eitaa logo
شعور .
71 دنبال‌کننده
169 عکس
13 ویدیو
2 فایل
؛ مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر ؛ ما همچنان در اول ِ وصف ِ تو مانده‌ایم .. . ‌. ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ما ز بالاییم و بالا می‌‌رویم ما ز دریاییم و دریا می‌رویم ما از آن جا و از این جا نیستیم ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویم لااله اندر پی الالله است همچو لا ما هم به الا می‌رویم قل تعالوا آیتیست از جذب حق ما به جذبه حق تعالی می‌رویم کشتی نوحیم در طوفان روح لاجرم بی‌دست و بی‌پا می‌رویم همچو موج از خود برآوردیم سر باز هم در خود تماشا می‌رویم راه حق تنگ است چون سم الخیاط ما مثال رشته یکتا می‌رویم هین ز همراهان و منزل یاد کن پس بدانک هر دمی ما می‌رویم خوانده‌ای انا الیه راجعون تا بدانی که کجاها می‌رویم اختر ما نیست در دور قمر لاجرم فوق ثریا می‌رویم همت عالی است در سرهای ما از علی تا رب اعلا می‌رویم رو ز خرمنگاه ما ای کورموش گر نه کوری بین که بینا می‌رویم ای سخن خاموش کن با ما میا بین که ما از رشک بی‌ما می‌رویم ای که هستی ما ره را مبند ما به کوه قاف و عنقا می‌رویم
حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو. و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو. هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن، وآنگه بیا با عاشقان هم‌خانه شو؛ هم‌خانه شو. رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها، وآنگه شراب عشق را پیمانه شو؛ پیمانه شو. باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی؛ گر سوی مستان می‌روی مستانه شو؛ مستانه شو. آن گوشوارِ شاهدان، هم‌صحبتِ عارض شده؛ آن گوش و عارض بایدت؛ دُردانه شو، دُردانه شو. چون جانِ تو شُد در هوا، ز افسانه‌یِ شیرین ما، فانی شو و چون عاشقان افسانه شو؛ افسانه شو. تو «لیلة القبری» برو تا «لیلة القدری» شوی؛ چون قدر، مَر ارواح را کاشانه شو؛ کاشانه شو. اندیشه‌ات جایی رَوَد، وآنگه تو را آن جا کِشَد؛ ز اندیشه بگذر، چون قضا؛ پیشانه شو، پیشانه شو. قفلی بُوَد میل و هوا؛ بنهاده بر دل‌های ما. مفتاح شو؛ مفتاح را دندانه شو؛ دندانه شو. بِنْواخت نورِ مصطفی، آن اُستُنِ حنّانه را؛ کمتر ز چوبی نیستی؛ حنّانه شو؛ حنّانه شو. گوید سلیمان مر تو را، بشنو «لسان الطّیر» را. دامیّ و مرغ از تو رَمَد؛ رو لانه شو، رو لانه شو. گر چهره بنماید صنم، پُر شو از او چون آینه. ور زلف بگشاید صنم، رو شانه شو؛ رو شانه شو. تا کی دوشاخه چون رُخی؟ تا کی چو بَیذَق کم تکی؟ تا کی چو فرزین کژ روی؟ فرزانه شو، فرزانه شو. شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها. هِل مال را، خود را بده؛ شُکرانه شو، شُکرانه شو. یک مدّتی ارکان بُدی، یک مدّتی حیوان بُدی، یک مدّتی چون جان شدی؛ جانانه شو، جانانه شو. ای ناطقه بر بام و در، تا کی روی در خانه پر؟ نطق زبان را ترک کن؛ بی‌چانه شو، بی‌چانه شو. مولانا
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد بنال ای بلبل دستان ازیرا نالهٔ مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمهٔ سوزن اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد -مولانا
دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی‌شکستگانیم ای باد شُرطِه برخیز باشد که باز بینم دیدار آشنا را ده‌روزه مِهر گردون، افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا در حلقهٔ گل‌ و مُل خوش خواند دوش بلبل هاتِ الصَّبُوحَ هُبّوا یا ایُّها السُکارا ای صاحب کرامت شکرانهٔ سلامت روزی تَفَقُّدی کن درویش بی‌نوا را آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا در کوی نیک‌نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را آن تلخ‌وَش که صوفی ام‌ُّالخَبائِثَش خواند اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلَةِ العَذارا هنگام تنگ‌دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کُنَد گدا را سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا آیینهٔ سکندر، جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال مُلک دارا خوبان پارسی‌گو، بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ مِی‌ْآلود ای شیخ پاک‌دامن معذور دار ما را
جز ردّ قدم‌های تو اینجا اثری نیست این قلّه که جولان‌گه هر رهگذری نیست یک لحظه در این معرکه از پا ننشستی گفتی سفر عشق به جز دربِدری نیست یک عمر شهیدانه سفر کردن و رفتن هم‌قافله با عشق و جنون کم هنری نیست دنبال شهادت همه‌ی عمر دویدی گفتی که در این عالم خاکی، خبری نیست آن‌قدر سبک بار سفر کردی از این خاک آن‌قدر که بر پیکر پاک تو سری نیست تو کشته‌ی این عشق، نه، تو زنده‌ی عشقی بر تربت تو جای غم و نوحه‌گری نیست باید که به حال دل خود نوحه بخوانیم سهم منِ جامانده به جز خون‌جگری نیست از خود نگذشتم که به یاران نرسیدم جز خویش در این بین حجاب دگری نیست
