𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
#part_10 میدونستم الانه که مورد توبیخ قرار بگیرم برای همین هم سرمو توی گردن بابا قایم کردم و گفتم: ن
#part_11
جیغ زدم و گفتم:
وای!لباسم حاضر شد مامان جون من.....
جون من لباسم حاضر شده!؟
تند تند مامانمو میبوسیدم و حرف میزدم.
مامان با ترش رویی منو از خودش جدا کرد و گفت:
اول صبحونه
مامان جون من....
همین که گفتم
با التماس به بابا نگاه کردم تا اون پا درمیونی کنه
ولی اونم شونه و ابروشو بالا انداخت.
پای راستمو روی زمین کوبیدم و گفتم:
اه.. باشه
خواستم از کتاب خونه خارج بشم که رضا از پشت سرم گفت:
تو سالن مامور مخفی هست مواظب باش تقلب نکنی فنچ کوچولو
و زد زیر خنده.
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