8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای شهید بهشتی را می شنوید
حالا که احساس میکنیم بی عدالتی ها هست، میتونید بفرمایید که شما چه کار خواهید کرد؟
آیا شروع میکنید به نق زدن؟
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اظهارات عجیب سید جواد هاشمی درباره عدم نیاز ایران به توان نظامی
حاج صابر🇮🇷 | کارشناس رسانه
اظهارات عجیب سید جواد هاشمی درباره عدم نیاز ایران به توان نظامی
مجید واشقانی از شدت عصبانیت دیگه کم مونده بود پاشه سید جواد هاشمی رو بزنه😂😂
یک طوری شده که می نشینیم در جمع و غیبت میکنیم، بعد از یک ساعت بحث و غیبت با خنده و آسودگی میگوییم بسه بابا غیبت خوب نیست، غیبت نکنیم، یا میگوییم به ما چه، چرا غیبت کنیم؟
یعنی یک ساعت غیبت کردیم و اهمیتی ندادیم و آخرش هم همین قدر ساده انگارانه گفتیم بسه غیبت بابا و...
طوری که گاهی اوقات آدم فراموشش می شود غیبت کردن حرام است! و گناه است!
دوستان، غیبت حرام است! حرام یعنی چه؟ یعنی انجام آن ممنوع است، یعنی خود خدا گفته است انجام نده، اگر انجام دادی از درگاه من دور می شوی!
می دانید یعنی چه؟
امروز یک شخصیتی مثل مقام معظم رهبری یک نظری می دهد و همه روی چشم می گذاریم و انجام آن را بر خود واجب می دانیم.
حال خدا به ما می گوید غیبت نکنید، بعد برای بعضی از ما شده است نقل و نبات محافل و کار و تفریح روزانه!
دوستان غیبت حرام است! یعنی انجام آن ممنوع است!
حتی مکروه هم نیست، مکروه یعنی اگر انجام ندهی بهتر است.
اما غیبت مکروه نیست، غیبت حرام است!
یعنی غیبت ممنوع!
به خدا قسم غیبت در آخر جز عصبانیت، کینه توزی، ناراحتی یا آرامشی لحظه ای و بی قراری بعد از آن دستاوردی ندارد.
سُئِلَ رَسولُ اللَّهِ ﷺ:
أَيَكُونُ المُؤمِنُ جَبَانًا؟ قالَ: نَعَم.
قِيلَ: أَيَكُونُ بَخِيلًا؟ قالَ: نَعَم.
قِيلَ: أَيَكُونُ كَذَّابًا؟ قالَ: لَا.
از پیامبر خدا ﷺ پرسیدند:
آیا ممکن است مؤمن ترسو باشد؟
فرمود: بله.
پرسیدند: آیا ممکن است بخیل باشد؟
فرمود: بله.
پرسیدند: آیا ممکن است دروغگو باشد؟
فرمود: نه.
امروز سعی کنیم به جایی نرسیم که دروغ گفتن برایمان بشود مثل آب خوردن، دروغ که خیلی هایمان تجربه داریم خیلی زود دروغ مان در می آید.
دروغ نگوییم و از خدا بخواهیم که ما را در شرایط دروغ قرار ندهد، اگر این را از خدا بخواهیم بدانید خدا اجابت می کند.
جمهوری اسلامی تو خیلی از شهر ها برف سال بعد رو دید😂
هر سال اپوزوسیون بیشتر ضایع میشه
تنگدستی امانم را بریده بود، اندوه چون سنگی سنگین بر سینهام افتاده بود و من در گوشهای از حیاط خانه، بر خاک نشسته، چشم به نخلی دوخته بودم که سایهاش را بر سرم گسترانده بود. خشم در دلم میجوشید و راه چارهای به ذهنم نمیرسید، هر دری را کوبیده بودم و به هر راهی چنگ زده بودم، اما دستم همچنان تهی مانده بود. این خانه، نه آنکه کوچک یا ویران باشد، نه، اما وقتی چشم میگرداندم و زندگی خویشان و آشنایان را میدیدم که در خانههایی آراستهتر و در جایگاهی بهتر روزگار میگذرانند و ما در این گوشه ماندهایم، دلم به درد میآمد و جانم میسوخت.
هر روز در کوچهها و بازار کوفه جان میکندم، شاید گشایشی پدید آید و روزگار روی خوش نشان دهد، اما هیچ، گویی بخت از من روی گردانده بود.