امشب مداح شعری خوند که مکالمه بین حضرت زهرا و حضرت زینب بود. خیلی بادل‌ها بازی کرد دخترم، ارثیه‌ی غربتِ مادر مال تو پر کشیدن مال من، این دو سه تا پر مال تو داغ من مال علی، داغ علی هم مال من حسنین و غم این دو تا برادر مال تو خطبه خونی، توی مسجد مدینه مال من خطبه خوندن، توی کوفه مثل حیدر مال تو خنده ی همسایه ها، تو راه کوچه مال من صدای هلهله و خنده ی لشگر مال تو این سه تا کفن، واسه من و علی و مجتبا زینبم، پیرهن حسین بی سر مال تو قصه ی میخ در و کشتن محسن مال من غصه ی سه شعبه و حنجر اصغر مال تو بوسه های بی رمق؛ این دم آخر مال من بوسه های لب گودال برادر مال تو زخم بستر مال من، اشکای حیدر مال من یک هزار و چندتا زخمِ تنِ بی سر مال تو قتل و غارت مال تو، رخت اسارت مال تو دیدن بزم شراب و می و ساغر مال تو شاعر: امیر عظیمی ✍حسین‌دارابی 👈 عضوشوید @hosein_darabi
مردان خدا پردهٔ پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند یک طایفه را بهر مکافات سرشتند یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند جمعی به در پیر خرابات خرابند قومی به بر شیخ مناجات مریدند یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند فریاد که در رهگذر آدم خاکی بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند همت طلب از باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند زنهار مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند و به باطل گرویدند چون خلق درآیند به بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی از دامگه خاک بر افلاک پریدند - فروغی بسطامی
گفت ما اول فرشته بوده‌ایم راه طاعت را بجان پیموده‌ایم سالکان راه را محرم بدیم ساکنان عرش را همدم بدیم پیشهٔ اول کجا از دل رود مهر اول کی ز دل بیرون شود در سفر گر روم بینی یا ختن از دل تو کی رود حب الوطن ما هم از مستان این می بوده‌ایم عاشقان درگه وی بوده‌ایم ناف ما بر مهر او ببریده‌اند عشق او در جان ما کاریده‌اند روز نیکو دیده‌ایم از روزگار آب رحمت خورده‌ایم اندر بهار نی که ما را دست فضلش کاشتست از عدم ما را نه او بر داشتست ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایم در گلستان رضا گردیده‌ایم بر سر ما دست رحمت می‌نهاد چشمه‌های لطف از ما می‌گشاد وقت طفلی‌ام که بودم شیرجو گاهوارم را کی جنبانید او از کی خوردم شیر غیر شیر او کی مرا پرورد جز تدبیر او خوی کان با شیر رفت اندر وجود کی توان آن را ز مردم واگشود گر عتابی کرد دریای کرم بسته کی گردند درهای کرم اصل نقدش داد و لطف و بخششست قهر بر وی چون غباری از غشست از برای لطف عالم را بساخت ذره‌ها را آفتاب او نواخت فرقت از قهرش اگر آبستنست بهر قدر وصل او دانستنست تا دهد جان را فراقش گوشمال جان بداند قدر ایام وصال گفت پیغامبر که حق فرموده است قصد من از خلق احسان بوده است آفریدم تا ز من سودی کنند تا ز شهدم دست‌آلودی کنند نه برای آنک تا سودی کنم وز برهنه من قبایی بر کنم چند روزی که ز پیشم رانده‌ست چشم من در روی خوبش مانده است کز چنان رویی چنین قهر ای عجب هر کسی مشغول گشته در سبب من سبب را ننگرم کان حادثست زانک حادث حادثی را باعثست لطف سابق را نظاره می‌کنم هرچه آن حادث دو پاره می‌کنم ترک سجده از حسد گیرم که بود آن حسد از عشق خیزد نه از جحود هر حسد از دوستی خیزد یقین که شود با دوست غیری همنشین هست شرط دوستی غیرت‌پزی همچو شرط عطسه گفتن دیر زی چونک بر نطعش جز این بازی نبود گفت بازی کن چه دانم در فزود آن یکی بازی که بد من باختم خویشتن را در بلا انداختم در بلا هم می‌چشم لذات او مات اویم مات اویم مات او چون رهاند خویشتن را ای سره هیچ کس در شش جهت از ششدره جزو شش از کل شش چون وا رهد خاصه که بی چون مرورا کژ نهد هر که در شش او درون آتشست اوش برهاند که خلاق ششست خود اگر کفرست و گر ایمان او دست‌باف حضرتست و آن او
هاتف آن روز به من مژدهٔ این دولت داد که بِدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند این همه شهد و شِکر کز سخنم می‌ریزد اجرِ صبریست کز آن شاخِ نباتم دادند همّتِ حافظ و انفاسِ سحرخیزان بود که ز بندِ غمِ ایّام نجاتم دادند
یک باره دلم گفت که بنویس کلامی در وصف بلند مرتبه و شاه مقامی دستی به روی سینه نهادم و نوشتم از من به حسین بن علی عرض سلامی
_قفس از تو تندیس هوا و هوسی ساخته‌اند بدل از اصل تو ای عشق بسی ساخته‌اند چند گنجشک که بر سرو بلندی در باغ لانه بر شاخۀ در دسترسی ساخته‌اند چه غم‌انگیز که از ترس اسارت مردم قفسی در قفسی در قفسی ساخته‌اند غایت فلسفۀ هستی خود را بشناس عشق را جز تو برای چه کسی ساخته‌اند؟ مطمئن باش برای تو و من هم جایی همدمی خواسته و همنفسی ساخته‌اند
مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغامِ دوست تا کُنم جان از سرِ رغبت فدای نامِ دوست