امشب درحالی که بعد از چند دور پیادهروینشستیم نگار بهم گفت این موقع شب تاحالا همدیگرو تنها ندیده بودیم کهجنگ آنلاکش کرد. الان حس میکنم به جای یه جون سه تا جون دارم و خوشحالم. از هرچی شانس نیاورده باشم از وجود داشتن آدمای درست توی زندگیم زیادی شانس اوردم.
تازه دارم به این میرسم که خوشحالی هیچ ربطی به این نداره که اگه فلان چیزو داشتم احتمالا خوشحال تر بودم. اگه به فلان موفقیت برسم قراره خوشحال باشم. اگه اون آدم هنوز توی زندگیم بود شاید آدم خوشحالتری میموندم. در واقع خوشحالی یه حس درونیه که باید پیداش کنی و توی مسیر چیزایی که میخوای همراهت باشه. واگرنه میرسی به اون موفقیت/ رابطه/ وسیلهای که میخوای و میبینی عه! اونقدرا هم خوشحال کننده نبود.