#part_10
میدونستم الانه که مورد توبیخ قرار بگیرم برای همین هم سرمو توی گردن بابا قایم کردم و گفتم:
نوچ
مامان با عصبانیت گفت:
رزاا یعنی چی؟ اولا این چه طرز جواب دادنه؟
خجالت نمیکشی از اون قدت؟
دوماً میدونی چقدر روی مسئله صبحانه حساسم .
بدو برو صبحونه تو بخور و بیا تا یه خبر خوش بهت بدم.
شنیدن خبر خوش قند توی دلم اب کرد.
از بغل بابا که مردونه به لوس بازی های یکی یدونه اش لبخند می زد بیرون پریدم و شیرجه زدم توی بغل مامان.
مامان با عصبانیت گفت:
اه این چه وضعیه!؟
اصلا حالا که اینطور شد اجازه نمیدم امشب لباس ماکسی بپوشی.
تو هنوز باید پستونک بزاری.
جیغ کشیدم و گفتم:
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