eitaa logo
هیمآ...♡
125 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
17 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/2583813 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
بفرمایید @Delbarmooferferi
https://eitaa.com/amodnbat/354 نکنم؟ نمیدونم گفتم یه مدت خصوصی باشیم🤷‍♀
https://eitaa.com/amodnbat/357 خداااا🥺 آخه میدونی حس کردم نیاز به مدت مثلا دو سه روز اینا خصوصی باشیم... چون حس امنیت میده بهم. اینجوری حس میکنم همه میان و میرن ولی باش، میذارم برای بعدا... :)
هیمآ...♡
اینو همون موقع نوشتما الان میذارم براتون.
به نام خدا. نامه دهم. مرور خاطرات ۳ بی حال تر از آنم که چشم هایم را باز کنم. اما سر و صدای اطراف را خوب می‌شنوم، صدایت را به خصوص! نگرانی صدایت را مخصوص تر...! + خیلی حالش بده؟ کی میتونه مرخص شه؟ صدای زنِ به احتمال سفید پوش را که کمی آن طرف تر ایستاده می‌شونم: _ آروم باش آقا، چخبرته؟ چرا انقد هول کردی؟ فشارش افتاده دیگه... چیزی نیست، نگران نباشید، یکم دیگه بمونه تا دکتر بیاد چِک‌ش کنه، مرخصه. و می‌رود. من می‌مانم و تو. می‌شنوم که آرام کنار تخت می‌نشینی. حتی سنگینی نگاهت را هم حس میکنم. میدانم که الان، خیره شدی به من و منتظری تا چشم باز کنم که گله کنی. حق هم داری، تو گفتی، من گوش نکردم! آرام لای چشمانم را باز میکنم، کمی تار تر از قبل می‌بینمت اما، هنوز هم همانی. همان که وقت نگاه کردنت، قلبم بی مهابا به سینه ام می‌کوبد. لب های خشکم را تر میکنم، لبخند میزنم و زمزمه میکنم: سلام، خوبی؟ به خودت می آیی. می‌دانم که الان نمیدانی از به هوش آمدنم خوشحال باشی یا از سرپیچی ام دلخور...؟ رویت را برمی‌گردانی و جواب میدهی: +سلام، خوب نیستم. مگه با این کارات میذاری خوب باشم؟ خنده ام میگرد. شبیه پسر بچه هایی شدی که مادر شان مریض است و یک گوشه منتظر نشستند تا تقی به توقی بخورد و بغض شان بترکد. لبخندم اما از نگاهت دور نمی‌ماند... + میخندی؟ من داشتم اینجا سکته میکردم اونوقت تو میخندی؟ کم مونده بود از استرس رو همین تخت بقلی افقی شم بیفتم کنارت! راست می‌گفتی... نگاهی به دستانت می اندازم که وقتی استرس میکشی قرمز می‌شوند. مثل لبو سرخ بودند. شرمنده ات میشوم، حق داری. چشم هایت را نگاه میکنم، هنوز هم موج نگرانی به ساحل شان می‌زند، آنقدر هم محکم می‌زند که اگر جلوی شان را نگیری طوفانی می‌شوند. خط ریز اخم‌ت هم هنوز مشخص است... دلم می‌گیرد، از خودم که انقدر بی رحمم. ببین با تو چه کردم! _ ببخشید. حق داری هرچی بگی. ولی الان دیگه ناراحت نباش خب؟ ببین به هوش اومدم. خوبِ خوبم هستم. از لحنِ درمانده ام کمی آرام می‌شوی، انگار دلت برای حالِ زارم سوخته باشد. آرام عقب می‌روی و به پشت صندلی تکیه می‌دهی. دوباره نگاهم میکنی، این‌بار اما آرام تر. + مگه ما باهم نرفتیم دکتر؟ مگه دکتر نگفت دو سه هفته ای بدنت ضعیفه؟ مگه نگفت به خودت سخت نگیر، غذاهای مقوی بخور؟ مگه من به شما نگفتم عزیزِ دلم، میدونم این چند روز همیشه روزه می‌گیری، ولی امسال نگیر. اصلا بذار بعدا که بهتر شدی باهم دیگه مي‌گيریم؟ چرا گوش نکردی؟ الان اینجوری حال خودت و منو باهم خراب کردی خوب شد؟ خدا راضیِ به این روزه ی مستحبی؟ دلم برایت سوخته بود که گیرِ من افتادی. کاش حال و روزت را می‌دیدی، می‌دیدی چقدر پریشانی. از دست خودم کفری بودم. لج کرده بودم، می‌دانستم نباید بگیرم ولی گرفتم که به تو ثابت کنم خوبم و میتوانم. چشم هایم نم دار شده بود. پایین انداختم شان. _ گفتی، گفتی هزار بارم گفتی. من کله خراب بازی در آوردم. لج کردم... ببخشید، بخدا الانم خوبم، تورو اینجوری می‌بینم بد میشم... تقصیر منه، ببخشید... نتوانستم، بغض امان نمی‌داد بیشتر حرف بزنم. سکوت کردم تا نکشند. + میدونم چشات پر اشکه، لازم نکرده قایم شون کنی. حالم را که می‌بینی، بیخیال میشوی و میگذری. مثل پدری که از خطای دخترک اش گذشته باشد... میخندم و می‌گویم: شبیه این باباها شدی که دختر شون رو بخشیدن، حالام نمی‌خوان به روی خودشون بیارن که چی شده. به خنده ی من، تو هم میخندی: + دیگه بالاخره بخشش از بزرگانِ... ولی دیگه تکرار نشه هااا، داشتی دستی دستی سکته‌م میدادی. وقتی اومدم رو تخت بيمارستان دیدمت دلم میخواست خودمو از پنجره پرت کنم پایین. چقدرم با این خانم پرستارِ عصبی حرف زدم... لحنت را کمی شیطون کردی و ادامه دادی: زشت شد نه؟ میخوای برم حضوری عرض ادب کنم، یه معذرت خواهی هم بکنم؟ میدانم که شوخی میکنی، میزنم زیر خنده و می‌گویم: چشمم روشننن. دو دیقه بیهوش بودمااا، نمیذاری آدم با خیال راحت غش کنه. قشنگ تر از من میخندی و سرِ جایت آرام می‌گیری،: خیالت راحت، ما ازین غلطا نداریم. شوخی کردم سر حال بیای. وگرنه منو چه به این حرفا. میدانم، میشناسمت. لبخند میزنم و عمیق نگاهت میکنم. به پسرکِ سر به زیر رو به رویم خیره می‌شوم... یادم می‌آید که تا قبل از محرم شدن مان من را هم کامل ندیدی... یادم می‌آید نگاه همیشه به پایین ات را... یادم می‌آید حجب نگاهت را، نگاهی که ندیدم حرامی ببیند... راست می‌گویی! واقعا تو را چه به این حرف ها...؟! اطمینان را به چشم هایم میریزم و میگویم: میدونم، و برای همین، دوستت دارم. پایان این حجمِ خاطراتم. ...✍🏻
واااقعا؟ 🥺😂 نه من اصولا آرومم البته گاهی هم شیطون میشم ولی خب ۸۰ ۹۰ درصد مواقع ساکت و ارومم❤️
لایو آرشیوی رو دیدممم و الکننن روو اوخولووو🥺
هدایت شده از عَمود نَبات¡¿
https://eitaa.com/himayejan/3721 هم بغض کردم ، هم خندیدم، هم دلم غنج رفت عالی بود مثل همیشه عالی
هدایت شده از فروشی
بچه ها منو دریباید اگه نخوام کانال خصوصي بشه ولی یک سری داخلش نیان، باید چه بکنم؟ چون ممکنه از پیام های من فوروارد شده اش رو داشته باشند!