نمیدونم چطوری بگم که تک تک سلولام دلشون باشگاه میخواد. دلم برای جیرجیر کردن کفشام کف سالن و صدای توپم تنگ شده.
امشب درحالی که بعد از چند دور پیادهروینشستیم نگار بهم گفت این موقع شب تاحالا همدیگرو تنها ندیده بودیم کهجنگ آنلاکش کرد. الان حس میکنم به جای یه جون سه تا جون دارم و خوشحالم. از هرچی شانس نیاورده باشم از وجود داشتن آدمای درست توی زندگیم زیادی شانس اوردم.