𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
#part_6 بعد از رفتن مژگان به طرف کتاب خونه به راه افتادم.از چندین راه رو گذشتم. جلوی در عریض کتابخون
#part_7
باز تو حرف زدی اسمال جارو کش؟
ای بابا بزارین از در بیام تو، چشمتون ب جمال من روشن بشه.
بعد اونوقت شروع کنین به تیکه انداختن..!
بابا پا درمیونی کرد و درحالی که طبق معمول طرف منو میگرفت گفت:
رضا چرا اول صبحی به دختر گلم پیله میکنی؟
دختر من تکه حتی شلختگی هاشم قشنگه..!
رضا مغرورانه قری به سر و کردنش داد و گفت:
اکر از نظر قیافه و شکل شمایل میگید که با بگم به خودم رفته.
اما از نظر اخلاقی و لباس پوشیدن و ظاهر بیشتر به همون شعبون بی مخ شباهت داره، تا به دختر خانواده سلطنتی..!
حق با رضا بود.
مامان و بابا و رضا همیشه قبل از خارج شدن از اتاقشون لباس مرتب میپوشیدن و کاملا مرتب بودن.!
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