برخاستم و غرولندکنان وارد خانه شدم، زبانم به شکایت از زمین و زمان باز بود که همسرم از حجره بیرون آمد و گفت، باز چه شده مرد، نان نداریم بخوریم، زندگیمان بد است، اسباب خانه نداریم، یا سفر نمیتوانیم برویم که اینگونه آشفتهای؟
خشم نهفته در دلم ناگهان سر برآورد و بیآنکه بیندیشم گفتم، چه میگویی زن، تو را چه به پند دادن من، همین کوتهفکریهایت بود که کارمان به اینجا کشید، حق من از دنیا این نبود، بفهم، بفهم، بفهم.
صدای شکستن قلبش را شنیدم، اشک بر گونههایش روان شد و بیهیچ سخنی از خانه بیرون رفت، دیدن این صحنه نهتنها آرامم نکرد، که آتش درونم را تیزتر کرد، خون به سرم هجوم آورد، بر زمین نشستم و سر میان دو دست گرفتم، نفسم سنگین شده بود و دلم آشفتهتر از پیش.
اندکی بعد، در همان حال، چرتی کوتاه مرا ربود و با صدای اذان مسجد کوفه به خود آمدم، برخاستم، وضو ساختم و به سوی مسجد راه افتادم. در راه، کردار تندم با همسرم در خاطرم زنده شد، لحظهای دلم لرزید و اندوهی گذرا بر من نشست، اما باز خشم بر من چیره شد و در دل گفتم، به جهنم که رنجید، به جهنم که گریست و رفت، همان بهتر که رفت.
چون به مسجد رسیدم، سلام گفتم و در صف نشستم، نماز به امامت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام برپا شد و پس از نماز، حضرت بر منبر ایستادند و خطبه آغاز کردند. نشسته بودم و چشم از ایشان برنمیداشتم و گوش جان سپرده بودم که فرمودند، ای بندگان خدا شما را به ترک دنیایی سفارش میکنم که شما را ترک میگوید، هر چند جدایی از آن را دوست ندارید. دنیایی که بدنهای شما را کهنه و فرسوده می کنند. هر چند دوست دارید همواره تازه و جوان بمانید.
مثل شما و مثل دنیا به مسافرانی می ماند که قدم در راهی گذارند ولی تا به خود آیند ببینند که به پایان راه رسیده اند، و تا قصد رسیدن به نشانه ای کرده اند. یک مرتبه ببینند که به آن رسیده اند در حالی که برای رسیدن به مقصد نهایی هنوز فاصله های زیادی است. دنیا اینگونه به سرعت می گذرد اینک آدمی به چه چیزی امید می بندد که زندگی اش به اندازه یک روز باقی مانده است و از آن تجاوز نمی کنند یعنی بیش از آن فرصت ندارد) و مرگ به سرعت او را تعقیب می کنند و عوامل مختلف او را بر خلاف میلش از دنیا جدا می سازد.
چون خطبه به پایان رسید، گویی نفسم بند آمده بود، قلبم به درد آمد و چنان میتپید که پنداشتم از دهانم بیرون خواهد زد، سرم گیج میرفت و دنیا در نظرم تیره شده بود، برخاستم و بیاختیار از مسجد بیرون زدم، اشکریزان و شتابان به سوی خانه روان شدم و در راه، پیدرپی به یاد میآوردم که چگونه، بی سبب به خاطر دنیایی که مولایم این چنین آن را حقیر می شمارد، دل همسرم را شکسته ام..
یک زمان یک شخصی به من گفت، ما در رسانه و بحث سیاست از خارج داریم ضربه می خوریم، از داخل هم ما انقلابی ها خودمون با خودمون دعوا داریم.
بس کنید این دعوا ها رو.
در زمان انتخابات ۱۴۰۳ خودتون شاهد بودید که چطور بین طرفداران دو کاندیدا دعوا شده بود و فحاشی کشیده شده بود و چه اوضاعی بود!
عبرت بگیریم و دست از این دعوا ها برداریم.
بگذریم از این حرف، یه مسئله دیگه بحث سازمان ملی فضای مجازی هست، یک سوال، نقش این سازمان الان دقیقا چی هست؟
چرا دستاورد ها و عملکرد این سازمان رسانه ای نمیشه؟ خیر سرتون آخه سازمان ملی فضای مجازی هستید، ولی ما تو فضای مجازی حداقل یه پوستر نمی بینیم درباره عملکرد شما.