بگو کجا بیابمت؟
به کنج دخمهی خیال؟
کنار وعدهی محال؟
کرانههای آرزو؟
کجا بیابمت؟ بگو..
بگو کجا بخوانمت؟
به واژههای بی کلام؟
میان شعر ناتمام؟
به بغض مانده در گلو؟
کجا بخوانمت؟ بگو..
بگو کجا ببینمت؟
کنار بُهت پنجره؟
به زیر چتر خاطره؟
به مکث بین گفتگو؟
کجا ببینمت؟ بگو..
بگو کجای بودنی؟
کجای دل سپردنی؟
کجای این جهان گُمی؟
کجای قصهای؟
بگو..
#ساقی_یگانه
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم
از غـمانگیزیِ این عشـق شـکایت نکنم
من به دنبال تو با عقـربهها میچـرخم
عشق یعنی گله از حرکت ساعت نکنم...
عشق یعنی که تو از آنِ کسی باشی و من
عاشقـت باشم و احسـاس حماقـت نکنم!
چه غمی بیشتر از این که تو جایی باشی
بشـود دور و برت باشم و جـرأت نکنــم؟
عشقِ تو از ته دل عمر مرا نفرین کرد
بیتو یک روز نیامد که دعایـت نکنـم
بیتو باران بزند خیـسترین رهگذرم
تا به صد خاطره با چتر خیانت نکنم
بیتو با خاطـرهات هم سرِ دعـوا دارم
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم...
-علیصفری
من اگر سؤال کردم چه سؤال نابجایی
تو اگر سکوت کردی چه جواب دلربایی
به زبان بیزبانی به تو گفتم و نگفتم
که چقدر بیقرارم که چقدر بیوفایی
چو به من به خنده گفتی که همیشگیست عشقت
به خودم به گریه گفتم چه دروغ آشنایی
ز وفا مگر چه گفتم که نگفته ابروان را
گرهی زدی که پیداست دگر نمیگشایی
تو قرار شد بیایی به مزار من پس از من
قدمت به دیده اما به خدا اگر بیایی
- فاضل نظری
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود…
گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
ازهرچه زندگیست دلت سیر می شود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصت مان دیر می شود
کاری ندارم کجایی چه می کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود