eitaa logo
شعور .
71 دنبال‌کننده
169 عکس
13 ویدیو
2 فایل
؛ مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر ؛ ما همچنان در اول ِ وصف ِ تو مانده‌ایم .. . ‌. ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
شرمنده از آنيم كه در روز مكافات اندر خور عفو تو نكرديم گناهي
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه ای لولی بربط زن تو مست تری یا من ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه من بی دل و دستارم در خانه خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه
در کوی نیک‌نامان ما را گذر ندادند گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید کز این خاک برآیید سماوات بگیرید بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید خموشید خموشید خموشی دم مرگست هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
ای پاسخ بی‌چون و چرای همه‌ی ما اکنون تویی و مسئله‌های همه‌ی ما کو آن‌که در این خاک سفر کرده ندارد؟ سخت است فراق تو برای همه‌ی ما... ای گریه‌ی شب‌های مناجات من از تو لب‌خند تو آیین دعای همه‌ی ما... تنها نه من از یاد تو در سوز و گدازم پیچیده در این کوه صدای همه‌ی ما ای ابر گر از خانه‌ی آن یار گذشتی با گریه بزن بوسه به جای همه‌ی ما ــ فاضل نظری
❤️ . .
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد بنال ای بلبل دستان ازیرا نالهٔ مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمهٔ سوزن اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد - مولانا
ما ز دلبستگی حیله‌گران بی‌خبریم از پریشانی صاحب نظران بی‌خبریم عاقلان از سر سودایی ما بی‌خبرند ما ز بیهودگی هوشوران بی‌خبریم خبری نیست ز عشاق رُخش در دو جهان چه توان کرد که از بی‌خبران بی‌خبریم سرّ عشق از نظر پرده‌دران پوشیده است ما ز رسوایی این پرده‌دران بی‌خبریم راز بیهوشی و مستی و خراباتی عشق نتوان گفت که از راهبران بی‌خبریم سوالی از کف خود بازده، ای مایه عیش ما کز شادی و عیش دگران بی‌خبریم | امام خمینی | @bashgahshear
ما ز بالاییم و بالا می‌‌رویم ما ز دریاییم و دریا می‌رویم ما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویم لااله اندر پی الالله است همچو لا ما هم به الا می‌رویم قل تعالوا آیتیست از جذب حق ما به جذبه حق تعالی می‌رویم کشتی نوحیم در طوفان روح لاجرم بی‌دست و بی‌پا می‌رویم همچو موج از خود برآوردیم سر باز هم در خود تماشا می‌رویم راه حق تنگ است چون سم الخیاط ما مثال رشته یکتا می‌رویم هین ز همراهان و منزل یاد کن پس بدانک هر دمی ما می‌رویم خوانده‌ای انا الیه راجعون تا بدانی که کجاها می‌رویم اختر ما نیست در دور قمر لاجرم فوق ثریا می‌رویم همت عالی است در سرهای ما از علی تا رب اعلا می‌رویم رو ز خرمنگاه ما ای کورموش گر نه کوری بین که بینا می‌رویم ای سخن خاموش کن با ما میا بین که ما از رشک بی‌ما می‌رویم ای که هستی ما ره را مبند ما به کوه قاف و عنقا می‌رویم
حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو. و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو. هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن، وآنگه بیا با عاشقان هم‌خانه شو؛ هم‌خانه شو. رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها، وآنگه شراب عشق را پیمانه شو؛ پیمانه شو. باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی؛ گر سوی مستان می‌روی مستانه شو؛ مستانه شو. آن گوشوارِ شاهدان، هم‌صحبتِ عارض شده؛ آن گوش و عارض بایدت؛ دُردانه شو، دُردانه شو. چون جانِ تو شُد در هوا، ز افسانه‌یِ شیرین ما، فانی شو و چون عاشقان افسانه شو؛ افسانه شو. تو «لیلة القبری» برو تا «لیلة القدری» شوی؛ چون قدر، مَر ارواح را کاشانه شو؛ کاشانه شو. اندیشه‌ات جایی رَوَد، وآنگه تو را آن جا کِشَد؛ ز اندیشه بگذر، چون قضا؛ پیشانه شو، پیشانه شو. قفلی بُوَد میل و هوا؛ بنهاده بر دل‌های ما. مفتاح شو؛ مفتاح را دندانه شو؛ دندانه شو. بِنْواخت نورِ مصطفی، آن اُستُنِ حنّانه را؛ کمتر ز چوبی نیستی؛ حنّانه شو؛ حنّانه شو. گوید سلیمان مر تو را، بشنو «لسان الطّیر» را. دامیّ و مرغ از تو رَمَد؛ رو لانه شو، رو لانه شو. گر چهره بنماید صنم، پُر شو از او چون آینه. ور زلف بگشاید صنم، رو شانه شو؛ رو شانه شو. تا کی دوشاخه چون رُخی؟ تا کی چو بَیذَق کم تکی؟ تا کی چو فرزین کژ روی؟ فرزانه شو، فرزانه شو. شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها. هِل مال را، خود را بده؛ شُکرانه شو، شُکرانه شو. یک مدّتی ارکان بُدی، یک مدّتی حیوان بُدی، یک مدّتی چون جان شدی؛ جانانه شو، جانانه شو. ای ناطقه بر بام و در، تا کی روی در خانه پر؟ نطق زبان را ترک کن؛ بی‌چانه شو، بی‌چانه شو. مولانا
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد بنال ای بلبل دستان ازیرا نالهٔ مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمهٔ سوزن اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد -مولانا
دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی‌شکستگانیم ای باد شُرطِه برخیز باشد که باز بینم دیدار آشنا را ده‌روزه مِهر گردون، افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا در حلقهٔ گل‌ و مُل خوش خواند دوش بلبل هاتِ الصَّبُوحَ هُبّوا یا ایُّها السُکارا ای صاحب کرامت شکرانهٔ سلامت روزی تَفَقُّدی کن درویش بی‌نوا را آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا در کوی نیک‌نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را آن تلخ‌وَش که صوفی ام‌ُّالخَبائِثَش خواند اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلَةِ العَذارا هنگام تنگ‌دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کُنَد گدا را سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا آیینهٔ سکندر، جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال مُلک دارا خوبان پارسی‌گو، بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ مِی‌ْآلود ای شیخ پاک‌دامن معذور دار ما را