یه سری خاطرات هست که آدم خجالت میکشه حتی تو خلوت خودش مرورشون کنه چون از خودش خجالت میکشه ؛ از حماقت زیاد ، از اهمیت دادن به آدمای بی لیاقت . . .
فراموشت کردم؛ خوابیدم. با یادت بیدار شدم،
انگار در خواب هم تورا دوست میداشتم.
بقول شاعر که میگه
زبس خندیدم و پنهان نمودم راز خود را ؛
کسی باور ندارد در دلم دریای درد است.