هدایت شده از سکوت.
هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَد
هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد
از دِماغِ مَنِ سرگشته خیالِ دَهَنَت
به جفایِ فلک و غُصهٔ دوران نرود
در ازل بست دلم با سرِ زلفت پیوند
تا ابد سر نَکشَد، وز سرِ پیمان نرود
هر چه جز بارِ غمت بر دلِ مسکینِ من است
برود از دلِ من وز دلِ من آن نرود
آن چُنان مِهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود، از دل و از جان نرود
گر رَوَد از پِی خوبان دلِ من معذور است
درد دارد چه کُنَد کز پِی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پِی ایشان نرود
-حافظ
فرستادم اگر با هر نفس لعنت به تنهایی
خطا کردم، ندادم لحظه ای فرصت به تنهایی
تمام عمر با وابستگی ها زندگی کردم
ولی ای کاش تنها داشتم عادت به تنهایی
بدون هیچ منت روزگارم را عوض می کرد
اگر بخشیده بودم مدتی مهلت به تنهایی
شکوه عشق مجنون چیست؟ خلوت در بیابان ها
برای عاشقی دارد جهان حاجت به تنهایی
میان جمع بی شک هر کسی اندازه ی پلکی
تماشا می کند با دیده ی حسرت به تنهایی
به جایی می رسد آدم که بعد از گریه می گوید:
میان این همه بیگانه صد رحمت به تنهایی
-امیرعلی سلیمانی
وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومی است
و دوستت می دارم رازی است
که در میان حنجره ام دق می کند
وقتی تو نیستی
من فکر می کنم تو آنقدر مهربانی
که توپ های کوچک بازی
تصویرهای صامت دیوار
و اجتماع شیشه های فنجان ها، حتی
از دوری تو رنج می برند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند
و انعکاس لهجه شیرینت
هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم می پیچد!
حسین منزوی
آنچنان محو تماشای تو میکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای مناند
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان محو که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
بوسه از کنج لب یار نخوردست کسی
ره به گنجینهٔ اسرار نبردهست کسی
من و یک لحظه جدایی ز تو، آن گاه حیات؟
اینقدَر صبر به عاشق نسپردهست کسی!
لب نهادم به لبِ یار و سپردم جان را
تا به امروز به این مرگ نمردهست کسی
ریزش اشک مرا نیست محرّک در کار
دامن ابر بهاران نفشردهست کسی
آب آیینه ز عکس رخ من نیلی شد
اینقدر سیلیِ ایام نخوردهست کسی!
غیر از آن کس که سرِ خود به گریبان بردهست
گوی توفیق ازین عرصه نبردهست کسی
داغ پنهان مرا کیست شمارد صائب؟
در دل سنگ، شرر را نشمرده است کسی...