به خدا قسم غیبت در آخر جز عصبانیت، کینه توزی، ناراحتی یا آرامشی لحظه ای و بی قراری بعد از آن دستاوردی ندارد.
سُئِلَ رَسولُ اللَّهِ ﷺ:
أَيَكُونُ المُؤمِنُ جَبَانًا؟ قالَ: نَعَم.
قِيلَ: أَيَكُونُ بَخِيلًا؟ قالَ: نَعَم.
قِيلَ: أَيَكُونُ كَذَّابًا؟ قالَ: لَا.
از پیامبر خدا ﷺ پرسیدند:
آیا ممکن است مؤمن ترسو باشد؟
فرمود: بله.
پرسیدند: آیا ممکن است بخیل باشد؟
فرمود: بله.
پرسیدند: آیا ممکن است دروغگو باشد؟
فرمود: نه.
امروز سعی کنیم به جایی نرسیم که دروغ گفتن برایمان بشود مثل آب خوردن، دروغ که خیلی هایمان تجربه داریم خیلی زود دروغ مان در می آید.
دروغ نگوییم و از خدا بخواهیم که ما را در شرایط دروغ قرار ندهد، اگر این را از خدا بخواهیم بدانید خدا اجابت می کند.
جمهوری اسلامی تو خیلی از شهر ها برف سال بعد رو دید😂
هر سال اپوزوسیون بیشتر ضایع میشه
تنگدستی امانم را بریده بود، اندوه چون سنگی سنگین بر سینهام افتاده بود و من در گوشهای از حیاط خانه، بر خاک نشسته، چشم به نخلی دوخته بودم که سایهاش را بر سرم گسترانده بود. خشم در دلم میجوشید و راه چارهای به ذهنم نمیرسید، هر دری را کوبیده بودم و به هر راهی چنگ زده بودم، اما دستم همچنان تهی مانده بود. این خانه، نه آنکه کوچک یا ویران باشد، نه، اما وقتی چشم میگرداندم و زندگی خویشان و آشنایان را میدیدم که در خانههایی آراستهتر و در جایگاهی بهتر روزگار میگذرانند و ما در این گوشه ماندهایم، دلم به درد میآمد و جانم میسوخت.
هر روز در کوچهها و بازار کوفه جان میکندم، شاید گشایشی پدید آید و روزگار روی خوش نشان دهد، اما هیچ، گویی بخت از من روی گردانده بود.
برخاستم و غرولندکنان وارد خانه شدم، زبانم به شکایت از زمین و زمان باز بود که همسرم از حجره بیرون آمد و گفت، باز چه شده مرد، نان نداریم بخوریم، زندگیمان بد است، اسباب خانه نداریم، یا سفر نمیتوانیم برویم که اینگونه آشفتهای؟
خشم نهفته در دلم ناگهان سر برآورد و بیآنکه بیندیشم گفتم، چه میگویی زن، تو را چه به پند دادن من، همین کوتهفکریهایت بود که کارمان به اینجا کشید، حق من از دنیا این نبود، بفهم، بفهم، بفهم.
صدای شکستن قلبش را شنیدم، اشک بر گونههایش روان شد و بیهیچ سخنی از خانه بیرون رفت، دیدن این صحنه نهتنها آرامم نکرد، که آتش درونم را تیزتر کرد، خون به سرم هجوم آورد، بر زمین نشستم و سر میان دو دست گرفتم، نفسم سنگین شده بود و دلم آشفتهتر از پیش.
اندکی بعد، در همان حال، چرتی کوتاه مرا ربود و با صدای اذان مسجد کوفه به خود آمدم، برخاستم، وضو ساختم و به سوی مسجد راه افتادم. در راه، کردار تندم با همسرم در خاطرم زنده شد، لحظهای دلم لرزید و اندوهی گذرا بر من نشست، اما باز خشم بر من چیره شد و در دل گفتم، به جهنم که رنجید، به جهنم که گریست و رفت، همان بهتر که رفت.
