از همان روزی كه گفتی اهل چای و قهوهام
كافه گردی میكنم شايد تو را پيدا كنم . . .
دورهی سعدی و حافظ صحبت از زلف تو بود
نوبت دوران من شد روسری سر کردهای؟
#
گرگ و میش است و گرگها جمعاند
آسمان زیرِ پای کرکسها ست
در دلم با سکوت میگویم:
این جهنّم سزای بیکَسها ست
فرقِ من با دیگران را تا کنون فهمیدهای؟
عاشقت بودند خیلیها ولی آواره... نه!
چه کردی با دل و جانم که من از ریشه ویرانم
کمی با من مدارا کن مگر من خاک ایرانم ...