2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسنیپ ✨️🪄🖤
╭───── ✦ ─────╮
📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔
↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶
https://eitaa.com/hogwarts2
╰───── ✦ ─────╯
ول کن توروخدا😂✨️🪄
╭───── ✦ ─────╮
📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔
↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶
https://eitaa.com/hogwarts2
╰───── ✦ ─────╯
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گالری منه🐍💚✨️
╭───── ✦ ─────╮
📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔
↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶
https://eitaa.com/hogwarts2
╰───── ✦ ─────╯
843.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
╭───── ✦ ─────╮
📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔
↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶
https://eitaa.com/hogwarts2
╰───── ✦ ─────╯
🐍 THE SILVER MOON MARK
پارت دوم | زمزمهای زیر نور ماه
آستریا از کنار میزهای شلوغ سالن عبور کرد و به سمت میز اسلیترین رفت.
صدای تشویقها هنوز در سالن میپیچید.
او بدون اینکه به اطرافش توجه زیادی نشان دهد، روی یکی از صندلیهای خالی نشست.
چند لحظه بعد، پسری با موهای بلوند روشن درست روبهرویش نشست.
دراکو مالفوی.
بلز کنار او قرار گرفت و تئودور هم کمی آنطرفتر نشست.
دراکو برای چند ثانیه به آستریا نگاه کرد.
بعد گفت:
«پس کلاه بالاخره تصمیم گرفت.»
آستریا لیوان آبش را برداشت.
«ظاهراً.»
بلز لبخند زد.
«تو همیشه اینقدر کمحرفی؟»
آستریا نگاه کوتاهی به او انداخت.
«فقط وقتی حرف جالبی برای گفتن وجود نداره.»
تئودور خندهی کوتاهی کرد.
بلز دستش را روی قلبش گذاشت.
«این یکی رو باید به خودم میگرفتم؟»
«اگر فکر میکنی به تو مربوطه.»
دراکو لبخند کوچکی زد.
«جالبه.»
آستریا به او نگاه کرد.
«چی؟»
«هیچی.»
اما نگاه دراکو دوباره روی مچ دست آستریا افتاد.
او مطمئن بود چیزی دیده.
همان نور نقرهای.
همان لحظهای که کلاه نام اسلیترین را فریاد زده بود.
---
آن شب، بعد از شام، دانشآموزان جدید به سمت خوابگاهها رفتند.
آستریا در راهروهای سنگی اسلیترین قدم میزد.
دیوارهای سبز تیره و پنجرههای بلند زیر دریا، فضای عجیبی به اتاق داده بودند.
صدای آب از پشت شیشهها میآمد.
آستریا جلوی یکی از پنجرهها ایستاد.
دست چپش را بالا آورد.
نشان نقرهای دوباره روشن شده بود.
این بار واضحتر.
یک هلال ماه کوچک روی پوستش نقش بسته بود.
آستریا زیر لب گفت:
«باز شروع شد...»
ناگهان صدایی پشت سرش آمد.
«شروعِ چی؟»
آستریا سریع دستش را پایین آورد.
دراکو چند قدم دورتر ایستاده بود.
«تو عادت داری یواشکی پشت سر مردم ظاهر بشی؟»
دراکو شانه بالا انداخت.
«فقط وقتی طرف مقابل چیزهایی رو پنهان میکنه.»
آستریا سرد جواب داد:
«همه چیز قرار نیست به تو مربوط باشه، مالفوی.»
دراکو نزدیکتر آمد، اما فاصله را حفظ کرد.
«اسمم رو میدونی.»
«سالن بزرگ جای خوبی برای شنیدن اسمهاست.»
«و من اسم تو رو هم میدونم.»
آستریا ابرو بالا انداخت.
«پس مساوی شدیم.»
برای چند ثانیه سکوت کردند.
بعد ناگهان چراغهای راهرو خاموش شدند.
آستریا برگشت.
صدای زمزمهای از انتهای راهرو شنیده شد.
دراکو هم آن را شنید.
«صدای چی بود؟»
آستریا آرام گفت:
«نمیدونم.»
زمزمه دوباره تکرار شد.
این بار واضحتر.
«ماه... باید بیدار شود...»
چشمهای آستریا گشاد شد.
دراکو به او نگاه کرد.
«تو هم شنیدی؟»
آستریا چیزی نگفت.
ناگهان نشان روی دستش با نور نقرهای درخشید.
نور از میان انگشتهایش بیرون زد و روی دیوار روبهرو افتاد.
یک علامت ظاهر شد.
