من متوجه شدم که نباید چیزی رو به بقیه بگم ، چون مامان انجامش داد و الان تنهاست.
مامان همیشه بهم میگه اگه توی زندگی یه زخمی داری ، حتی بزگترینش ، به کسی نگو . اگه بگیش تنها میمونی ، فقط صبر کن تا زخمت خوب بشه . حتی اگه خیلی درد داشت ، حتی اگه بخاطرش گریه کردی ، حتی اگه اون زخم بزرگتر شد و عفونت کرد . مامان گفت مهم نیست ، گفت باید یاد بگیری خودت زخماتو ببندی ، اون گفت اینجا کسی نیست که دلش بخواد حواسش به تو باشه که زخمی نشی یا اگر هم زخمی شدی درمانت کنه . همه به فکر خودشونن . همه زخمیت میکنن تا خودشون خوشحال و سالم باشن .
مامان میگه آدما از کسایی که دردسرسازن خوششون نمیاد ، میگه همه میخوان از دردسر دوری کنن ، هیچکس برای خودش مشکل درست نمیکنه . اون همیشه بهم میگه اگه دردسر و مشکل باشی هیچکسو پیش خودت نداری ، و همینطور هم بهم گفت که دردسری . اون بهم گفت تو یه مشکل بزرگی که هیچوقت قرار نیست حل بشی پس فقط سعی کن پنهان بشی.
اوسامویِبیپناهِچیبی
هنوزم کنجکاوم بدونم دقیقا داشتن چیکار میکزدن
مطمئن باش نمیخوای بدونی