2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هری❤️🪄🏰
╭───── ✦ ─────╮
📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔
↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶
https://eitaa.com/hogwarts2
╰───── ✦ ─────╯
خب خب بریم سراغ یه گروه بندی خفن😏
اسماتونو داخل این لینکی که پایین هست بنویسید که گروه بندی بشید(اسلیترین-گریفیندور-هافلپاف-ریونکلاو)نکته:اسم خودتون نه اسم شخصیت
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chg9h66&btn=اسمتو.بگو.که.گروه.بندی.بشی🥰
🌙✨ شب بخیر جادوگرام ✨🌙
خب... یه روز دیگه هم توی دنیای جادو و خیال گذشت. 🏰💫
چراغهای هاگوارتز کمکم خاموش میشن، راهروهای قدیمی قلعه ساکت میشن و فقط صدای قدمهای آروم روی سنگفرشها میمونه...
شاید امشب یه جغد کوچولو توی آسمون پرواز کنه و یه نامهی مهم رو با خودش بیاره... 🦉💌
شاید فردا صبح وقتی چشماتون رو باز میکنید، یه پاکت با مهر هاگوارتز جلوی در منتظرتون باشه. ✨
پس امشب با یه لبخند بخوابید، چون هیچکس نمیدونه فردا چه جادویی در انتظارشه. شاید روزی باشه که بالاخره نامهی هاگوارتز به دستتون برسه و ماجراجویی بزرگتون شروع بشه. ⚡
امیدوارم خواب امشبتون پر از قلعههای جادویی، کلاسهای جذاب، دوستیهای قشنگ و کلی اتفاق هیجانانگیز باشه. 💚
شب بخیر جادوگرای کوچولو...
شاید فردا صبح، صدای بال زدن یه جغد رو بشنوید. 🦉✨
╭───── ✦ ─────╮
📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔
↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶
https://eitaa.com/hogwarts2
╰───── ✦ ─────╯
☀️🦉 صبح بخیر جادوگرام! 🏰✨
صبح قشنگتون بخیر! 💚
امیدوارم امروزتون به قشنگی طلوع خورشید روی برجهای هاگوارتز باشه.
اگه امروز هنوز جغدی پشت پنجرهتون ننشسته و نامهی هاگوارتز نرسیده، ناراحت نباشید... شاید جغدتون فقط راهش یکم دوره. 🦉💌
تا اون روز، بیاید با هم توی دنیای جادو زندگی کنیم؛ کتاب بخونیم، طلسم یاد بگیریم، بخندیم و منتظر روزی باشیم که اسممون توی نامهی هاگوارتز نوشته شده باشه. ✨
یه نفس عمیق بکشید، لبخند بزنید و امروزتون رو مثل یه جادوگر واقعی شروع کنید؛ شاید امروز همون روزیه که یه اتفاق قشنگ منتظرتونه. 🍀⚡
امیدوارم امروزتون پر از خبرهای خوب، انرژی مثبت و کلی لحظههای جادویی باشه. 💚
صبح همگی بخیر... و یادتون نره، شاید همین امروز جغدتون راه خونه رو پیدا کنه. 🦉🏰✨
🌙🖤 THE SILVER MOON MARK 🐍✨
نشانِ ماهنقرهای
در جایی میان دیوارهای باستانی هاگوارتز،
جایی که شمعها بدون لمس دستها روشن میشوند و شبها رازهای خودشان را دارند...
دختری به نام Asteria Vale وارد مدرسهای میشود که هیچکس از گذشتهی واقعی او خبر ندارد. 🖤
دختری با چشمان سیاه، موهای مشکی و رفتاری مغرور و غیرقابلپیشبینی...
اما یک راز روی مچ دست او پنهان است؛
نشانی نقرهای که فقط در نور ماه آشکار میشود. 🌙
از همان شب اول، کلاه گروهبندی برای انتخاب گروه آستریا دچار تردید میشود...
و وقتی بالاخره نام Slytherin را فریاد میزند،
هیچکس نمیداند که انتخاب آن شب، آغاز چه چیزی خواهد بود. 🐍
رازهای قدیمی، جادوهای فراموششده، دوستیهایی که از جایی غیرمنتظره شروع میشوند و احساسی که آرامآرام میان تاریکی شکل میگیرد...
اما یک سؤال باقی میماند:
نشان ماهنقرهای واقعاً چیست؟
و چرا به آستریا تعلق دارد؟ 🌙🔮
✨ یک داستان جادویی از راز، دوستی، ماجراجویی و احساس...
🖤 The Silver Moon Mark
🐍 Some secrets are written in magic.
╭───── ✦ ─────╮
📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔
↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶
https://eitaa.com/hogwarts2
╰───── ✦ ─────╯
🐍 THE SILVER MOON MARK
پارت اول | دختری که کلاه را به سکوت واداشت
باران آرامی روی سقف ایستگاه کینگزکراس میبارید.
در میان شلوغی مسافران، دختر نوجوانی با چمدانی مشکی و یک جغد سفید کوچک روی شانهاش ایستاده بود و به تابلوی روبهرو نگاه میکرد.
Platform 9¾
آستریا وِیل نفس آرامی کشید.
برای اولین بار قرار بود قدم به دنیایی بگذارد که تمام کودکیاش دربارهاش فقط در کتابهای قدیمی خوانده بود.
جادو.
هاگوارتز.
و چیزهایی که هیچ انسان عادی حتی تصورشان را هم نمیکرد.
دستش را روی دستهی چمدان گذاشت و با خونسردی گفت:
«خب... امیدوارم ارزش این همه دردسر رو داشته باشه.»
