eitaa logo
[ هُرنو ]
1.2هزار دنبال‌کننده
1هزار عکس
62 ویدیو
123 فایل
📖خواندنی‌ها، شنیدنی‌ها، و خرده‌ریزهایم. مصطفا جواهری معلم و سردبیر مجلهٔ مدام @mim_javaheri
مشاهده در ایتا
دانلود
ما بدین در نه پِیِ حشمت و جاه آمده‌ایم از بد حادثه این جا به آمده‌ایم رهروِ منزلِ عشقیم و ز سرحدِّ عَدَم تا به اقلیمِ وجود این همه راه آمده‌ایم سبزهٔ خطِّ تو دیدیم و ز بُستانِ بهشت به طلبکاریِ این مهرگیاه آمده‌ایم با چُنین گنج که شد خازنِ او روحِ امین به گدایی به درِ خانهٔ آمده‌ایم لنگرِ حِلمِ تو ای کِشتیِ توفیق کجاست؟ که در این بحرِ کَرَم غرقِ گناه آمده‌ایم آبرو می‌رود ای ابرِ خطاپوش ببار که به دیوانِ عمل نامه سیاه آمده‌ایم حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز که ما از پِیِ قافله با آتشِ آه آمده‌ایم... امشب خیلی دعاجو هستم... تصویر، گوشه‌ای از حرم امام‌رضاجان است. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
محمدمهدی، نوهٔ آیت‌الله حائری شیرازی بود و از فارغ‌التحصیلان مهرهشتم. معلمش نبودم و بعدتر همکار شدیم. از وقتی خبر شهادتش رو شنیدم، به او غبطه می‌خورم و وا رفته‌ام... خوش به سعادتت... به قول یکی از همکاران، غیر از خوبی ازش ندیدیم... آخرین پیامش برای سحر اعلام خبر رهبری آقا مجتبی در گروه بود. الله اکبر... ... چه روزایی رو داریم می‌بینیم... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز یازدهم جنگ؛ در باغ شهادت، باز باز است... امروز مثل یک فیل، خوابیدم. مریضی زمینم زد. تا حوالی یازده خوابیدم. بیدار شدم و نماز خواندم. پست را آماده کردم و دوباره افتادم تا حوالی غروب. شرمندهٔ همسرم و مادرش بودم که زحمت دخترها با آن دو بود کلا. مقدار زیادی هم عذاب وجدان داشتم از خانه ماندن و کاری نکردن. حس می‌کنم هنوز خیلی با نقطه‌ای که باید درش باشم فاصله دارم. بعد از افطار خبر رسید که محمدمهدی نجابت امروز شهید شد. مهدی، از فارغ‌التحصیلان مدرسهٔ مهرهشتم بود. آن سال‌ها معلم نبودم. از نیمه‌های راه به دبیرستان آمد و بعدتر در مهرهشتم همکار شدیم. نوهٔ آیت‌الله حائری شیرازی بود و واقعا گل بود. خوش‌اخلاق و ماه. بدون تعارف جز خوبی از او ندیده بودیم. خبر را که خواندم وا رفتم. دیدم دستگاه محاسباتی خدا واقعا درست کار می‌کند. خوب‌هاش را خوش‌موقع می‌برد. واقعا دوباره شهادت در دسترس قرار گرفته. از غروب تا الان دائم با خودم فکر می‌کنم و می‌بینم ذره‌ای آمادهٔ رفتن نیستم. چقدر حقیر و بیچاره‌ام... از اکباتان راه افتادیم سمت خانه. دخترها حوالی ساعت هشت شب دیگر خاموش می‌شوند. در ماشین خوابشان برد. اول می‌خواستیم برویم تجمع. رفتیم سمت میدان شهید طهرانی مقدم. دکتر غلامی سخنرانی داشت. در راه، باران به برف تبدیل شد. من و دخترها در ماشین ماندیم و همسرم با چتر و پرچم راهی میدان شد. برف و سرمای سنگین هم نتوانسته بود مردم را خانه‌نشین کند. تنوع ظاهر و پوشش آدم‌ها واقعا دیدنی بود. ترکیبی از ایران واقعی. آن‌هایی که سمت وطن و اسلام ایستاده‌اند. این وسط اما هنوز هستند کسانی که در نهایت اولویت‌نشناسی، ناراحت این هستند که چرا تلویزیون خانم‌های بی‌حجاب را در تجمع نشان می‌دهد؟ 