چون به مسجد رسیدم، سلام گفتم و در صف نشستم، نماز به امامت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام برپا شد و پس از نماز، حضرت بر منبر ایستادند و خطبه آغاز کردند. نشسته بودم و چشم از ایشان برنمیداشتم و گوش جان سپرده بودم که فرمودند، ای بندگان خدا شما را به ترک دنیایی سفارش میکنم که شما را ترک میگوید، هر چند جدایی از آن را دوست ندارید. دنیایی که بدنهای شما را کهنه و فرسوده می کنند. هر چند دوست دارید همواره تازه و جوان بمانید.
مثل شما و مثل دنیا به مسافرانی می ماند که قدم در راهی گذارند ولی تا به خود آیند ببینند که به پایان راه رسیده اند، و تا قصد رسیدن به نشانه ای کرده اند. یک مرتبه ببینند که به آن رسیده اند در حالی که برای رسیدن به مقصد نهایی هنوز فاصله های زیادی است. دنیا اینگونه به سرعت می گذرد اینک آدمی به چه چیزی امید می بندد که زندگی اش به اندازه یک روز باقی مانده است و از آن تجاوز نمی کنند یعنی بیش از آن فرصت ندارد) و مرگ به سرعت او را تعقیب می کنند و عوامل مختلف او را بر خلاف میلش از دنیا جدا می سازد.
چون خطبه به پایان رسید، گویی نفسم بند آمده بود، قلبم به درد آمد و چنان میتپید که پنداشتم از دهانم بیرون خواهد زد، سرم گیج میرفت و دنیا در نظرم تیره شده بود، برخاستم و بیاختیار از مسجد بیرون زدم، اشکریزان و شتابان به سوی خانه روان شدم و در راه، پیدرپی به یاد میآوردم که چگونه، بی سبب به خاطر دنیایی که مولایم این چنین آن را حقیر می شمارد، دل همسرم را شکسته ام..
یک زمان یک شخصی به من گفت، ما در رسانه و بحث سیاست از خارج داریم ضربه می خوریم، از داخل هم ما انقلابی ها خودمون با خودمون دعوا داریم.
بس کنید این دعوا ها رو.
در زمان انتخابات ۱۴۰۳ خودتون شاهد بودید که چطور بین طرفداران دو کاندیدا دعوا شده بود و فحاشی کشیده شده بود و چه اوضاعی بود!
عبرت بگیریم و دست از این دعوا ها برداریم.
بگذریم از این حرف، یه مسئله دیگه بحث سازمان ملی فضای مجازی هست، یک سوال، نقش این سازمان الان دقیقا چی هست؟
چرا دستاورد ها و عملکرد این سازمان رسانه ای نمیشه؟ خیر سرتون آخه سازمان ملی فضای مجازی هستید، ولی ما تو فضای مجازی حداقل یه پوستر نمی بینیم درباره عملکرد شما.
قابل توجه همه دغدغه مندان
چه زمانی شد که ما توان نظامی پیدا کردیم و چطور شد که امروز به قوای نظامی رسیدیم و بازدارندگی نظامی ایجاد کردیم؟
چی شد که اسراییل با اون همه تسلیحات آمریکایی و اون همه سامانه پیشرفته به بیان صریح، روشن و قاطع حضرت آقا تقریبا له شد و از پا درآمد؟
زمانی که احساس نیاز پیدا کردیم، حسن طهرانی مقدمی با همکارانش شروع کرد، تلاش کرد، در لبه علم تحقیق کرد، تا این که به نتیجه رسیدیم.
الان در بحث فضای مجازی چطور؟ به والله قسم اگر سازمان فضای مجازی نفهمد و درک نکرده باشد که کشور درگیر یک جنگ نرم همه جانبه است، باید برود بمیرد!
اگر می داند، باید تحقیق کند، در لبه علم حرکت کند، این که هر چند وقت یکبار بحث فیلترینگ و رفع فیلترینگ و این ها را پیش بکشد که نشد عملکرد!
