eitaa logo
𝓗𝓸𝓰𝔀𝓪𝓻𝓽𝓼
63 دنبال‌کننده
192 عکس
172 ویدیو
0 فایل
🪄 به هاگوارتز خوش اومدی! جادو از همین‌جا شروع می‌شه... ⚡🏰 این جا قطار جادو هیچ وقت از حرکت نمی ایسته✨️ جانمونی❤️ https://eitaa.com/hogwarts2 تبادل رایگانه: @Admin_hogwarts کپی ممنوع 🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسلیترین 🐍💚🪄 ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯
791.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هری و دراکو🐍🪄❤️ ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غرورش❤️🫀🐍 ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دراکو مالفوی 🐍💚🪄 ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯
«اگر می‌خواهی حقیقت را بدانی، باید قبل از طلوع آفتاب به جنگل ممنوعه بروی.» و در یک لحظه... ناپدید شد. سکوت تالار را فرا گرفت. آستریا به انگشتر نگاه کرد. دراکو کنار او ایستاد. «تنها نمی‌ری.» آستریا به او نگاه کرد. «من نگفتم می‌خوام برم.» دراکو لبخند کوتاهی زد. «ولی می‌ری.» آستریا چیزی نگفت. فقط انگشتر را برداشت. و همان لحظه، صدای بسیار آرامی در تالار پیچید: «ماه نقره‌ای بیدار شده است...» 🌙🐍 ادامه دارد... ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯
🐍 THE SILVER MOON MARK پارت چهارم | صاحبِ سایه صدای قدم‌ها پشت در متوقف شد. آستریا چوبدستی‌اش را محکم‌تر گرفت. دراکو آهسته گفت: «چراغ.» آستریا زمزمه کرد: «Lumos.» نوک چوبدستی‌اش روشن شد. نور کم‌رنگ روی دیوارهای سنگی افتاد. اما پشت در... هیچ‌کس نبود. دراکو جلو رفت و در را باز کرد. راهرو خالی بود. فقط یک تکه کاغذ سیاه روی زمین افتاده بود. آستریا آن را برداشت. روی کاغذ با جوهر نقره‌ای نوشته شده بود: «نباید آینه را بیدار می‌کردید.» دراکو به نوشته خیره شد. «فکر کنم یک نفر می‌دونسته ما اینجاییم.» آستریا کاغذ را مچاله نکرد؛ فقط آن را در جیب ردایش گذاشت. «پس باید بفهمیم کی.» --- صبح روز بعد، آستریا تقریباً تمام شب را بیدار مانده بود. تصویر آن دختر داخل آینه مدام جلوی چشمش ظاهر می‌شد. دختری که دقیقاً شبیه او بود. همان موهای مشکی. همان چشم‌ها. و همان نشان ماه‌نقره‌ای. اما یک سؤال بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود: «تو اولین نفر نیستی.» یعنی قبل از او هم کسی وجود داشته؟ --- در سالن بزرگ، آستریا کنار میز اسلیترین نشسته بود. بلز با تعجب به صورتش نگاه کرد. «تو دیشب نخوابیدی؟» آستریا لیوان آبش را برداشت. «خوابیدم.» تئودور گفت: «چشمات چیز دیگه‌ای می‌گن.» آستریا جواب نداد. دراکو که روبه‌رویش نشسته بود، نامه‌ی قدیمی را روی میز گذاشت. «یه چیز دیگه پیدا کردم.» آستریا به او نگاه کرد. «چی؟» دراکو نامه را باز کرد. داخل آن فقط یک جمله نوشته شده بود: «اگر نشان ماه‌نقره‌ای دوباره ظاهر شد، صاحب آن باید به تالار ماه برود.» آستریا زیر لب تکرار کرد: «تالار ماه...» هرماینی که چند صندلی آن‌طرف‌تر نشسته بود، ناگهان سرش را بالا آورد. او و هری و رون مشغول