"ناراحتی،عصبانیت،تنهایی و سرما"
اینا حساساتیان که اخیرا زیاد تجربهشون میکنم.
فکر کنم جدیدا زنجیر احساسات دورم محکمتر شده.
نیاز دارم نجات پیدا کنم.
فکر کردن زیاد آدمو دیوونه میکنه.
نمیدونم کی هستم،خودم رو نمیشناسم.
میخوام خودم باشم و از خودم بودن وحشت دارم.
دلم میخواد قوی باشم اما نمیدونم قوی بودن دقیقا یعنی چی؟.
احساسات،اونا اجازه نمیدن.
استرس و اضطراب،نداشتن اعتماد به نفس و ترس از قضاوت شدن،هیچکدومشون اجازه نمیدن که من خودم باشم.
چیزهایی که کامل گفته نمیشن. ١۴٠۴/١١/۵
آنگاه که پیچکهای غم گلویم را نوازش میکنند ،
نیمهشب است ، هوا سرد است و آسمان جادو میکند.
گر دلم خواهد رهایی یابد از پیچکها
از همین دلسردی و تاریکیِ این شبها ،
غم لبخند میزند ،
با جنونی حیرت انگیز ، شاخهی پرتاب و سردش بر دلم چنگ میزند..
اوسامویِبیپناهِچیبی
کاشکی میشدیم ما دور از همه
میخوام دنیا چیکار یه تار موت بسمه ،
شدی همهی زندگیم اون قلبی که دادم بهتو زود پس نده . 2:07