چند قدم آنطرفتر، صدای پسری را شنید.
«تو هم اولین سالته؟»
آستریا برگشت.
پسری با موهای قرمز ایستاده بود و کنارش دختری با موهای قهوهای پرپشت قرار داشت. کمی عقبتر هم پسری با موهای مشکی و عینک گرد ایستاده بود.
دختر قهوهایمو لبخند زد.
«من هرماینی گرنجرم. اینها هری و رون هستن.»
آستریا فقط سرش را کمی خم کرد.
«آستریا وِیل.»
رون با کنجکاوی پرسید:
«و... کدوم گروه رو دوست داری؟»
ابروی آستریا بالا رفت.
«گروه؟»
هرماینی سریع توضیح داد:
«گریفیندور، ریونکلاو، هافلپاف یا اسلیترین.»
آستریا برای چند لحظه سکوت کرد.
«اسلیترین.»
رون با تعجب به هری نگاه کرد.
هری شانه بالا انداخت.
«چرا که نه؟»
آستریا لبخند خیلی کوچکی زد.
«بالاخره یکی اینجا سلیقه داره.»
رون زیر لب گفت:
«فکر کنم از همین الان باهاش مشکل دارم.»
هرماینی خندید.
اما هری فقط لبخند زد.
و همینطور، بدون اینکه هیچکدام بدانند چه اتفاقاتی در انتظارشان است، سوار قطار شدند.
---
🚂 قطار هاگوارتز
چند ساعت بعد، آستریا در یکی از کوپهها کنار پنجره نشسته بود.
مناظر سبز و مهآلود بریتانیا با سرعت از مقابل چشمهایش میگذشتند.
ناگهان درِ کوپه باز شد.
پسری با موهای بلوند روشن وارد شد.
پشت سرش دو پسر دیگر هم بودند.
دراکو مالفوی.
بلز زابینی.
و تئودور نات.
دراکو نگاهی کوتاه به آستریا انداخت.
«این صندلی خالیه؟»
آستریا بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد گفت:
«تا وقتی کسی رویش ننشسته، بله.»
بلز خندید.
تئودور آرام کنار در ایستاد.
دراکو نشست.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد نگاهش روی دست آستریا ثابت ماند.
روی مچ دست چپ او، زیر آستین لباس، چیزی برای لحظهای درخشید.
یک نور نقرهای.
دراکو ابروهایش را در هم کشید.
«اون چی بود؟»
آستریا سریع آستینش را پایین کشید.
«هیچی.»
دراکو با دقت نگاهش کرد.
«من نور دیدم.»
آستریا برای اولین بار مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
«پس لابد نور دیدهای.»
بلز خندهاش گرفت.
«فکر کنم اولین کسی رو پیدا کردی که ازت نمیترسه، دراکو.»
دراکو جواب نداد.
فقط لبخند بسیار کمرنگی زد.
اما نگاهش هنوز روی آستریا بود.
او نمیدانست آن نشان چیست.
ولی یک حس عجیب به او میگفت که نباید آن را نادیده بگیرد.
---
🏰 هاگوارتز
درهای بزرگ سالن بزرگ باز شدند.
صدها شمع در هوا شناور بودند و سقف جادویی، آسمانی پر از ستاره را نشان میداد.
دانشآموزان یکییکی جلو رفتند.
کلاه گروهبندی روی سرشان قرار گرفت.
«گریفیندور!»
صدای تشویق بلند شد.
«ریونکلاو!»
دوباره صدای تشویق.
«هافِلپاف!»
نوبت به چند نفر دیگر رسید.
تا اینکه استاد مکگونگال نامی را خواند:
«آستریا وِیل.»
سالن ناگهان آرام شد.
آستریا جلو رفت.
روی چهارپایه نشست.
کلاه قدیمی روی سرش قرار گرفت.
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد صدایی در ذهنش پیچید.
«هوم...»
آستریا در ذهنش گفت:
«مشکلی هست؟»
کلاه خندید.
«مشکل؟ نه، دختر جوان... مشکل نیست.»
مکثی طولانی.
«تو... عجیبی.»
آستریا اخم کرد.
«این تعریف بود؟»
کلاه خندید.
«باهوشی. بلندپروازی. شجاعت هم داری... اما چیزی درونت هست که حتی خودت هنوز نمیشناسی.»
سالن در سکوت فرو رفته بود.
کلاه چند لحظه دیگر فکر کرد.
سپس ناگهان فریاد زد:
«اسلیترین!»
صدای تشویق میز اسلیترین بلند شد.
آستریا از جا بلند شد.
در همان لحظه، نشان نقرهای روی مچ دستش برای یک ثانیه روشن شد.
فقط یک نفر آن را دید.
دراکو.
و لبخندش محو شد.
چون درست در همان لحظه، یک صدای بسیار آرام در سالن پیچید؛ صدایی که هیچکس جز آستریا نشنید:
«ماه نقرهای... دوباره بازگشته است.»
آستریا سرش را بالا آورد.
اما هیچکس آنجا نبود.
و این تازه شروع ماجرا بود...
╭───── ✦ ─────╮
📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔
↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶
https://eitaa.com/hogwarts2
╰───── ✦ ─────╯
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نارسیسا ✨️🪄🖤
╭───── ✦ ─────╮
📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔
↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶
https://eitaa.com/hogwarts2
╰───── ✦ ─────╯
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هری🪄✨️❤️
╭───── ✦ ─────╮
📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔
↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶
https://eitaa.com/hogwarts2
╰───── ✦ ─────╯