در شب تاسوعای حسینی
دستها را برده ام بالا
سپردم دل به آن والا
و از عمق وجود خود
خدایم را صدا کردم
نمیدانم چه میخواهی
ولی من برای تو
برای رفع غمهایت
برای قلب زیبایت
برای آرزوهایت
به درگاهش دعاکردم
جایی دورتر از خودم ایستادهام!
به تماشای کسی که جای من زندگی میکند؛
چه بیرحمانه تنهاست و چه به ناچار قوی ..
✍بار گذشته سنگین بود؛
چشم انداز اینده هم اما کششی داشت.
مگر میشود در یک نقطه ماند؟ مگر میتوان؟
تا کی و تا چند میتوانی چون سگی کتک خورده درون لانه ات کز کنی؟!
در این دنیای بزرگ، جایی هم آخر برای تو هست،راهی هم اخر برای تو هست
درِ زندگانی را که گل نگرفته اند...
✍خدا خیرتان بدهد!
هیچ سودی که برایِ حال ما نداشتهاید،اما خوب نشانمان دادیدآدمهای تازه به دوران رسیده چه شکلیاند،با عشق و علاقه به شما نزدیک میشوند،چند صباحی وعدهیِ دروغین میدهندو در انتها میروند .جوری که اصلاً گویی وجود نداشتهاند،این روباه صفتان خوب راه و رسمِ دروغ گفتن را بلدند
جوری خامتان میکنند که حتی حاضرید بر روی نامشان قسم بخوریدو بهخاطرشان در مقابل زمین و زمان بایستید.اما این انساننماها بویی از مهر و عاطفه نبردهاند
آنها بیگانهاند با آدمیت!خدا به دادشان برسد ...آنزمانی که نقاب انسان بودنشان به جبر روزگار از صورتشان جدا شود، آنروز حالشان دیدن دارد!
گفت: زنده ماندید؟
گفتم: زنده ماندیم،
اما زندگی در آنروزها متوقف شده بود.
زمان میگذشت بی آنکه واقعاً بگذرد،
نه داغ را سرد میکرد و نه درد را التیام میبخشید.
:)) ✍
سرنوشت آدمی را جغرافیا رقم میزند؛
یکی در جایی متولد میشود که رویا، حق طبیعی اوست
و دیگری جایی که حتی امید داشتن هم شجاعت میخواهد.
_✍
باران هم اگر میشدی ، در بین هزاران قطره
تو را با جام بلورینی میگرفتم .
میترسیدم ؛
چرا که خاک هر آنچه را که بگیرد،باز پس نمیدهد .
🙂✍