یک مار پیچیده دور ماه.
دراکو به دیوار خیره ماند.
«این دیگه چیه؟»
آستریا آهسته گفت:
«نمیدونم.»
اما دروغ میگفت.
چون از کودکی، همان علامت را در کابوسهایش دیده بود.
مار.
ماه.
و دری که همیشه قبل از باز شدنش از خواب میپرید.
---
صبح روز بعد، سالن بزرگ دوباره پر از هیاهو بود.
هری، هرماینی و رون سر میز گریفیندور نشسته بودند.
هرماینی کتابی را ورق میزد.
رون با تعجب گفت:
«شنیدم دیشب توی خوابگاه اسلیترین یه اتفاق عجیب افتاده.»
هری پرسید:
«چی؟»
«میگن یه علامت روی دیوار ظاهر شده.»
هرماینی فوراً کتابش را بست.
«چه علامتی؟»
رون شانه بالا انداخت.
«نمیدونم. چیزی شبیه مار و ماه.»
هری نگاهش را به سمت میز اسلیترین برد.
آستریا همان لحظه وارد سالن شد.
چشمهای هری برای لحظهای با چشمهای او تلاقی کرد.
آستریا نگاهش را کنار کشید.
اما یک نفر دیگر با دقت بیشتری به او نگاه میکرد.
دراکو.
او شب گذشته چیزی را فهمیده بود:
آستریا وِیل فقط یک دانشآموز جدید نبود.
و شاید...
راز ماه نقرهای، چیزی بود که سالها پیش در هاگوارتز دفن شده بود.
همان موقع، صدای زنگ از برج ساعت بلند شد.
و در جایی عمیق در زیر قلعه...
دری که قرنها بسته مانده بود،
برای اولین بار،
آرام باز شد.
ادامه دارد...
╭───── ✦ ─────╮
📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔
↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶
https://eitaa.com/hogwarts2
╰───── ✦ ─────╯
🌙✨ شب بخیر جادوگرام ✨🌙
خب... یه روز دیگه هم توی دنیای جادو و خیال گذشت. 🏰💫
چراغهای هاگوارتز کمکم خاموش میشن، راهروهای قدیمی قلعه ساکت میشن و فقط صدای قدمهای آروم روی سنگفرشها میمونه...
شاید امشب یه جغد کوچولو توی آسمون پرواز کنه و یه نامهی مهم رو با خودش بیاره... 🦉💌
شاید فردا صبح وقتی چشماتون رو باز میکنید، یه پاکت با مهر هاگوارتز جلوی در منتظرتون باشه. ✨
پس امشب با یه لبخند بخوابید، چون هیچکس نمیدونه فردا چه جادویی در انتظارشه. شاید روزی باشه که بالاخره نامهی هاگوارتز به دستتون برسه و ماجراجویی بزرگتون شروع بشه. ⚡
امیدوارم خواب امشبتون پر از قلعههای جادویی، کلاسهای جذاب، دوستیهای قشنگ و کلی اتفاق هیجانانگیز باشه. 💚
شب بخیر جادوگرای کوچولو...
شاید فردا صبح، صدای بال زدن یه جغد رو بشنوید. 🦉✨
╭───── ✦ ─────╮
📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔
↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶
https://eitaa.com/hogwarts2
╰───── ✦ ─────╯
☀️🦉 صبح بخیر جادوگرام! 🏰✨
صبح قشنگتون بخیر! 💚
امیدوارم امروزتون به قشنگی طلوع خورشید روی برجهای هاگوارتز باشه.
اگه امروز هنوز جغدی پشت پنجرهتون ننشسته و نامهی هاگوارتز نرسیده، ناراحت نباشید... شاید جغدتون فقط راهش یکم دوره. 🦉💌
تا اون روز، بیاید با هم توی دنیای جادو زندگی کنیم؛ کتاب بخونیم، طلسم یاد بگیریم، بخندیم و منتظر روزی باشیم که اسممون توی نامهی هاگوارتز نوشته شده باشه. ✨
یه نفس عمیق بکشید، لبخند بزنید و امروزتون رو مثل یه جادوگر واقعی شروع کنید؛ شاید امروز همون روزیه که یه اتفاق قشنگ منتظرتونه. 🍀⚡
امیدوارم امروزتون پر از خبرهای خوب، انرژی مثبت و کلی لحظههای جادویی باشه. 💚
صبح همگی بخیر... و یادتون نره، شاید همین امروز جغدتون راه خونه رو پیدا کنه. 🦉🏰✨