آزمند
_
اسپند بود و زمزمه ی مادر
"إِنَّ مع العُسر یُسرا
ماییم و روزگار پر از بیداد، این آزمند درپی ویرانی
ما، ناخدای کشتی تقدیریم، در شامگاه تیره ی طوفانی
آخر رسیده ایم به بندرگاه، با هر تلاش و رنج و دعایی بود
بندر ولی خودش چقَدر خستَه ست! انگار مانده در ره طولانی
بندر زخمی است
بین این همه آسمانخراش
کودکی گم شده
گمشده است
دور از دامن دریا
بی شک در بندر دریا گم کرده
جان ها راحت گم می شوند
و دلتنگی دلتنگی دلتنگی
دومینوی بی پایانی در شهر
از شهر هیچ لطف نخواهد ماند، یاران
اگر ترانه نپردازیم
نذر نبات و چای بجای آریم!
برپا کنیم رسم غزلخوانی
باران! چقدر چای تو، خالی بود!
باران! چقدر شعر تو روح افزا ست!
شهری مباد بی نَفَس باران
جانم به این هوایِ غزل باران
*گلشنی
ملول
_
امروز نیم ملول شادم
غم را همه طاق برنهادم
بر سبلت هر کجا ملولی است
گر میر من است و اوستادم
امروز میان به عیش بستم
روبند ز روی مه گشادم
امروز ظریفم و لطیفم
گویی که مگر ز لطف زادم
یاری که نداد بوسه از ناز
او بوسه بجست و من ندادم
من دوش عجب چه خواب دیدم
کامروز عظیم بامرادم
گفتی تو که رو که پادشاهی
آری که خوش و خجسته بادم
بیساقی و بیشراب مستم
بیتخت و کلاه کیقبادم
در من ز کجا رسد گمانها
سبحان الله کجا فتادم
*مولانا