مغازهی خودکشی!
اینکه این داستان برگرفته از واقعیت بوده باعث میشه دلم بخواد ساعتها خیره بشم به سقف و گریه کنم.
قبلا تو دورهی جهالتم میا رو به خاطر کراش داشتن رو هنری کویل مسخره میکردم، همچنان سوگلِ دوسال بعد:
هدایت شده از گمشدگان تاابد.
چطور شخصی می تونه مانسکین گوش بده و احساس شادی و هیجان تک تک سلول های بدنش رو در بر نگیره واقعا؟