همین رژیم صهیونیستی که در رسانه اینطور پیشرفت کرده و اینطور جهان واقعی و مجازی را با هم آمیخته و پدر جوامع را درآورده است، بروید ببینید چند سال است که تحقیق و پژوهش میکند، اصلا بروید ببینید در چه سطحی دارد تحقیق و تلاش می کند!
در آنجا شرکت تاسیس میشود، می نشیند کمپین جنگ نرم می نویسد، یعنی چه؟ یعنی یک نقشه راه که چگونه اغتشاشات ۱۴۰۱ به راه بیفتد، یک نقشه راه جامع و کامل که در آن به سازمان ها و اشخاص و گروه های مختلف وظیفه داده میشود که شما فلان کار را بکنید و روی این قشر کار کنید، به آن یکی سازمان میگوید شما روی این قشر و موضوع کار کنید.
یعنی همه رسانه ها تحت کنترل و برنامه ریزی یک تیم واحد در می آید و طبق نقشه راه پیش میرود و همه با هم هماهنگ و نتیجه هر تیم با تیم دیگر ارتباط دارد.
در نهایت میشود فتنه ۸۸، اغتشاشات ۱۴۰۱ و...
پیشنهاد میکنم بروید تحقیق کنید در لبه علم، ببینید آن ها چه کار میکنند و روی چه چیز هایی تحقیق و پژوهش داشته اند که الان اینطور در رسانه می تازند و ببینید الان چه تحقیقات و پژوهش هایی دارند.
چند بار گویمت؟ مرا میلی نیست که به تو مالی دهم؛ برو و از دیگری طلب کن و دیگر قدم در این سرا منه، که اگر بار دیگر بیایی، از من امانی نخواهی داشت.
سر به زیر افکندم و با دلی شکسته و اندوهگین بازگشتم. خویشتن را خوار و بیمقدار یافتم. با خود میاندیشیدم که به همسرم چه گویم و فرزندم را چه پاسخ دهم؛ امروز چون به خانه روم، در نخستین دیدار خواهند پرسید: چه آوردهای تا شامِ امشب فراهم آید؟ در کوفه دری نمانده بود که نکوبیده باشم و کسی نمانده بود که بدو روی نیاورده باشم.
ناگاه شرارهای در اندیشهام افتاد؛ گفتم باید به نزد علی بن ابیطالب(ع) شوم، که او هرگز سائلی را دست تهی بازنمیگرداند.
جامههای غبارآلود خویش را پاکیزه کردم و رهسپار مسجد شدم. چون نماز ظهر و عصر به پایان آمد، خواستم شتابان به سوی مولای خویش روم و زبان به درخواست بگشایم، که ناگاه آوازی به گوشم رسید؛ صدای مولا بود که به مردی میفرمود:
«برترین بی نیازی، قطع امید است از آنچه در دستان مردم است.»
اشک از دیدگانم فروغلتید. آن دم به خطایی که در سراسر عمر بدان گرفتار بودم آگاه شدم؛ امروز حقیقت بر من آشکار گشت. دست نیاز به سوی کسانی دراز کرده بودم که خود نیازمند بودند و نمیدانستم که شاید فردا خود به فقر افتند.
وضو ساختم و نماز توبه گزاردم. در قنوت، از پروردگار خواستم که خود به فضل و عنایتش مرا بنوازد و در دنیا و آخرت خیرم عطا فرماید.
چون نماز را به انجام رساندم، راه خانه در پیش گرفتم. هنوز به درون خانه قدم ننهاده بودم که صدای کوبیده شدن در برخاست. به سوی در رفتم؛ مردی را دیدم که کیسهای در دست داشت.
گفتم: این چیست، ای مسلمان؟
گفت: مردی آمد و گفت این را به تو بسپارم و بگویم این همان مالی است که ده سال پیش به من دادی و گفتی هرگاه توانستم، بازگردانم.
چشمانم از اشک لبریز شد. کیسه را گرفتم و چون در را بستم، به سجده افتادم…