𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
#part_12 با غیض دندونامو روی هم فشار دادم و به سمت سالن غذا خوری رفتم چند تا میز بزرگ اونجا بود که
#part_13
به کمک مژگان لباسو پوشیدم.
مژگان مرتب تعریف می کرد و من غرق غرور و لذت میشدم.
تو آینه خودمو نگاه کردم و گفتم:
پرنسس مانکن خوشگل خوش قد بالا!
اوه اوه! چقدرم برای خودم در نوشابه باز میکردم.
بعد از مرخص کردن مژگان خودمم از اتاق رفتم بیرون.
میخواستم برا لباسو به مامان نشون بدم ، مونده بودم کجا برم پیداش کنم.
با دین یکی از خدمتکارا هجوم بردم سمتش و سراغ مامانو گرفتم که گفت:
توی اتاق رضاست..!
رو هم چهار تا خدمتکار داشتیم که همیشه دو تاشون موجود بودن ، هفته دو روز مرخصی داشتن و برای همین همه هیچ وقت همه شون با هم نمی موندن.
مگه اینکه مهمونی چیزی داشته باشیم، مثل امروز که همه شون بودن...!
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