eitaa logo
𝓗𝓸𝓰𝔀𝓪𝓻𝓽𝓼
63 دنبال‌کننده
192 عکس
174 ویدیو
0 فایل
🪄 به هاگوارتز خوش اومدی! جادو از همین‌جا شروع می‌شه... ⚡🏰 این جا قطار جادو هیچ وقت از حرکت نمی ایسته✨️ جانمونی❤️ https://eitaa.com/hogwarts2 تبادل رایگانه: @Admin_hogwarts کپی ممنوع 🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سدریک دیگوری 🖤💛✨️ ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اما تام🐍💚✨️ ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین جادوگر؟ هری❤️🫀✨️ ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯ من میگم دراکو😉
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیل و جواب هاش😂 ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرماینی ❤️🫀✨️ ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🐍 THE SILVER MOON MARK پارت پنجم | رازِ جنگل ممنوعه شب، آرام و سنگین روی هاگوارتز افتاده بود. ماه کامل بالای برج‌های قلعه می‌درخشید و نور نقره‌ای آن از پنجره‌های بلند تالارها عبور می‌کرد. آستریا کنار پنجره ایستاده بود. انگشتر قدیمی را در دستش گرفته بود. انگشتر مادرش. هنوز نمی‌توانست باور کند. تمام این سال‌ها، درباره‌ی گذشته‌ی مادرش چیز زیادی نمی‌دانست. و حالا یک غریبه به او گفته بود که پاسخ همه‌ی سؤال‌هایش در جنگل ممنوعه است. صدای در آمد. آستریا برگشت. دراکو پشت در ایستاده بود. «آماده‌ای؟» آستریا اخم کرد. «تو واقعاً قصد نداری بی‌خیال این ماجرا بشی، نه؟» «نه.» «چرا؟» دراکو چند لحظه سکوت کرد. «چون نمی‌خوام بری اونجا و با چیزی روبه‌رو بشی که نمی‌دونی چیه.» آستریا لبخند کمرنگی زد. «نگران منی؟» دراکو سریع گفت: «نه.» آستریا ابرو بالا انداخت. «جوابت خیلی سریع بود.» دراکو نگاهش را کنار کشید. «فقط نمی‌خوام فردا مجبور بشیم یک دانش‌آموز گمشده رو پیدا کنیم.» آستریا خندید. «باشه، مالفوی.» چند دقیقه بعد، هرماینی، هری و رون هم به آنها پیوستند. رون با نگرانی به جنگل تاریک نگاه کرد. «فقط می‌خوام یادآوری کنم که اسمش جنگل ممنوعه است.» هرماینی آهسته گفت: «می‌دونیم، رون.» «خب، فقط خواستم مطمئن بشم همه می‌دونن.» هری لبخند زد. «بریم.» --- 🌲 جنگل ممنوعه درختان بلند جلوی نور ماه را گرفته بودند. صدای خش‌خش برگ‌ها از همه طرف شنیده می‌شد. آستریا جلوتر از بقیه حرکت می‌کرد. هرچه بیشتر پیش می‌رفتند، نشان روی مچ دستش روشن‌تر می‌شد. دراکو متوجه شد. «دوباره داره می‌درخشه.» آستریا به دستش نگاه کرد. «یعنی نزدیک شدیم.» ناگهان صدایی از میان درختان آمد. همه ایستادند. رون چوبدستی‌اش را بالا برد. «اون چی بود؟» هرماینی گفت: «آروم باش.» صدای دیگری آمد. این بار نزدیک‌تر. آستریا آرام گفت: «این صدا...» چشم‌هایش را بست. انگار کسی اسمش را زمزمه می‌کرد. «آستریا...» او به سمت صدا برگشت. «شنیدین؟» هری گفت: «چی؟» آستریا چیزی نگفت. صدای زمزمه دوباره آمد. «آستریا...» و نشان ماه‌نقره‌ای ناگهان با نور شدیدی درخشید. نور از دستش جدا شد و در میان درختان حرکت کرد. همه به دنبال آن رفتند. تا اینکه به یک فضای باز رسیدند. در مرکز آن، یک درخت بسیار قدیمی قرار