یک روز عادی وقتی پدرم فهمید پرتقال پولدار عاشقم شده اومد خواستگاریم💘
پدرم به زور چون پولدار بود منو داد به اون اما من بدم نمی اومد ✨
بعد خواستگاری رفتیم عقد و کار عروسی رو انجام دادیم👀
من بعد از اینکه ازدواج کردیم براش ناهار پختم🗣
اما اون تا دهن به غذا زد گفت
+این چه غذای بدیه خانم پیاز بهتر درست میکنه💩
-نهههههههههه🥀
+من میرم شرکت 🤮🤢
-باشه ولی مراقب خودت باش🤕
قسمت اول🍑
چنلمون برای قسمت دوم🤝
@Holouu
۱وایی مرسی بهترین دعا رو کردی🫀
۲امممم منظورت نفهمیدم ولی دوباره پیام بده و ایدی بزار بیام پیوی✨
۳اوک اینم تگ خصوصی چنل
https://eitaa.com/joinchat/2299987621C79c4902845
اون رفت شرکت و من مطمئن بودم
چند روز به غذای من عادت کرده بود ولی همیشه انگار از من بدش میامد🤕
بعد یک ماه تصمیم گرفتم برم کلاس آشپزی ⭐️
بعد از چند روز کامل غذا پختن رو یاد گرفتم
هر روز با اشتیاق میخورد یک روز رفتم شرکت سر بزنم دیدم خیلی عرق میریزه و داره کار میکنه✨
فرداش رفت سرکارش من یک دوست داشتم به نام پیاز همیشه بهش اعتماد داشتم برای همین بهش میگفتم صبح بیاد خونم💘
امروز ۲ ساعت تو دستشویی بود ...
قسمت دوم🍑
برای دیدن قسمت سوم👇🏻
@Holouu
#پیکشببخیر
دیگه شب شده هلوی قشنگم🍑
وقت خوابه و من باید از این ساعت به بعد برم👋🏻
صبح دوباره فعالیت میکنیم💘
فردا چیدمان میزارم❤️🔥