𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏
و ببخشید بابتش
از وقتی پسرش بر اثر وبا مرده بود خودش را از همه دور کرده بود و در اتاقش زجه میزد.پس از مدتی،آرام شد و فقط مدت ها در سکوت فرو میرفت.همه نگرانش بودند.شوهرش دکتر های سرتاسر زمین را خبر کرد ولی او حاضر به ملاقاتشان نشد.خدمتکار مخصوصش که از کودکی اورا بزرگ کرده بود هم پابه پایش اشک میریخت و گرسنگی و بیخوابی میکشید.
برای همین بود که وقتی سهشنبه عصر وقتی شوهرش درحال نوشیدن چای بود بانویش را مقابل خود دید نتوانست تعجبش را مخفی کند.
-عزیزم؟خوبی؟چیزی شده؟
+خوبم جان.همه چیز عالیه.
فقط میخوام کمی با ترزا به گردش برم.
-اوه عزیزم این عالیه.
ترزااا ترزاااا بانویت میخواد به گردش بره.جک رو خبر کن تا کالسکه رو آماده کنه.
پس بانو و ترزا راه افتادند و به دستور بانو به یکی از شلوغ ترین پرورشگاه های شهر رفتند.
𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏
از وقتی پسرش بر اثر وبا مرده بود خودش را از همه دور کرده بود و در اتاقش زجه میزد.پس از مدتی،آرام شد
بدون هیچ هدف و سناریو و ایده ای برای ادامه اینو نوشتم
جمله بندیش خرابه
احتمالا پر از غلط تایپیه و اینا
ولی خب باید بگم فدای سرم