eitaa logo
شعور .
72 دنبال‌کننده
169 عکس
13 ویدیو
2 فایل
؛ مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر ؛ ما همچنان در اول ِ وصف ِ تو مانده‌ایم .. . ‌. ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
گر عقل روی حرف دل اما نمیگذاشت تردید پا به خلوت دنیا نمیگذاشت
به قلب هرکسی که بار کج بر شانه‌اش دارد اگر حب علی باشد به منزل میرسد بارش
با هرکه توانسته کنار آمده دنیا با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه! بدخلقم و بدعهد، زبان‌بازم و مغرور پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟ یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد یک بار دگر، بار دگر، بار دگر… نه!
چو قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟ هیچ یک! من چو کبوتر، نه رهایم، نه اسیر
‌ من بودم و دل بود و کناری و فراغی این عشق کجا بود که ناگه به میان جَست؟
من خنده زنم بر دل، دل خنده زند بر من اینجاست که می خندد دیوانه به دیوانه من خنده زنم بر غم ، غم خنده کند بر من اینجاست که می خندد بیگانه به دیوانه من خنده کنم بر عقل او خنده کند بر من اینجاست که می خندد ویرانه به دیوانه من خنده کنم بر تو، تو خنده کنی بر من اینجاست که می خندیم هر دو چو دو دیوانه من خنده کنم بر او، او خنده کند بر من دیگر به چه می خندم دل رفت از این خانه وحشی_بافقی
حال دنيا را چو پرسيدم من از فرزانه ای؟ گفت: يا آب است؛ يا خاک است يا پروانه ای! گفتمش احوال عمرم را بگو؛ اين عمر چيست؟ گفت يا برق است؛ يا باد است؛ يا افسانه ای! گفتمش اينها که ميبينی؛ چرا دل بسته اند؟ گفت يا خوابند؛ يا مستند؛ يا ديوانه ای! گفتمش احوال جانم را پس از مردن بگو؟ گفت يا باغ است؛ يا نار است؛ يا ويرانه ای!
علیِّ عالیِ اعلا، ولیِ والی والا وصی سیدِ بَطحا به حُکمش جمله مـا فیها حدیثی خاطرم آمد که می فرمود پیغمبر به اصحابش شب معراج، سرِّ لیلة الاسرا بطاق آسمانِ چهارمین دیدم من از رحمت هزاران مسجدی اندر درون مسجد اقصی بهر مسجد هزاران طاق، بر هر طاق محرابی بهر محراب دو صد منبر، به هر منبر علی پیدا چو بشنیدند اصحاب این سخن گفتند که دیشب با علی بودیم جمله جمع در یک جا تبسم کرد سلمان، این سخن گفتا به پیغمبر ندیدم غیر خود من هیچکس را نزد آن مولا اباذر گفت با سلمان به روح پاک پیغمبر نشسته بودم اندر خدمتش در گوشه ای تنها بگوش فاطمه خورد این سخن گفتا علی دیشب که تا صبح از درون خانه پا ننهاد برون اصلا که ناگه جبرئیل از حق سلام آورد بر احمد که ای مَسند نشین بارگاه قُرب اُواَدنیٰ اگر چه بر همه ظاهر شدم بر صورتی اما ولیت از همه بگذشت، با ما بود در بالا
شب عید است و یار از من چغندر پخته می‌خواهد گمانش می رسد من گنج قارون زیر سر دارم
از در درآمدی و من از خود به در شدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
من که اصرار ندارم تو خودت مختاری یا بمان ، یا که نرو ، یا نگهت می دارم... _ محسن مرادی
چنین می‌بیند آنکه در نجف اهل نظر باشد طلا چسبانده خود را زیر ایوانت که زر باشد