اوسامویِبیپناهِچیبی
اگر میتوانستم تمام غمهایت را در آغوش میگرفتم و بر صورتت لبخندی را میکاشتم که تیرگی هیچ نگاهی آن را از بین نبرد. و اگر میتوانستم بوسههایم را بر موهایت جای میگذاشتم و وجودت را سرشار از گرما میکردم.اما گویا نمیتوانم خودم را در آغوش بگیرم، گویا غم نمیتواند شادی را نقاشی کند. و متاسفم که برای بوسیدنت هم بسیار دورم و برای گرمابخشیدن به وجودِ نازنینَت زیادی سردم.
"ناراحتی،عصبانیت،تنهایی و سرما"
اینا حساساتیان که اخیرا زیاد تجربهشون میکنم.
فکر کنم جدیدا زنجیر احساسات دورم محکمتر شده.
نیاز دارم نجات پیدا کنم.
فکر کردن زیاد آدمو دیوونه میکنه.
نمیدونم کی هستم،خودم رو نمیشناسم.
میخوام خودم باشم و از خودم بودن وحشت دارم.
دلم میخواد قوی باشم اما نمیدونم قوی بودن دقیقا یعنی چی؟.
احساسات،اونا اجازه نمیدن.
استرس و اضطراب،نداشتن اعتماد به نفس و ترس از قضاوت شدن،هیچکدومشون اجازه نمیدن که من خودم باشم.
چیزهایی که کامل گفته نمیشن. ١۴٠۴/١١/۵
آنگاه که پیچکهای غم گلویم را نوازش میکنند ،
نیمهشب است ، هوا سرد است و آسمان جادو میکند.
گر دلم خواهد رهایی یابد از پیچکها
از همین دلسردی و تاریکیِ این شبها ،
غم لبخند میزند ،
با جنونی حیرت انگیز ، شاخهی پرتاب و سردش بر دلم چنگ میزند..