo!” O word of fear,
Unpleasing to a married ear!
*شکسپیر
شکسپیر زبان اصلی برای اون دوستمون که به نظرش فاضل نظری و مولانا شعراشون زرده🎀
اسیر
_
فواره وار، سربه هوایی و سربه زیر
چون تلخی شراب، دل آزار و دلپذیر
ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسیر
پلک مرا برای تماشای خود ببند
ای ردپای گمشده باد در کویر
ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر
مرداب زندگی همه را غرق می کند
ای عشق همّتی کن و دست مرا بگیر
چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش
با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر
*فاضل نظری
راز
_
خوش باش که هر که راز داند
داند که خوشی خوشی کشاند
شیرین چو شکر تو باش شاکر
شاکر هر دم شکر ستاند
شکر از شکرست آستین پر
تا بر سر شاکران فشاند
تلخش چو بنوشی و بخندی
در ذات تو تلخیی نماند
گویی که چگونهام خوشم من
گویم ترشم دلت بماند
گوید که نهان مکن ولیکن
در گوشم گو که کس نداند
در گوش تو حلقه وفا نیست
گوش تو به گوشها رساند
*مولانا
آزمند
_
اسپند بود و زمزمه ی مادر
"إِنَّ مع العُسر یُسرا
ماییم و روزگار پر از بیداد، این آزمند درپی ویرانی
ما، ناخدای کشتی تقدیریم، در شامگاه تیره ی طوفانی
آخر رسیده ایم به بندرگاه، با هر تلاش و رنج و دعایی بود
بندر ولی خودش چقَدر خستَه ست! انگار مانده در ره طولانی
بندر زخمی است
بین این همه آسمانخراش
کودکی گم شده
گمشده است
دور از دامن دریا
بی شک در بندر دریا گم کرده
جان ها راحت گم می شوند
و دلتنگی دلتنگی دلتنگی
دومینوی بی پایانی در شهر
از شهر هیچ لطف نخواهد ماند، یاران
اگر ترانه نپردازیم
نذر نبات و چای بجای آریم!
برپا کنیم رسم غزلخوانی
باران! چقدر چای تو، خالی بود!
باران! چقدر شعر تو روح افزا ست!
شهری مباد بی نَفَس باران
جانم به این هوایِ غزل باران
*گلشنی
ملول
_
امروز نیم ملول شادم
غم را همه طاق برنهادم
بر سبلت هر کجا ملولی است
گر میر من است و اوستادم
امروز میان به عیش بستم
روبند ز روی مه گشادم
امروز ظریفم و لطیفم
گویی که مگر ز لطف زادم
یاری که نداد بوسه از ناز
او بوسه بجست و من ندادم
من دوش عجب چه خواب دیدم
کامروز عظیم بامرادم
گفتی تو که رو که پادشاهی
آری که خوش و خجسته بادم
بیساقی و بیشراب مستم
بیتخت و کلاه کیقبادم
در من ز کجا رسد گمانها
سبحان الله کجا فتادم
*مولانا