صبحانه بودند، اما هرماینی بخشی از صحبت را شنیده بود. بعد از صبحانه، هرماینی خودش را به آستریا رساند. «ببخشید... ولی گفتی تالار ماه؟» آستریا مکث کرد. «تو می‌دونی چیه؟» هرماینی گفت: «نه. ولی فکر کنم توی کتابخونه چیزی درباره‌اش خوندم.» رون که پشت سرش آمده بود گفت: «هرماینی، تو واقعاً درباره‌ی همه‌چیز کتاب خوندی؟» هرماینی با غرور گفت: «تقریباً.» هری لبخند زد. «خب، پس باید پیداش کنیم.» آستریا به هر سه نفر نگاه کرد. برای اولین بار حس کرد شاید لازم نیست این راز را کاملاً تنها دنبال کند. اما قبل از اینکه چیزی بگوید، دراکو از راه رسید. «اون جایی که می‌رید، من هم میام.» رون با تعجب گفت: «تو؟» دراکو نگاهش کرد. «مشکلی داری؟» رون سریع گفت: «نه... فقط عجیب بود.» هری گفت: «پس بریم.» --- 📚 کتابخانه بعدازظهر، پنج نفر در بخش قدیمی کتابخانه جمع شدند. هرماینی چند کتاب قطور روی میز گذاشت. «تالار ماه در هیچ نقشه‌ی معمولی هاگوارتز وجود نداره.» آستریا پرسید: «پس کجاست؟» هرماینی کتاب دیگری باز کرد. «اینجا نوشته که تالار فقط برای کسانی ظاهر می‌شه که نشان ماه‌نقره‌ای رو داشته باشن.» همه به آستریا نگاه کردند. آستریا آرام گفت: «پس باید منتظر بمونیم.» دراکو ناگهان گفت: «نه.» آستریا نگاهش کرد. دراکو به پنجره اشاره کرد. ماه کامل داشت بالا می‌آمد. «فکر کنم لازم نیست منتظر بمونیم.» --- نیمه‌شب، آستریا جلوی یکی از دیوارهای قدیمی قلعه ایستاده بود. نور ماه روی سنگ‌ها افتاده بود. نشان روی مچ دستش شروع به درخشیدن کرد. یک خط نقره‌ای روی دیوار ظاهر شد. بعد یک در. روی در همان نماد همیشگی دیده می‌شد: مار پیچیده دور ماه. آستریا دستگیره را گرفت. دراکو کنار او ایستاد. هری، هرماینی و رون چند قدم عقب‌تر بودند. آستریا در را باز کرد. باد سردی از داخل اتاق بیرون آمد. پشت در، تالاری عظیم قرار داشت. وسط تالار یک ستون سنگی بود. روی ستون... یک جعبه‌ی کوچک نقره‌ای قرار داشت. آستریا آرام جلو رفت. اما درست قبل از اینکه جعبه را لمس کند، صدایی از تاریکی آمد: «بالاخره پیداش کردی.» همه برگشتند. یک سایه در انتهای تالار ایستاده بود. چهره‌اش دیده نمی‌شد. آستریا چوبدستی‌اش را بالا برد. «تو کی هستی؟» سایه خندید. «کسی که سال‌ها منتظر بازگشت نشان ماه‌نقره‌ای بوده.» دراکو یک قدم جلو آمد. «ازش دور شو.» سایه سرش را به سمت دراکو چرخاند. «و تو...» مکث کرد. «تو نباید در این ماجرا دخالت کنی، مالفوی.» دراکو با تعجب پرسید: «منو می‌شناسی؟» سایه پاسخ نداد. فقط دستش را بالا آورد. جعبه‌ی نقره‌ای ناگهان باز شد. نور شدیدی تمام تالار را پر کرد. و داخل جعبه... یک انگشتر قدیمی قرار داشت. روی آن همان نشان ماه‌نقره‌ای حک شده بود. آستریا به انگشتر خیره شد. سایه آرام گفت: «این متعلق به مادر تو بود.» آستریا خشکش زد. برای اولین بار، غرورش فرو ریخت. «مادرم...؟» سایه یک قدم عقب رفت.
851.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا خدااا😂 ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