یه موقعه هایی کارم این بود منتظر تایم بمونم تا بتونم فداش کنم ولی کو دیگه حتی زمانم متوقف بشه من ذوق قبلو ندارم
وقتی بفهمی آدما فقط بر اساس سطح درک
خودشون همه چیزو میبینن از توضیح دادن
دست میکشی.
داری از غم پاره میشیا، بعد میری بغلش، بوسش میکنی یهو میبینی عه، چه زندگی جالبه، چقدر حالم خوبه، چقدر امید دارما!
من هیچوقت نتونستم توضیح بدم چرا بعضی چیزا غمگینم میکنن، نتونستم بگم چرا یه مکان یا یه آهنگ یا حتی یه رنگ غمگینم کرد؛ هیچ کلمهای برای توضیح این حس نداشتم هنوزم ندارم. ولی همچنان که بهشون فکر میکنم، بغض خفم میکنه.