بالاخره مهر ورود به عراق...
همراه با
شیخ(محمد)
و
داش حسین
#سید
#سفرنامه_کربلا_همراه_با_رفقا
-کسیر-
من قهرم💔🎀👩🦯
بسم الله...
واقعیتش دلم واقعا شکسته بود که امسال نمیتونم برم و دلمم تنگ بوددد...
ولی اون روز ک داداشم اومد و گفت میخواد بره بدجوری ناراحت شدم و شبشم کلی گریه کردم که چرا باید جوری باشه که به خاطر امتحانا نرم..
ولی خب کاریشم نمیتونستم بکنم..
ولی باهاش قهر کردم... شبش طوری وضعم بود که..... نگم بهتره همون شبی ک ناشناس رو نتونستم ادامه بدم، صبحش فرجه امتحان بود موندم خونه تا درس بخونم یکی دو ساعت بعد به مامانم زنگ زدم ک نهار رو چی بزارم و به طور خیلی ناباوری گفت همچی جور شده میای؟ گفتم پس امتحانا چی میشه! گفت فوقش میمونی انقد سخت نگیر دیدم راست میگه، معلوم نیست من سال بعد باشم یانه،! گفتم باشه میامم. ذوق زده بودممم
اینکه خودش جور کرد، گریه کردنام و... بینتیجه نبود..،یهو یادم افتاد من باهاش قهرم نکنه مث دخترش میخواست نازمو بکشه.. ومن اون لحظه فقط صحنه حضرت رقیه یادم افتاداز ذوق گریم گرفت زنگ زدم به شیرموزز خانوم اولش ک جواب نداد بعدشم مادر محترمش جواب گفت خوابه... گفتم اشکالی نداره...
و بعد از ظهر رفتیم خرید و شبش ک مثلا شب امتحانی بود کاری نکردم جز اینکه با خیال راحت خوابیدم ولی یه دلشوره داشتم ک نکنه.... ولی نه اینطوری نبود،صبح ساعت 3 بیدار شدم درس خوندم و وسایل هارو جمع میکردم و الانم آماده رفتنم (البته فعلا میرم امتحان بدم) بعد راه بیوفتیم.
خلاصه که مام رفتنی شدیم..
اینو از ته دلم میگم إنشالله شمام یه همچین ذوقی رو تجربه کنید هر چند من بار اولم نیست ولی خببب
سعی میکنم از همچی بزارم تا شمام با من و این سفر یهویی همراه باشین.
من دیگه برممم سر جلسه..
یا علی🖐🏻 👩🦯🫀🎀
#سفر_یهویی
آره ما هنوز توی راه هستیم...
بزارین یه واقعیتیو بگم بهتون من بعد از صبحونه ک خوردیم گرفتم خوابیدم تا الاننن...
بله خرس قطبی هستم در خدمت شمااا😀🎀👩🦯
#سفر_یهویی