𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
#part_8 با غیض یکی از کوسن های روی مبلو برداشتم و ب طرفش پرتاب کردم. که سرشو دزدید که کوسن به یکی از
#part_9
بابا در حالی که از حرفای نامربوط من خنده اش گرفته بود پاشو که روی پای دیگه اش انداخته بود برداشت و میون حرص خوردن من گفت:
بیا دخترم؛ بشین توی بغل بابا، نیازی نیست اینقدر حرص بخوری، تا وقتی من بالای سرت هستم از دست هیچکس حرص نخور عزیز دلم این اولاً.... دوماً با خونه چی کلر کنم؟
بابا چرا غر میزنی؟
یکم تحرک برات بد نیست.
-یعنی میخواین بگین من خیگم؟
قبل از بابا رضا غش غش خندید و گفت:
آره خیگی ولی از اون وری!مثل اتود میمونی..دراز و لاغر.
_إ بابا ببینش
بابا فقط گفت:
مانکن منو اذیت نکن رضا.
رضا با دلخوری مصنوعی گفت:
وقتی مدافعی مثل آقای سلطانی بزرگ داره نباید هم از من حساب ببره..!
با عشق بغل بابا پریدم و برای رضا شکلک در اوردم.
رابطه منو رضا خیلی خوب و جور بود، ولی بعضی وقتا هم مثل کارد و پنیر می شدیم
به قول مامان هیچ چیزمون به آدمیزاد نرفته بود...!
مامان گفت:
صبحونه خوردی لوس بابا..!
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