😑 میان مهم‌ترین جنگ قرن‌های تاریخ ایران هستیم و عده‌ای دغدغه‌شان این چیزهاست. خدا به همه‌مان قدرت تحلیل و انتخاب بدهد. بعد از حدود یک‌ساعت همسرم برگشت. خیس و لرزان. می‌گفت این مردم واقعا عجیبند. دست‌ها و لباس‌های همه خیس و سرد بود اما حاضر نبودند پرچم ایران را پایین بیاورند. با خودم فکر کردم این مردم سال‌ها برای علمدار کربلا اشک ریخته‌اند و سینه‌ زده‌اند؛ محال است بگذارند عَلَم جمهوری اسلامی پایین بیاید دیگر. برگشتیم سمت خانه. دلم برای سیدخندان و خواجه‌عبداله و محله تنگ شده بود. از مهمان‌نوازی و حمایت و همدلی پدر و مادر همسرم هر چه بگویم کم گفته‌ام، ولی واقعا هیچ‌جا خانهٔ خود آدم نمی‌شود. تشک‌ها را در نشیمن پهن کردیم و دوخواهرون را روی رخت‌خوابشان گذاشتیم. بساط چای را راه انداختم و آمدم در اتاق جلوی قفسهٔ کتابم نشستم. اگر قرار باشد خانه‌مان زیر بمباران تخریب شود، خیلی دلتنگ کتاب‌هایی که سال‌ها و آهسته‌آهسته جمعشان کردم، می‌شود؛ اما خب...کتابخانهٔ آقای شهیدمان هم از بین رفت. کتابخانهٔ لاغر من چه ارزشی دارد؟ بعد از سال‌ها شب قدر را خانه ماندیم. سرماخوردگی وقتش نبود. اما چاره‌ای نیست. همسرم هم پاسوز من شد. داشتیم چای می‌خوردیم که گفتم: «خیلی تلخه گفتن این حرف، ولی من خودمو برای روزی که شماها رو نداشته باشم آماده کردم...» چشم‌هاش خیس شد و گفت: «منم...». چه زمانی فکرش را می‌کردیم که چنین گفتگویی بینمان ردوبدل شود؟ خیال می‌کنم هنوز خیلی ابتدای راه هستیم. هنوز سختی زیادی متحمل نشده‌ایم. در بزرگترین تقابل با نظام استعماری هستیم و مهمترین ابزار این نظام، خشونت است. هنوز خشونت‌های زیادی را در راه داریم که ندیده‌ایم. بهای آزادی، تحمل درد است. آستانهٔ درد را که رد کنیم، به قله نزدیک می‌شویم. همان قله‌ای که سید شهید از آن می‌گفت و ما نمی‌فهمیدیمش. دیر و دور نیست روزی که ایران، تنها پرچم‌دار حقیقت و عدالت و آزادی، روی قله ایستاده باشد و به سمت آزادی‌جویان کل عالم دستش را دراز کرده باشد. خدا، تا همین‌جایش هم زیادی بهمان حال داده است؛ که در ایران متولد شده باشیم، در این روزها نفس بکشیم، و در سمت درست تاریخ شمشیر بزنیم. من از آخروعاقبت خودم می‌ترسم. خیلی باید همدیگر را دعا کنیم. اگر این پیام را در مراسم احیای امشب می‌خوانید، لطفا من و همهٔ خانواده‌ام را دعا کنید. اگر هم بعدتر می‌خوانید، باز هم دعاجو هستم. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز یازدهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
. شعبهٔ هرنو در بله این‌جاست ✌️👇 https://ble.ir/hornou ‌.
پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی پیشنهاد هفتم کتاب نشر ❓چرا مطالعهٔ این کتاب برای این روزها ضروری است؟ این روزها درگیر جنگ هستیم. یک جنگ وجودی و تمام‌عیار. برای مایی که این جنگ از پنجرهٔ باورها می‌شود، گاهی یک مسأله همراه‌مان است: ، ، و مواجهه با احوالات تلخ. تصمیم اشتباه، نادیده گرفتن این احساسات است. تصمیم اشتباه‌تر، حذف این احساسات به‌وسیلهٔ باورهاست. ما برای رسیدن به نقطهٔ «جز زیبایی ندیدن (ما رأیت الا جمیلا)» نیاز داریم که همزمان با تقویت و پمپاژ امید و باورمندی، سوگ و رنج و ترس را به رسمیت بشناسیم. ✅ این کتاب، کمک‌حال خوبی است برای پذیرفتن اضطراب. برای روزهایی که حس می‌کنیم چون از صدای جنگنده می‌ترسیم، پس آدم‌های باورمندی نیستیم. خیر! به قول کی‌یرکگور: «طرد اضطراب، بزدلی محض است.» ما در جنگیم. و جنگ مجموعه‌ای از احساسات متنوع و گاه متناقض است. «دیدن در تاریکی» پیشنهاد خوبی است برای لحظاتی که تیرگی جنگ، روی روشنی‌هایش سایه می‌اندازد. نسخهٔ الکترونیک و صوتی کتاب، در طاقچه موجود است. ✏️ فهرست کتاب‌های پیشنهادی در ، تکمیل و به‌روز می‌شود. پیشنهادات را برای دیگران هم ارسال کنید. ✌️ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
یاد بده به ما؛ علی! بکش غم کشنده را مبر ز یاد خنده را فکر نکن چه می‌شود خدا بس است بنده را... در زمانهٔ محسن‌های تقلبی، تو باش. به شجاعت و شهامت و توفیق این مرد غبطه می‌خورم. لات بمیری آقا جون. ✌️ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز دوازدهم جنگ؛ خدا بس است بنده را... امروز تعداد روزهای جنگ رسید به جنگ دوازده روزه. اما خیلی طولانی‌تر بوده تا الان. زیاد. شهادت آقا حساب روز و ساعت و تقویم را از مغزهامان خارج کرد. دیشب خیلی بد خوابیدم. سرماخوردگی و استرس بیدار شدن صبحی و دخترها، خواب را ازم گرفته بود. برای چندمین بار هم سحری را خواب ماندم و چند دقیقه بعد از اذان صبح بیدار شدم. لیلا این شب‌ها خیلی بدخواب شده. نمی‌دانیم چرا. متعدد و دائم بیدار می‌شود و بهانه می‌گیرد. گروهی داریم از رفقای دورهٔ مدرسه و دبیرستان. چندتا از نزدیک‌ترین دوستانم الان تورنتو هستند. امروز احمقانه یا شاید هم ابلهانه داشتم آخرین تلاش‌هایم برای یک دوستی ازدست‌رفته را انجام می‌دادم. خیلی غصه می‌خورم آدم‌هایی که روزی پشتشان نماز می‌خواندم، با هم سال‌ها مسافرت جهادی رفتیم، سال‌ها یادواره شهدا برگزار کردیم و... این روزها حاضرند روبروی ایران و در کنار فاسدترین‌های عالم بایستند. حال‌وروز امروز آدم‌ها، نتیجهٔ انتخاب‌هایی است که در طول سالیان گذشته انجام داده‌اند. انتخاب اطرافیان، انتخاب سبک زندگی، انتخاب نحوهٔ درآمد و... خدا آخر و عاقبت همهٔ ما را بخیر کند. سرماخوردگی خیال خوب شدن ندارد. شاید فردا را روزه نگیرم که قالش کنده شود. بعدازظهر دوساعتی خوابیدم. مامان و بابا خانه نبودند و خواهر کوچکم برای افطار آمد بالا. دوخواهرون ذوق دیدن عمه را داشتند. بعد از افطار راه افتادیم سمت مدرسه مهرهشتم. کاروان ماشینی داشتند به مقصد میدان شهید طهرانی مقدم. سخنران دکتر غلامی بود. در مسیر بودیم که همسرم گفت: «محسن چاوشی آهنگ جدید داده.» گفتم: «منتظر بودم.» برای منی که نیم بیشتر عمرم را با محسن چاوشی سر کرده‌ام، مسیری که در مارکت موسیقی طی کرده شیرین و دلچسب است. من روزهایی چاوشی گوش می‌کردم که شنیدنش کار ناشایستی بود. چقدر یک آدم می‌تواند لطف خدا شامل حالش بشود. شب قرار بود حسام بیاید خانه‌مان. گپ بزنیم و صحبت کنیم. دیر شد و برنامه‌مان به هم جفت‌وجور نشد. امروز از عصر تا شب یک‌سره صدای پهپاد دشمن و پدافند خودی از بالای سرمان می‌آمد. به چند گشت بازرسی حمله کردند. با این مسیر