اوسامویِبیپناهِچیبی
ساغر به کَپَم بَرنِه .
با من به طرب مِی خور .
من متوجه شدم که نباید چیزی رو به بقیه بگم ، چون مامان انجامش داد و الان تنهاست.
مامان همیشه بهم میگه اگه توی زندگی یه زخمی داری ، حتی بزگترینش ، به کسی نگو . اگه بگیش تنها میمونی ، فقط صبر کن تا زخمت خوب بشه . حتی اگه خیلی درد داشت ، حتی اگه بخاطرش گریه کردی ، حتی اگه اون زخم بزرگتر شد و عفونت کرد . مامان گفت مهم نیست ، گفت باید یاد بگیری خودت زخماتو ببندی ، اون گفت اینجا کسی نیست که دلش بخواد حواسش به تو باشه که زخمی نشی یا اگر هم زخمی شدی درمانت کنه . همه به فکر خودشونن . همه زخمیت میکنن تا خودشون خوشحال و سالم باشن .
مامان میگه آدما از کسایی که دردسرسازن خوششون نمیاد ، میگه همه میخوان از دردسر دوری کنن ، هیچکس برای خودش مشکل درست نمیکنه . اون همیشه بهم میگه اگه دردسر و مشکل باشی هیچکسو پیش خودت نداری ، و همینطور هم بهم گفت که دردسری . اون بهم گفت تو یه مشکل بزرگی که هیچوقت قرار نیست حل بشی پس فقط سعی کن پنهان بشی.