#تو_بگو 🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_vt3lni&btn=ڪافه
_
رآوی هم همینطورر🥲🦋
#تو_بگو 🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_vt3lni&btn=ڪافه
_
به وقت اکلیلی شدن 🥲🦋💖
#تو_بگو 🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_vt3lni&btn=ڪافه
_
چقدر قشنگ و حق 🥲
#تو_بگو 🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_vt3lni&btn=ڪافه
_
منم همینطور ممبر منم همینطور 🥲:
#تو_بگو 🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_vt3lni&btn=ڪافه
_
الهی آمین 🥲🦋
#تو_بگو 🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_vt3lni&btn=ڪافه
_
این قسمت : قلب که منطق سرش نمیشه 🙃❤️🩹
هدایت شده از ڪافه 💚؛
مهمون ڪافه در بله هم باشید 😍👇
ble.ir/join/24U4mZVj4j
ناشناس های ڪافه 🎀
#تو_بگو 🦦 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_vt3lni&btn=ڪافه _ وقتی پیرو مکتب قیاسیسی
#تو_بگو 🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_vt3lni&btn=ڪافه
_
اولین بار که دیدمش...
روز اول تابستان بود. ساعت ۲:۴۷ ظهر. با یه لباس بنفشِ پروانهای اومد توی خونمون. فامیل خیلی دور بود، رفت و آمد نداشتیم. من مثل بقیه دخترا نگاهش کردم، هیچی فکر نمیکردم. ولی وقتی رفت... یه خالی شدن دلِ عجیب. گفتم الکیه، بگذر. شب تا دیروقت بیدار ماندم و به این حس فکر کردم. بعد چند ماه تو یه مهمونی بزرگ دوباره دیدمش. داشتم چای پخش میکردم که اومد سینی رو از دستم بگیره. برق چشماشو دیدم. دستام لرزید. قدش کمی از من کوتاهتر بود. اون شب آسمون صاف بود و بوی خوبی داشت. بعد از اون شب من عاشق طبیعت شدم.
باز چند ماه بعد، تو یه مراسم ترحیم... نشسته بودم دم در که یهو اون با خواهرش و مامانش اومدن. شوک شدم. بلند شدم و همه بلند شدن. بعداً توی خونه با هم منچ بازی کردیم. دم غروب کنار پنجره ایستاده بودیم و به کوه نگاه میکردم. بهش گفتم کوه از دور قشنگه، از نزدیک ترسناکه.
شب حنابندان عروسی فامیل... هر دفعه دیدمش زیباتر از قبل بود. اون شب برای آخرین بار کنارش ایستادم. وقتی نوبت حنا زدن شد، یهو همزمان دستامون رفت جلو. یه نگاه کوتاه به هم کردیم و من چشمامو دزدیدم. انگار نه انگار.
اما روز عروسی... اون روز گردنبند طرح زحل خریده بودم برایش. دلم شور میزد. آخر مراسم یه دختر بچه رو فرستادم صداش کنه. اومد، ولی با دوستش. گفتم این یه هدیه است برای تو. دادم و رفتم. از دور دیدم خندید و اومد سمت من، ولی من راهمو کج کردم. بعدش پیام داد که «دفعه آخرت باشه که میای دنبالم وگرنه به خانواده اطلاع میدم». دوباره رفتم پیشش، همینو گفت. مچ دستش رو گرفتم، کشید و رفت.
اون شب توی راه برگشت، وقتی بابام رفت، زدم زیر گریه. انقدر گریه کردم که نفس تنگی گرفتم. مامانم زنگ زد. رفتم خونه فامیل، اون روبهروی من ایستاد. ۵، ۶ ثانیه فقط نگاه کردیم. نمیدونم فهمید گریه کردم یا نه.
بعد سفر شیراز، بعد پیادهروی... تا آخرین باری که دیدمش تو یه مهمونی، ساعت ۳:۲۴ دقیقه بارش شهابی اومد. و بعد از یه سال... یه خواب دیدم.
خوابم رو میگم...
خواب دیدم منو دزدیده بودن. دست و پام رو آزاد کردن و گفتند تا یه تایمی برسی بهش، اگه نرسی میمیره، و این تقصیر خودته. یه دوچرخه بچهگونه مال سه چهار سالهها دادن به من، مسخرهم میکردن. رفتم توی یه کویر برهوت. تشنه بودم. یه اتاقک کوچیک دیدم رفتم داخل. همه جا خون بود. دیدم اون بالای داره. نشستم و گفتم پاهاتو بزار روی شونم، نمیر، بمون پیشم. ولی دیر رسیده بودم. انقدر گریه کردم، انقدر التماس کردم. اونایی که دزدیده بودنم بلند میخندیدند و میگفتند دیر رسیدی. انقدر گریه کردم که از خواب پریدم، پشتیم خیس بود. تا صبح نتونستم بخوابم.
فردا عمه کوچیکم زنگ زد: «آقا یوسف، شنیدم به اون گردنبند دادی؟ دو بار پیام دادی؟» گفتم آره. گفت ولش کن، ترکش کن. عمه بزرگم که قبلاً مرا ترد کرده بود، دیگه سلامم رو جواب نمیداد. یه هفته بعد مامانش با مامان من تماس گرفت و داد و بیداد کرد که پسرتو جلو شو بگیر.
الان دارم برایت مینویسم و دارم گریه میکنم. چهار سال عشق یه طرفه. هر شب تا دو، سه صبح بیدارم. از صبح تا شب هندزفری تو گوشم. جمعهها میرم به خلوتگاهم و غروب رو نگاه میکنم. شبها رو به ماه. هر روز هضمش سختتر میشود. هیچکس منو نمیفهمد. هیچکس.
اینو برا این نفرستادم که کسی دلش به حالم بسوزه بخاطر این فرستادم که دخترا فکر میکنن ما پسرا دل نداریم البته شما اشتباه برداشت نکنین
_