eitaa logo
کارگاه عروسک بافتنی من 🏠
176 دنبال‌کننده
404 عکس
55 ویدیو
0 فایل
🧶 خلقِ عروسک‌های دست بافت 🎁 هدیه‌ای متفاوت و ماندگار برای عزیزان 📦 تضمین کیفیت و ارسالِ امن به سراسر ایران لطفا جهت سفارش سه روز قبل اطلاع دهید ممنون 🆔 @Jahanehhonar لینک: ➡️https://eitaa.com/honarhayedastima ┄┅═۰۰۰✧❁🦋⃟🤍⃟🦋❁✧۰۰۰═┅┄
مشاهده در ایتا
دانلود
📜 اسناد محرمانه جنگ تروا: چرا واقعاً شکست خوردیم؟ 🏛️🐎
همه فکر می‌کنند جنگ تروا به خاطر «هلن» بود یا دیپلماسیِ ضعیف یونانی‌ها. اما حقیقت در تاریخ‌نامه‌های رسمی سانسور شده است! حقیقت در شکمِ یک اسب چوبیِ بزرگ و بدبو دفن شده بود... 🪵 قهرمانِ این داستان، «جدِ بزرگِ خرگوشِ ما» بود! 🐰✨ او مسئولِ «واحدِ سکوت و آرامش» بود. دستورش ساده بود: «هر کس صدا در بیاورد، جریمه‌اش شستنِ تمامِ زره‌های ارتش یونان است!» 🪖🧼 همه چیز طبق برنامه پیش می‌رفت. اسبِ چوبی به دروازه‌های تروا رسید. سکوت مطلق بود. 🤫 حتی «آشیل» هم سعی می‌کرد نفس نکشد! ⚡️ ناگهان، یکی از نگهبانانِ تروا که انگار تازه از خواب بیدار شده بود، نگاهی به کله‌ی بزرگِ اسب انداخت و با تعجب فریاد زد: «ای وای! چه زرافه‌ی گردن‌کلفت و بزرگی!!! 🦒🤔» توی شکم اسب، جو سنگین بود. سربازانِ یونانی داشتند از خنده می‌ترکیدند ولی جرئت نداشتند صدا در بیاورند. اما «جدِ بزرگِ خرگوشِ ما» که وسواسِ دقت داشت، نتوانست این بی‌سوادیِ تاریخی را تحمل کند! 😤 گوش‌هایش از شدت حرص تکان خورد، پایش را به کف چوبیِ اسب کوبید و با صدایی که کلِ شهر تروا را لرزاند، داد زد: «این زرافه نیست، احمق! اسبه! اسب!! با اون همه عظمت، مگه کوری؟! زرافه کجا بود؟! بی‌سواد!» 🤬🗣️ سکوتِ مرگباری شهر را فرا گرفت. آن نگهبانِ تروا که داشت برای ناهار می‌رفت، ایستاد. نگاهی به شکمِ اسب انداخت، شمشیرش را بیرون کشید و گفت: «اوه، فکر کنم توی اسبمون سوسکِ سخنگو داریم!» ⚔️🪳🤣 و بله... نقشه‌ی ۱۰ ساله در ۳ ثانیه به باد رفت! 💣 یونانی‌ها شکست خوردند، چون «جدِ خرگوشِ ما» نمی‌توانست اجازه دهد کسی به اسب بگوید زرافه! 🐎❌ نتیجه اخلاقی: 🥕 اجدادِ ما شاید استراتژیست‌های خوبی نبودند، ولی حداقل اجازه نمی‌دادند کسی اسب را با زرافه اشتباه بگیرد! خرگوشِ ما از آن زمان یاد گرفت که گاهی برای پیروزی، باید حتی وقتی حماقتِ دیگران را می‌بینی، لب‌هایت را بدوزی (و به جایش هویج بجوی)! 🐰🤫🥕 @Jahanehhonar
فرارِ قهرمانانه (یا بهتر بگوییم: موش‌دوانه‌ی!) خرگوش ⛵️🍃 غبارِ نبردِ تروا که فرونشست، خرگوشِ ما که از اول هم بویِ شکست را حس کرده بود، نقشه‌ای کشید که در تاریخِ عروسک‌ها بی‌سابقه بود. او با ظرافت، برگ‌های پهنِ موز را به هم وصل کرد و یک «قایقِ برگی» ساخت و درست در لحظه‌ی محاصره، یواشکی به سمت دریا زد! او در حالی که از ساحل دور می‌شد و لشکریانِ اسیر را پشت سر می‌گذاشت، فقط نگرانِ این بود که مبادا برگ‌های قایقش زیرِ آفتاب خشک شوند! 😏☀️ نکته‌ی جالب اینجاست که این «هنرِ قایق‌سازی» در خانواده‌ی او ماندگار شد؛ سال‌ها بعد، نواده‌ی او با الهام از آن قایقِ باستانی، کلکی ساخت که دکلِ آن، گردنِ بلندِ یک «زرافه‌» بود! 🦒🚣‍♂️ حالا خرگوش آزاد است، اما آیا وجدانش اجازه می‌دهد دوستانش در چنگالِ «پاریس» بمانند؟ یا در حالِ کشیدنِ نقشه‌ی یک «عملیاتِ نجاتِ کاموایی» است؟ 🧶 داستان ادامه دارد... عروسک‌های اسیر منتظرِ قهرمانِ شما هستند! @Jahanehhonar