دستِ مرا گرفت و به فردای مرگ رفت
جانم شبانه تا شبِ یلدای مرگ رفت
جان؛ مثلِ جانسپاری یک ساعتِ شنی
روزی هزار مرتبه تا پای مرگ رفت
بیداریام کنارِ تو با چشمهای باز
انگار خواب بود و به رؤیای مرگ رفت
جان کندنم حکایتِ پیچیدهای نداشت
یک لحظه زندگی به تماشای مرگ رفت
پُر بود از حضورِ سؤالاتِ بیجواب
جانی که در جوابِ معمای مرگ رفت
چون قطرههای آخرِ یک ابرِ نیمهجان
یک روح، ذرهذره به دریای مرگ رفت
یک عمر، نازِ مردنِ خود را کشید جان
عمرش به پای طاقچهبالای مرگ رفت
جان، خسته از شلوغی شهری که زندگیست
بارِ جنون به دوش، به صحرای مرگ رفت
روزی به ایستگاهِ تولد رسیده بود
در ایستگاهِ بعد، به دنیای مرگ رفت...
#محمد_شریف
با رودخانه پای درختی قرار داشت
سیبی که فکر خودکشی از شاخسار داشت
مقصد مهم نبود چه دریا چه باتلاق
میرفت رود و از همه قصد فرار داشت
یادش نرفته بود خزان درختها
بیخود نبود باغ هراس از بهار داشت
کوهی که تن به تیشه معدنچیان سپرد
یاقوت سرخ داشت، دل داغدار داشت
وقتی گریست «شیشه می» هق هق از ملال
معلوم شد چقدر غم روزگار داشت
سهراب غرق خون شد و وقتی شکست خورد
هم زخم؛هم نشان ز پدر یادگار داشت
گل گرچه شاد بود که از شاخه چیده شد
از باغبان خویش جز این انتظار داشت
مارا چنان که باید و شاید کسی ندید
روز ازل هم آیینه ما غبار داشت
#فاضل_نظری