گاهی آدم به جایی میرسه که
دیگه نه میخواد حرف بزنه،
نه توضیح بده که چی شده،
نه ثابت کنه که چقدر درد کشیده.
فقط مینشینه و از دور نگاه میکنه
به چیزهایی که زمانی براش مهم بودن
و حالا انگار هیچکدوم
هیچ معنایی ندارن.
خستگی فقط مال تن نیست…
گاهی دل آدم
اونقدر سنگین میشه
که حتی نفس کشیدن هم
شبیه یه کار سخت به نظر میاد.
گاهی شنیدن یه کلمه...
باعث میشه تموم بشی!
یه حرفایی مثل سیلی میخوره
به صورتت به قلبت...
بدجور دردت میگیره
حرفایی که بعد از اون فقط
اشک میشن تو چشات!
همون حرفایی که با خودت فکر میکردی
قرار نیست هیچوقت بشنوی!
حس میکنی نمیتونی هضمشون کنی...
حتی نمیتونی فراموششون کنی!
یه حرفایی همیشه مثل آتیش
تو یه گوشه از ذهن و قلبت روشن میمونه
میسوزونتت و خاموشم نمیشه:)