زندگی بی اهل بیت خودِ بی پناهیه.
اینکه دقایقی از روز رو به زانوی خدا نیوفتی و از عجز و ناتوانی و ناچیزیت براش حرف نزنی؛
اینکه خونه و گوش شنوای امن نداشته باشی،،
چه جوری به بعضیا سخت نمیگذره؟!
چه جوری تو زندگیش حرم نرفته و دلش با درد یکی نشده؟
اینکه مالامال از غم بشی و کِدِری روحت رو با روضه درمون نکنی!! چه جوری به زندگی بعضی ها ساخته؟
چی میشه که آدما به جایی میرسن که از سیاهی روحشون غافل میشن؟!
چی میشه که بعد از گناه غم وجودشون رو نمیگیره و پی جبران نمیگردن!؟
آدمی...
آدمی..
چرا پناهتو ول میکنی؟
میفرماد که ی چیزی داریم به اسم ایمان عاریه.
(ایمان امانتی)؛ این ایمان ی مدتی لونه میکنه کنج سینت و تُو غرق عشق و خدایی.
اما اسمش که روشه؛؛ امانته، دیر یا زود همون خدایی که بهت داد، ازت میگیرتش.
اینطور که معلومه عامل اصلیشم خودمونیم.
ما تعیین میکنیم چه نوع ایمانی تو دامنمون گذاشته شه. حالا داستان امروز بعضیهاس..
اونی که ذکر اهل کربلا از دهنش نمیافتاد،
اونی که صف اول مراسمات اجتماعی و فرهنگی بود.. اونی که مسجد خونۀ دومش بود
حالا دین و ایمونش پر پر شده..
حواسمون به خودمون نباشه،،، احتمالا اون بعضی های بعدی خودمون باشیم.
میفرمود که : اصل توسلتان به أبی عبدالله علیهالسلام را برای عاقبت بخیری بگذارید.
با حسین باش.
حالا مثلاً بد هم نمیشد این شبا به جای تنها کف میدون بودن،، بودش و با موتور و پرچم خیابون دور میزدیم و تو صف ماشین پیمایی میبودیم..
نه چندان آرزومندم که وصفش در میان آید/
وگر نه صد نامه بنویسم حکایت بیش از اینباشد