داشت. روی تنه‌ی درخت، همان علامت حک شده بود: ماه و مار. آستریا آرام دستش را روی علامت گذاشت. ناگهان همه‌چیز تغییر کرد. --- 🔮 خاطره‌ای از گذشته آستریا خودش را در اتاقی قدیمی دید. زنی جوان کنار پنجره ایستاده بود. موهای مشکی داشت. و در دستش... همان انگشتر نقره‌ای بود. آستریا با ناباوری گفت: «مامان...؟» زن برگشت. انگار صدای آستریا را شنیده باشد. اما او آستریا را نمی‌دید. زن آرام گفت: «اگر روزی دخترم این خاطره را دید، یعنی نشان دوباره بیدار شده.» آستریا نفسش را حبس کرد. «دخترم، اگر این را می‌بینی، باید بدانی که نشان ماه‌نقره‌ای فقط یک علامت نیست.» تصویر لرزید. «این نشان، نگهبان یک جادوی بسیار قدیمی است.» آستریا پرسید: «چه جادویی؟» مادرش ادامه داد: «جادویی که می‌تواند خاطرات گذشته را آشکار کند... اما بهای خودش را هم دارد.» تصویر ناگهان تار شد. زن آخرین جمله را گفت: «هرگز به کسی که نشان را می‌خواهد اعتماد نکن.» --- آستریا ناگهان به خودش آمد. روی زمین نشسته بود. هری، هرماینی و رون کنارش بودند. دراکو هم نزدیک او ایستاده بود. «آستریا؟» آستریا آرام بلند شد. چهره‌اش تغییر کرده بود. «مادرم می‌دونست.» هرماینی پرسید: «چی رو؟» آستریا انگشتر را بالا آورد. «همه‌چیز رو.» ناگهان صدای شکستن شاخه‌ای از پشت سرشان آمد. همه برگشتند. این بار سایه‌ای میان درختان ایستاده بود. همان سایه‌ی تالار. آستریا چوبدستی‌اش را بالا برد. «تو!» سایه خندید. «بالاخره خاطره رو دیدی.» دراکو جلو آمد. «دست از سرش بردار.» سایه آرام گفت: «تو هنوز نمی‌فهمی، مالفوی.» مکثی کرد. «نشان ماه‌نقره‌ای فقط به آستریا مربوط نیست.» دراکو اخم کرد. «پس به کی مربوطه؟» سایه جواب داد: «به کسی که قرار است کنار او بایستد.» باد شدیدی وزید. سایه ناپدید شد. همه در سکوت ماندند. آستریا به دراکو نگاه کرد. دراکو هم به او نگاه کرد. هیچ‌کدام حرفی نزدند. اما هر دو به یک چیز فکر می‌کردند: منظورش چه کسی بود؟ و دورتر، پشت درختان... چشم‌هایی در تاریکی آنها را زیر نظر داشت. 🌙🐍 ادامه دارد... ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯
پارت بعد رو فردا میزارم❤️✨️
🌙✨ شب بخیر جادوگرام ✨🌙 خب... یه روز دیگه هم توی دنیای جادو و خیال گذشت. 🏰💫 چراغ‌های هاگوارتز کم‌کم خاموش می‌شن، راهروهای قدیمی قلعه ساکت می‌شن و فقط صدای قدم‌های آروم روی سنگ‌فرش‌ها می‌مونه... شاید امشب یه جغد کوچولو توی آسمون پرواز کنه و یه نامه‌ی مهم رو با خودش بیاره... 🦉💌 شاید فردا صبح وقتی چشماتون رو باز می‌کنید، یه پاکت با مهر هاگوارتز جلوی در منتظرتون باشه. ✨ پس امشب با یه لبخند بخوابید، چون هیچ‌کس نمی‌دونه فردا چه جادویی در انتظارشه. شاید روزی باشه که بالاخره نامه‌ی هاگوارتز به دستتون برسه و ماجراجویی بزرگتون شروع بشه. ⚡ امیدوارم خواب امشبتون پر از قلعه‌های جادویی، کلاس‌های جذاب، دوستی‌های قشنگ و کلی اتفاق هیجان‌انگیز باشه. 💚 شب بخیر جادوگرای کوچولو... شاید فردا صبح، صدای بال زدن یه جغد رو بشنوید. 🦉✨ ╭───── ✦ ─────╮ 📜 𝑯𝒐𝒈𝒘𝒂𝒓𝒕𝒔 ↷°ْ 𝐉𝐎𝐈𝐍 °ْ↶ https://eitaa.com/hogwarts2 ╰───── ✦ ─────╯
شبتون جادویی✨️🌙❤️