به زودی درگیر جنگ خیابانی هم خواهیم شد. اهمیت حضور مردم در خیابان روزبه‌روز بیشتر می‌شود. با این شرایط، نباید در طول روز مردم را چندین بار به خیابان کشاند. انرژی‌شان کم می‌شود. دیشب شب قدر، ظهر تشییع، شب تجمع. طبیعی است که حضور شبانهٔ امشب کمرنگ بشود. هر طور شده باید خودمان را برای هفته‌ها و ماه‌ها حضور در خیابان آماده کنیم. این روزها شوخی‌بردار نیست. باید پای‌کار ایران بایستیم. کاش رهبر جدیدمان، زودتر پیامی بدهد و دل‌گرمتر از اینی که هستیم بشویم. سلامتی رهبر، فرماندهان‌ نظامی و تمام مسئولان ایران عزیز، سه صلوات بفرستید. ✌️ تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز دوازدهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. پانوشت: می‌دانم که یادداشت امشبم، بی‌جان و کم‌مایه شده. عذرخواهم و شرمندهٔ شما که کلمات حقیر را می‌خوانید. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
عزیزان. تقریبا هر روز، چند نفر از شما بزرگواران لطف و محبت می‌کنید و بابت یادداشت‌های روزانهٔ جنگ پیام می‌دهید و شرمنده می‌کنید. من خودم می‌دانم که چیز خاصی نمی‌نویسم، اما حس می‌کنم فعلا تنها کاری که از دستم برمی‌آید همین است. ✅ یک خواهش دارم. لطفا همهٔ شما هم این رزامه‌نویسی جنگ را داشته باشید. فارغ از شهری که در آن هستید، فارغ از فاصلهٔ فیزیکی‌ای که حملات دارید و فارغ از هر چیزی. ایده‌ای برای تولید یک اثر مکتوب دارم که زمان تولیدش برای روزهای پس از جنگ است. اما چیزی که مهم است، نوشتن همگانی از این روزهاست. چه نوشته‌ها را جایی منتشر می‌کنید چه نمی‌کنید، لطفا منظم بنویسید و بایگانی کنید. پس از جنگ با این یادداشت‌ها کار خواهیم داشت. مصطفا جواهری @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
پیشنهاداتی برای زندگی در روزهای جنگی پیشنهاد هشتم کتاب سرودهٔ چرا مطالعهٔ این کتاب برای این روزها ضروری است؟ به یک دلیل خیلی واضح و روشن. اگر ، تا پیش از ۹ اسفند یک قهرمان افسانه‌ای و اسطوره‌ای و شاید کمی انتزاعی و دور از دسترس بود، حالا دیگر این‌طور نیست. آرش را بابا به من شناساند. مثل خیلی جاهای دیگر زندگی، این را هم مدیون او هستم. منظومهٔ آرش کمانگیر را باید و باید این روزها خواند. انقدر بخوانیم که حفظ شویم. برای فرزندانمان بخوانیم و بگوییم آقا، رهبر، سیدعلی خامنه‌ای آرشی بود که از بخت و اقبال، ما معاصر او بودیم. این لطف را در حق خودتان و فرزندتان بکنید و این سروده را برای خودتان و او بخوانید. 🎁 از بین کسانی که این فرم را تا پایان روز جمعه تکمیل کنند، به سه نفر به قید قرعه این کتاب را خواهم کرد. نسخهٔ الکترونیک و صوتی کتاب، در طاقچه موجود است. 🎧 این نسخهٔ صوتی هم شنیدنی است. ✏️ فهرست کتاب‌های پیشنهادی در ، تکمیل و به‌روز می‌شود. پیشنهادات را برای دیگران هم ارسال کنید. ✌️ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
✍ حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی در اولین پیام: ✏️ من این توفیق را داشتم که پیکر ایشان را بعد از شهادت زیارت کنم؛ آنچه دیدم کوهی از بود و شنیدم که مشت دست سالمش را کرده بود. دلمون آروم گرفت. ✌️❤️
دعاگو هستم و بیشتر، @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
