خندم میگیره وقنی یه سری ادما جلو چشمم یه سری کارا میکنن ولی من نمیخوام باور کنم
روزگار آبی.
عمیقا یه لحظه دلم خواست مدرسه باشم پیش اون یدونه دوستم
گلوم پره حرفا برم بهش بگم همه رو