روز سیزدهم جنگ؛ خداوند در جزئیات است. امروز را روزه نگرفتم. سرماخوردگی خوب نمی‌شد. صبحانه که خوردم، رفتم تره‌بار جلفا. یک هفته‌ای خانه نبودیم و یخچال خالی بود. بعضی از اتفاقات انقدر پرتکرار است که گاهی خیال می‌کنیم عادی است؛ در حالی که اصلا عادی نیست. کشور در یک حملهٔ همه‌جانبه است و در تره‌بار همه‌چیز موجود است. بدون افزایش قیمت. باید این اتفاقات درخشان را دائم به خودمان و دیگران یادآوری کنیم که هم شاکر باشیم و هم نسبت به مسئولان، امیدوار. به آقای صندوقدار تره‌بار گفتم: «خداقوت. دمتون گرم که تو این روزا پاکار هستید» نگاهم کرد و با خندهٔ دلچسبی گفت: «کجا بریم؟ چرا بریم اصلا؟» دمشان گرم. برگشتم خانه. مدت خوبی را با دوخواهرون بازی کردم. هر سه‌مان لازم داشتیم. با هر کدام جداجدا بازی کردم. لیلا هنوز کلمات زیادی نمی‌گوید. همه را «ماما» خطاب می‌کند. همهٔ حیوانات را جوجو می‌شناسد و البته به جوجو هم می‌گوید: «جی». مثلاً پیشی که می‌بیند با ذوق می‌گوید: «جی» شوفاژ و کتری و لیوان چای و اتو رو که می‌بیند می‌گوید: «دا» یعنی داغ است. ساعت دو تا چهار، مراسم ختم شهیده محمدی مادر یکی از شاگردان سابقم بود. روز دوم یا سوم جنگ به شهادت رسید. سه فرزند دارد... همراه بابا رفتیم مسجد امام علی در شهران برای مراسم ختم. هنوز از انبار نفت شهران دود بلند می‌شد. دو پسر شهید به همراه پدرشان جلوی در مسجد ایستاده بودند. با لبخند استقبال می‌کردند. عجیب بودند. برای توصیف حال و حالت‌شان، کلمه کم می‌آورم. به‌قدری محکم و استوار بودند که حس می‌کردم چقدر از آنها ضعیف‌ترم. در راه برگشت برای بابا «حسبی‌ الله» را پخش کردیم و با بابا قربان‌صدقهٔ چاوشی رفتیم. اینکه در عالم هنر و فضای روشنفکری، اینگونه سمت جمهوری اسلامی بایستی، خیلی حرف است. حوالی ساعت پنج رسیدیم خانه که چشم و دلمان به پیام رهبر روشن شد. پیام رهبر را از شبکهٔ خبر شنیدیم. چندباره. هم دلتنگ پیام‌های آقا شدیم و هم دل‌گرم؛ که خلف صالحش جای او نشسته. از مشت گره‌کرده گفت و دلمان را به ادامهٔ جنگ محکم‌تر کرد. یک ویژگی خیلی مهمی پیام رهبر، داشت که به گمانم کمتر کسی به آن اشاره کرده است: توجه به جزئیات. پیام رهبر اشاره‌های جزئی درخشانی دارد. اشارهٔ صریح به تنگهٔ هرمز، به مشت گره‌کرده، به تاوان و غرامت، به شرکت کردن در روز قدس. آخ که چقدر در این چند روز منتظر این لحظات بودیم. حوالی ساعت هشت راه افتادیم سمت میدان شهید طهرانی مقدم. نرگس شام نخورده بود و از گشنگی بداخلاق شده بود. متاسفانه بابای بدی شدم و دعواش کردم. به گمانم همهٔ بازی‌کردن‌های صبحم با او را سوزاندم... با دعوای من گریه‌اش تمام شد و در صندلی ماشین خوابش برد. عذاب وجدانی گرفتم که تا الان همراهم است... به میدان رسیدیم. لیلا هم خوابش برده بود. من و دخترها در ماشین ماندیم و همسرم با پرچم راهی میدان شد. ساعت نه‌ونیم برگشتیم خانه. حسام ساعت ده آمد پیشمان. دخترها در نشیمن خوابیده بودند و برای اینکه بیدار نشوند، من و همسرم و حسام آمدیم توی اتاق. تا حوالی ساعت یازده‌ونیم گپ زدیم و از دوستان مشترکی گفتیم که چقدر این روزها کر و کورند و از برکت خون شهدا گفتیم که چه اتفاقات عجیبی دارد می‌افتد. حسام راهی تجریش شد و ما شب قدر را مثل پریشب از خانه می‌گذرانیم. چه روز قدسی بشود فردا. چقدر اسراییل احمق و نادان است. هر دوبار در مناسبت‌های مهم و مذهبی حمله کرد. شعورش نمی‌رسد که مردم ایران همدل‌تر و عصبانی‌تر می‌شوند. ان‌شاءالله فردا پرشکوه‌ترین روز قدس تاریخ انقلاب خواهد شد. ایده‌ای دارم برای تولید یک اثر مکتوب که نیاز به همراهی تعداد زیادی از شما دارد. جزئیاتش را فردا اینجا می‌نویسم. ان‌شاءالله به لطف خدا کتابی را تولید خواهیم کرد که هم از حیث فرم و هم از حیث محتوا، نمونهٔ مشابهی نخواهد داشت. تا خدا برای فردا چه بخواهد. روز سیزدهمی که سیدعلی خامنه‌ای، پیشوند دارد. پانوشت: اگر هستید و این روزها تهران ساکن نیستید، می‌خواهم جسارت و یک فضولی انجام بدهم: لطفا برگردید تهران و هر شب در خیابان حاضر شوید. هیچوقت مثل امروز توفیق اینکه مردم عادی در بجنگند، در دسترس نبوده است. @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف